1 211
Subscribers
+224 hours
+67 days
+2730 days
Posts Archive
1 212
اون عطرِ دلربای حرم امیرالمومنین علیه السلام رو یادتونه؟
مثلا تو باد بپیچه، بیاد تا تهران؛ شامه آدمو پر کنه…
آه از دلْـــتنگی، آه
1 212
اگر زِ کُویِ تُــــو بُویی بِه مَـن رساند بــــاد
به مژده جان و جَهان را به بـاد خواهم داد
حافظ
1 212
با تاکید فراوان در مورد خصوصیت بادمجونی که احتیاج دارم به پسرک توضیح میدم، میگم لاغر باشه و قد بلند، چیزی که برام خریده🫠خیارش هم که مُنگله!
میگه: سخت نگیر دنیا رو مامان، عوضاش ببین این گوجه تو کلاهش سوراخ داره…
چیان این دهه نودیها!
1 212
بعد نمــاز احساس کردم دلم برا آدما تنگ شده، دوست دارم آدمای بیشتری ببینم، پس رفتم کمی قدم زدم؛ به آواز خوندن پیرمردها گوش دادم؛ به گربههایی که یهو تو تاریکی ممکن بود پا روی دمشون بزاری، به بچههایی که صدای خندهشون از شادی بلند بود، به اونایی که ورزش میکردن، به دو تا خانومی که برا گربههای پارک غذا آورده بودن و …
چقدر زندگــی پاشیده بود تو پارک!
1 212
کدوم رِندی این عکس آقا رو دمِ خروجی مسجد چسبونده بود نمی دونم، اما اون خندهی قشنگش یه لبخند تلخِ ریز رو صورت آدم می نشوند…
1 212
نماز تموم میشه، میخوام بزنم بیرون که همون خانمی که هی نگام میکرد اشاره میکنه بیا؛ چشماش عسلی رنگه؛ میرم نزدیک، گوشاش سنگینه؛ سلام که میکنم میگه: چی گفتی؟
پس بلندتر سلام میکنم، بهم میگه: خانم اکرمی هستی؟
میگم: نه
میگه: ندیدمت تا حالا، بیا مسجد دختر.
میگم: یه کوچولو مسجد از خونهمون دوره.
میگه: مگه کجا میشینی؟!
اسم خیابونمون رو میگم
میگه: آره بابا دوره، همت میخواد پاشی بیای.
میخندم، میخنده، میگم: با اجازه تون!!!
دستمو میگیره میگه تا جوونی بیا مسجد دخترجون.
میگم: دعا کنید خدا توفیق بده.
از اینکه پیرزنا رو حاج خانوم یا مادر صدا کنم خوشم نمیاد.
میگم: فامیل شما چیه؟
میگه: شاکریام دخترجون
میگم: خانم شاکری خوشحال شدم از آشنایی باهاتون انشاالله زیاد ببینمتون.
میگه: وایستا، چای مسجد رو نخورده کجا میری؟
1 212
نمیتونم بهش بگم مسجدِ ما، چون خیلی اینجا نیامدم، اما مسجدِ محلهی ما حساب میشه؛ سنگینی امروز برام زیاد بود؛ پس میگم برا طراوت روح پاشو بریم مسجد! آخرین بار که اومدم اینجا؛ یکی از شبهای ماه رمضون پارسال بود، درست دو روز قبل شروع جنگ! یادآوریاش حالمو دگرگون میکنه، روی اون فرشی که اون دفعه نشستم، نمیشینم. این فرش زمینه قرمزه رو بعنوان سجاده انتخاب میکنم! اما قبلش میرم جلو قفسهی قرآنها و قدیمی ترین قرآنی که به چشمم میاد رو برمیدارم؛ امام جماعت واقعا عجله داره؛ انگار میخواد یه نماز دیگه هم تو یه مسجد دیگه بخونه والا این سرعت بالای نماز خوندن برای یه مسجد محلی که کنارش پارک و خونهاس و هیچ مغازهای تا چند متریاش نیس، زیادی عجیبه!
نماز اول که تموم میشه؛ قرآن قدیمیه رو باز میکنم تا برا مامان یٰس بخونم، خانم کناریام فکر میکنه قرآن خودمه، میگه اوو چه قرآن ریزخطی! حوصله حرف زدن باهاشو ندارم پس هیچی جواب نمیدم؛ تو صف جلویی یه خانم مسن هست که هی برمیگرده نگام میکنه؛ قشنگ معلومه تو مسجد جدیدالقیافهام، دو سه بارش منم نگاش میکنم و بهش میخندم؛ ازش خوشم میاد، میگم ای کاش امروز روزه سکوت نگرفته بودی و با این بنده خدا دو کلام حرف بزنی، اما امروز حوصله آدما رو ندارم، پس به لبخند بسنده میکنم!
