1 010
订阅者
+45724 小时
+4907 天
+55130 天
帖子存档
1 017
دیدی صاحبْ عزاٰ وامیسته دمِ درِ مراسم و به مهمونا خوشامد میگه؟
واستادم دم در مصلی به مهمونای عزیزی که از شهرها و کشورهای مختلف آمده بودن، خوشامد گفتم اما داخل مصلی نرفتم!
بعد برمی گشتم رو به مناره های مصلی، رو به بابای شهیدم؛ برای جوانهاشون عمر با عزت و برای پیرهاشون سلامتی میخواستم!
من امروز فقط برای زائراش دعا کردم، هیچ کار دیگه ای از دستم برنمیآمد…
1 017
پدرم اعتقاد دارن دختر باید مرد باشه!
از پسِ تمام کارها به تنهایی بربیاد، پس ما دختراش هیچ کدوم لوس شدن برای بابا رو بلد نیستیم…
امروز تصمیمِ دیگه ای گرفتم!
خواستم برخلافِ عادت زندگی ام، خودم را برای بابای شهیدم لوس کنم، مگر او پدر ما نبود؛ مگر ما همگی یتیم نشده ایم؟!
دور تا دورِ مصلی ۲۳ هزار و ۷۷۱ قدم قربان صدقه اش رفتم، چیزی حدودِ ۱۵.۷ کیلومتر، اما وارد مصلی نشدم، درسته که کولهی دوربینم همراهم بود و نمیتونستم دوربین رو داخل ببرم اما میتونستم هماهنگ کنم به کسی تحویل بدم وسایلمو، اما نکردم…
مثل پروانه دورِ شمعِ وجودش چرخیدم اما وارد مصلی نشدم!
خودمو لوس کردم برای بابای شهیدم که من نمیتونم قامتِ رعنای تو رو توی تابوت تصور کنم، منم بچه ی توئم دیگه، این بچه ی خُلت خیلی خیال پردازه و اگه یه لحظه تو رو توی تابوت تصور کنه، حالش بد میشه!
باشه؛ امروز رو اینطوری شب کردی، فردا رو چه می کنی؟ پس فردا رو چه می کنی؟!
نمی دونم! ای کاش براش بمیرم
1 017
تنها فرصتی بود که طبق زمانبندی می تونستیم پسرک رو با خودمون ببریم مصلی!
دیده بودم بعضی ها تونستن برن داخل، پس ما هم گفتیم بزار امتحانش کنیم!
بهش گفتم نیم ساعت باید پیاده راه بریم که برسیم؛ شروع کرد غر زدن که من خسته میشم، اصلا چرا باید بریم مصلی!
گفتم واسه اینکه با آقا خداحافظی کنیم!
پیاده روی کفِ خیابونِ های خلوت، ساعت ۲ نصفه شب براش باحال بود، غری نزد و با شادی تو خیابونا سُر میخورد، رسیدیم دم یکی از درهای مصلی و بسته بود!
همیشه که قرار نیست دری باز بشه…
از این و اون که پشت در وایستاده بودن جویا شدیم که باز میکنن یا نه که تو تاریکی دیدم پسرکم داره هی به چشماش دست میکشه، گفتم چیزی شده مامان؟
بغضش ترکید و گفت اگه دیگه نتونی منو بیاری با آقا خداحافظی کنم، چیکار کنم!
مبهوتْ وایستادم به دیدن پسرکم که مثل یه آدم بزرگ برای یه موضوع جدی، بچهگونه گریه می کرد!
بهش قول دادم یه کاریش می کنم و دوباره میارمش و قبول کرد و برگشتیم خونه!
تو ماشین صدای فین فینش از صندلی عقب می اومد، گفتم چی شده مامان؟
گفت دلم برای آقا تنگ شده!
گویا تازه پشت درِ مصلی فهمید او دیگه نیست!
امام شهیدم،خونت با قلوب این نوجوان ها چیکار کرده؟
1 017
چفیه متبرک به دستان آقا را به آغوش کشیدم.
کیفم را باز کردم و نیت کردم متبرک به وجود تو باشد.
از همان چندروز قبل که برای مسئولیتهای ریز و درشت هیئت صدایمان کردهبودند، میدانستم که اینبار یکچیز با همهی مراسمهای بدون تو فرق دارد، اینبار با سنگینی غم نبودنت دلم سخت سبک شدهبود.
