en
Feedback
مَـ‌هسا مُختـاری

مَـ‌هسا مُختـاری

Open in Telegram

Show more
Iran95 706The category is not specified
1 211
Subscribers
+224 hours
+67 days
+2730 days
Posts Archive
رِزق از نَجف می‌رسد، باقی وسیله‌اند…
رِزق از نَجف می‌رسد، باقی وسیله‌اند…

Mehrdad Maleki - Ashofte Bazarr.mp33.00 MB

اون عطرِ دلربای حرم امیرالمومنین علیه السلام رو یادتونه؟ مثلا تو باد بپیچه، بیاد تا تهران؛ شامه آدمو پر کنه… آه از دلْـــ‌تنگی، آه

اگر زِ کُویِ تُــــو بُویی بِه مَـن رساند بــــاد به مژده جان و جَهان را به بـاد خواهم داد
حافظ

خدا از دهنت بشنوه… پیام دادن چه بدی داره آخه که زنگ می‌زنید:)

واقعا تلفن زدن از کار در معدن هم سخت‌تره…

با تاکید فراوان در مورد خصوصیت بادمجونی که احتیاج دارم به پسرک توضیح میدم، میگم لاغر باشه و قد بلند، چیزی که برام خریده🫠خیار
با تاکید فراوان در مورد خصوصیت بادمجونی که احتیاج دارم به پسرک توضیح میدم، میگم لاغر باشه و قد بلند، چیزی که برام خریده🫠خیارش هم که مُنگله! میگه: سخت نگیر دنیا رو مامان، عوض‌اش ببین این گوجه تو کلاهش سوراخ داره… چی‌ان این دهه نودی‌ها!

عودنوازی🪕

بعد نمــاز احساس کردم دلم برا آدما تنگ شده، دوست دارم آدمای بیشتری ببینم، پس رفتم کمی قدم زدم؛ به آواز خوندن پیرمردها گوش داد
بعد نمــاز احساس کردم دلم برا آدما تنگ شده، دوست دارم آدمای بیشتری ببینم، پس رفتم کمی قدم زدم؛ به آواز خوندن پیرمردها گوش دادم؛ به گربه‌هایی که یهو تو تاریکی ممکن بود پا روی دمشون بزاری، به بچه‌هایی که صدای خنده‌شون از شادی بلند بود، به اونایی که ورزش می‌کردن، به دو تا خانومی که برا گربه‌های پارک غذا آورده بودن و … چقدر زندگــی پاشیده بود تو پارک!

🌱 چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟! @EyvaneMahya

کدوم رِندی این عکس آقا رو دمِ خروجی مسجد چسبونده بود نمی دونم، اما اون خنده‌ی قشنگش یه لبخند تلخِ ریز رو صورت آدم می نشوند…
کدوم رِندی این عکس آقا رو دمِ خروجی مسجد چسبونده بود نمی دونم، اما اون خنده‌ی قشنگش یه لبخند تلخِ ریز رو صورت آدم می نشوند…

خوب شد خانم شاکری نگهم داشت، یه ذره آدما رو دقیق نگاه کردم
+1
خوب شد خانم شاکری نگهم داشت، یه ذره آدما رو دقیق نگاه کردم

آخیــش/
آخیــش/

نماز تموم میشه، میخوام بزنم بیرون که همون خانمی که هی نگام می‌کرد اشاره می‌کنه بیا؛ چشماش عسلی رنگه؛ میرم نزدیک، گوشاش سنگینه؛ سلام که می‌کنم میگه: چی گفتی؟ پس بلندتر سلام می‌کنم، بهم میگه: خانم اکرمی هستی؟ میگم: نه میگه: ندیدمت تا حالا، بیا مسجد دختر. میگم: یه کوچولو مسجد از خونه‌مون دوره. میگه: مگه کجا می‌شینی؟! اسم خیابونمون رو میگم میگه: آره بابا دوره، همت میخواد پاشی بیای. می‌خندم، می‌خنده، میگم: با اجازه تون!!! دستمو می‌گیره میگه تا جوونی بیا مسجد دخترجون. میگم: دعا کنید خدا توفیق بده. از اینکه پیرزنا رو حاج خانوم یا مادر صدا کنم خوشم نمیاد. میگم: فامیل شما چیه؟ میگه: شاکری‌ام دخترجون میگم: خانم شاکری خوشحال شدم از آشنایی باهاتون ان‌شاالله زیاد ببینمتون. میگه: وایستا، چای مسجد رو نخورده کجا میری؟

جزئیات قرآن قدیمی‌ها رو دوست دارم.
جزئیات قرآن قدیمی‌ها رو دوست دارم.

نمی‌تونم بهش بگم مسجدِ ما، چون خیلی اینجا نیامدم، اما مسجدِ محله‌ی ما حساب میشه؛ سنگینی امروز برام زیاد بود؛ پس میگم برا طراوت روح پاشو بریم مسجد! آخرین بار که اومدم اینجا؛ یکی از شب‌های ماه رمضون پارسال بود، درست دو روز قبل شروع جنگ! یادآوری‌اش حالمو دگرگون می‌کنه، روی اون فرشی که اون دفعه نشستم، نمیشینم. این فرش زمینه قرمزه رو بعنوان سجاده انتخاب می‌کنم! اما قبلش میرم جلو قفسه‌ی قرآن‌ها و قدیمی ترین قرآنی که به چشمم میاد رو بر‌می‌دارم؛ امام جماعت واقعا عجله داره؛ انگار میخواد یه نماز دیگه هم تو یه مسجد دیگه بخونه والا این سرعت بالای نماز خوندن برای یه مسجد محلی که کنارش پارک و خونه‌اس و هیچ مغازه‌ای تا چند متری‌اش نیس، زیادی عجیبه! نماز اول که تموم میشه؛ قرآن قدیمیه رو باز می‌کنم تا برا مامان یٰس بخونم، خانم کناری‌ام فکر می‌کنه قرآن خودمه، میگه اوو چه قرآن ریزخطی! حوصله حرف زدن باهاشو ندارم پس هیچی جواب نمیدم؛ تو صف جلویی یه خانم مسن هست که هی برمی‌گرده نگام می‌کنه؛ قشنگ معلومه تو مسجد جدیدالقیافه‌ام، دو سه بارش منم نگاش می‌کنم و بهش می‌خندم؛ ازش خوشم میاد، میگم ای کاش امروز روزه سکوت نگرفته بودی و با این بنده خدا دو کلام حرف بزنی، اما امروز حوصله آدما رو ندارم، پس به لبخند بسنده می‌کنم!

ولی بهترینِ سجاده، فرشِ مَسجــده✨
ولی بهترینِ سجاده، فرشِ مَسجــده✨

Repost from دلصدا
راجع‌بهش میرم مچد نماز میخونم.