شب قبل زمزمه وداع با پیکر تو میان دلهای زجرکشیده بچهها ولولهای انداختهبود، از نیمههای شب تا سحر روضه گوش کردم و هربار انتهای روضه توسلم به حضرت زهرا افتاد.. دیگر مطمئن شدهبودم که میایی.
همه از احتمال و امکان و شک و تردید میگفتند اما من به صاحب اسمت یقین داشتم، به آن وداع غریبانه زینب و حضرت زهرا یقین داشتم که این دیدار آخر را از من سلب نمیکنی.
کتیبهها و مخملها، حمایل انتظامات همه را مرتب و منظم چیدیم و از مدرسه به مقصد وداعگاه تو راه افتادیم را تصور میکردم که در صبح نهم اسفند چطور گلبرگهای سفیدت سرخ شدهبود و خانهی ساده و صمیمیات مقتل شدهبود.
کمکم وداعگاه آماده شد و دلم بهشور افتاد..مسئولیتها را تقسیم کردند و جفتکردن کفشهای زائران تو به عهدهی من افتاد.
حمایل بهتن کردم و به صورتهای زائرانت نگاه میکردم و از قول تو خوشآمد میگفتم؛ با تموم وجود تشکر میکردم که خیلی از آنها که فارغالتحصیلشده بودند و آخرین دیدارشان به سالها قبل باز میگشت، تو را فراموش نکردهبودند و مهمانت شدهبودند.
دانشآموزان، معلمان کمکم از پلههای مزین به گلهای شمعدانی بالا میآمدند و تا نگاهشان به رزقهای کوچکی که از تو برایشان آمده کرده بودیم میافتاد، صورتهای سرخشان بارانی میشد و لبخند بر صورتشان محو.
آمد کنارم و در گوشم زمزمه کرد:« آمادهباش، وقتی اومدن زیر تابوت بگیری.»
زیر تابوت؟ مگر قرار نیست که خودت از این پلهها بالا بیایی و برای کمک بهتو سریع کیف و کیسهها را از دستت بگیرم؟
تسبیح را بهدست گرفتم و با هر دانه تسبیح صیقل دادم روح خستهای را که چهارماه انتظار دیدار تو را میکشید:«استغفرالله ربی و اتوب الیه.»
زمان میگذشت و نگاهم از پلهها گرفتهنمیشد، مبادا که تو را بیاورند و حسرتش به نگاهم بیافتد، مبادا که بعد از مدتها دیدارت را از دست بدهم..
«دستهاتون بهم بدید و آمادهباشید، هروقت که داشتند بالا میآمدند دور تابوت حلقه بزنید که مردم هجوم نیارن. بچهها زیر تابوت باهم ذکر فاطمهالزهرای جنوب رو بخونیم.»
حاجحسین یکتا از راهیان و از یادمانها میگفت، از دعوتهایی که با زنگ خانم حداد معنا پیدا میکرد و از آن سفر آخر. حاجحسین روضهخوان شدهبود و ما یتیمهای اسیر بیابانکربلا..
رسید لحظهی موعود، روی شانههایشان جای گرفتهبودی و پلههای عاقبتبخیری که قدمگاه تو بودند خون گریه میکردند و گلبرگهای شمعدانی پر پر میشدند.
آمدی بالا، ایستادی مقابلم، گفتم خانم حداد سلام!
دستم را کشیدم بهوجودت و خودم را زیر یایهی پیکرت جای دادم..روی دست من و تمام آن دختران یتیم پرکشیدی و روی مخملهای سبز آرام گرفتی..
قاب دوربین را بهدست گرفتهبودم، نوشتهی روی پیکرت، شهیده زهرا حداد عادل، نتوانستم و قاب دوربین را بهدست دیگری سپردم.
آمدم و نشستم کنارت، خوابیدهبودی. مثل همان شب آخر اعتکاف، تکیه دادم به وجودت و چادرم را رویت کشیدم که نکند سردت باشد.
نجوا میکردم و تو پاسخ میدادی؛
«خانم حداد؟ خانم حداد؟..»
مثل روزهای مدرسه طنین صدای نازنینزهرا گفتنت در سرم پیچید، تو واقعا بهاستقبالم آمدهبودی. چفیه و تسبیح را بهدست گرفتم، بهدستت دادم تا تبرکش کنی.
سرم را تکیه دادم به وجود تو، به آغوش مادرانهات
گفتم و گفتم و گفتم..حرف دل شنیدی و نجوای غریبانهام را پاسخ دادی.
زمان اندک بود و شرح دلتنگی بسیار..بلندت کردم، کمکت کردم و مثل همیشه دستت را گرفتم تا بلند بشی. تو را نگاه کردم و برای آخرینبار گفتم:« خانم حداد،خستهنباشید،خداحافظ..»
چشمهایم را به عکست دوختم، دستم را گرفتی و بغلت کردم و دیگر چشمانم چیزی جز چشمانت را ندید. بغلم کردی و درآغوشت همهچیز را فراموش کردم، حتی نفس کشیدن را..
1 017
گفتم میتونی برام الان خاطره تعریف کنی؟
گفت بله می تونم! اما از چشماش معلوم بود که رمقی براش نمونده!
گفتم نازنین اذیتت نمیکنم، شمارتو بده فردا باهات تماس میگیرم، اصلا یه جای دیگه برام از خانوم تعریف کن!
باز دخترک لبخند زد…
موبایل ندارم، کاغذم ندارم، افتادم دور اتاق به گشتن برای یه تکه کاغذ و یه قلم!
یه کاغذباطله پیدا کردم و یه قلم، شمارشو نوشتم و شماره رو در امن ترین جای کیفم گذاشتم، ازش خداحافظی کردم و از مدرسه زدم بیرون!
من درست حسابی گریه نکرده بودم، غمِ وداع ِ عجیب امشب، روی غم های دیگه ام افتاد و شونه هامو سنگین کرد…
فرداش زنگ زدم به نازنین، گفتم اول تلفنی برام تعریف کن، تا بتونم قصه رو بنویسم، بعد حضورا ببینمت!
تعریف کرد و من غرق شدم در دریای کلماتِ آرامِ نازنین…
اصلا انگاری خانوم حداد، خودش خواسته بود من اول نازنین رو ببینم تا برسم به این روایت…
اول اولِ تعریف کردن این شب، براتون نوشتم که قرار بود بهم یادآوری بشه که شهدا خیلی زنده ان، خیلی خیلی زنده…
حالا قراره نازنین رو حضورا در روزهای آتی ببینم تا خاطره هاشو تبدیل به روایت مصور کنیم!
خوب بشه یا نشه بازم باید بسپرم به خودِ خانومْ حداد…
بچه ها، درِ گوشی بهتون بگم که
خانوم حداد، یه معلم درجه یکه، برا من و شمایی که شاگردش نبودیم هم بلده معلمی کنه!
فردا و پس فردا و این هفته ی پیش رو که هی میریم دنبال شهدای عزیزمون، حواستون باشه که این خانواده همگی شون باهم بلدن به دل های ما نگاه کنن…
فرصتِ گرفتنِ نَمی از شهدی که به اونها نوشانده شده رو از خودتون دریغ نکنید✨
1 017
مجلس تمام شد…
چشم چرخوندم دنبال دخترخادمِ خوش خنده!
نبود که نبود؛ اون به من قول داده بود، محال بود شاگردِ خانومْ حداد زیر قولش بزنه!
پس کجاست؟ ای کاش اسمشو پرسیده بودم
به هرکس می رسیدم نشونه شو میدادم تا پیداش کنم اما هیچ کس نمی دونست کجاست!
مستاصل شدم، خانومْ حداد، صدام کردی که تمرینِ ناامیدی کنم؟
من دستم از روایت خالیه خانوم جان، کجا برم بی روایت!
همون لحظه دری به سمت یه راهرو جلوم باز شد، یکی بیرون اومد و من بیاینکه چیزی بگم رفتم داخل راهرو، تهش یه اتاق بود!
توی راهرو دو تا از معلما داشتن باهم حرف می زدن، ازشون پرسیدم دختری رو میشناسید که از خانوم حداد بتونه برام خاطره تعریف کنه؟
دوتاشون اسم یه نفر رو گفتن، گفتن نازنین رو پیدا کنی اون خیلی با خانوم مانوس بود!
گفتم کجاست، گفتن حالش بده و تو اتاقه!
دم در اتاق یکی از دانش آموزا وایستاده بود، دوربینو دستم دید، اخماشو کرد تو هم!
احتمالا با خودش گفته بود، از این خبرنگار سمج هاست که تا تو اتاقای خصوصی مون هم میاد!
بهش گفتم دنبال نازنین می گردم، گفت حالش بد شده نمی تونه باهاتون حرف بزنه، برید بعدا بیاید!
بعدا؟!
بعدا کجا بیام دخترجون؟ اینجا دبیرستان پسرونه اس، شما مدرسه تون یه جای دیگه اس، من هیچ ردی از کسی ندارم ، بزار برم تو…
نزاشت!
خانومْ حداد، تمرینِ نشدنه؟ اینقدر وامیستم تا بشه!
یه دفعه کسی از بیرون راهرو صداش کرد و رفت!
من وارد اتاقی شدم که دخترای خانوم حداد از بس گریه کردن بودن بی حال هر کدومشون گوشه ای افتاده بودن!
گفتم نازنین کدومتونه بچه ها؟!
نازنین که روی زمین چهارزانو نشسته بود و صورت قشنگش پر از اشک بود، سرشو بالا آورد و گفت منم!
نازنین، همون دخترِخادمِ خوش خنده ی خوش قولِ خودم بود!
با اینکه اشکاش رو صورتش می درخشیدن باز یه خنده ی پهن تحویلم داد!
گفتم: گمت کرده بودم دختر… گفت ببخشید حالم بد شده بود!
خانومْ حداد شما خیلی حواست به همه چی هست ها…
1 017
دیدی، دخترای نوجوان صدای خنده شون دنیا رو پر می کنه، من اون شب فهمیدم صدای گریه هاشونم میتونه ستون های دنیا رو به لرزه دربیاره!
آهِ این دخترک هایی که آمریکا معلم شون رو شهید کرده، دیر یا زود ظلم رو از عالم برمی چینه…
چند دقیقه پیش دختراش موند و بعد پیکرِ شهیده رو بردن…
اما دخترا برگشتن کنار جایگاه، خودشونو انداخته بودن روی جایگاه که همون نَمِ شهادت که از پیکر و تابوت روی جایگاه چکیده بود، به جونشون بنشونن!
اینا مادر بشن، چه مادرای خوبی میشن، مادری که معلمش شهیده بوده، خودش تو پازل ظهور قطعا قراره یه نقش مهمی داشته باشه، والا که این داغ، سهمِ دلِ اون نمیشد!
استکبار هیچ وقت از این معادلات سر درنیاورده…
1 017
خانومْ حداد، می دونم میبینی، میشنوی و حاضری؛ میشه مثل وقت هایی که با پدرشوهرتون کاری داشتید و براش نامه می نوشتید و می زاشتید توی سجاده ی نمازشبِ حضرت آقا، الانم در مورد ماها که سخت دلْ تنگِ اوییم و بغض داره بیچاره مون میکنه به حضرت آقا سفارش مون رو کنی؟
بگی دست بکشن به قلب ماها که آروم تر بشیم؟!
1 017
خانومْ حداد، شونه های دخترات با آستین های چین چینی برای داغت کوچیک بود، اما من می دونم خونی که از تو ریخته شد و خون دلی که این دخترا خوردن، همه اش قراره ما رو به منجی نزدیک تر کنه!
خانومْ حداد، یکی از دخترات کنار پای من حالش بد شد، دستاش رو آورده بود جلوی صورتش و به لرزش عجیب دستاش داشت نگاه میکرد، دستاشو گرفتم تو دستام تو گوشش گفتم نفس عمیق بکش اما بازم می لرزید!
خانومْ حداد، پدرتون اومده بود و داشت صحبت میکرد، این بچه برای اینکه صدای گریه شو روی صدای پدر شما بلند نکنه داشت می لرزید!
خانومْ حداد، من فقط تونستم دوربینو بزارم رو پام و بغلش کنم تا آروم تر بشه.
خانومْ حداد، خیلی می لرزید دخترک!
تا پدرتون گفت: زهراخانوم به محمدامینت بگم اومدم وداع باهات و نتونستم تو رو ببرم، تو گوش دخترک لرزانت گفتم داد بزن و گریه کن…
خانومْ حداد، من برا شماها کاری بلد نیستم بکنم، من برا شهدا کاری بلد نیستم بکنم، اما شما که دستت بازه بیا و یه کاری برا ما بکن…
1 017
من درست از همینجا، ورود شهیده به داخل مجلس رو فیلم گرفتم، با همین قاب!
اما دوست داشتم دوربینمو کناری میزاشتم و منم میرفتم کنار پیکر!
نمی دونم تجربه شو داری یا نه، انگاری یه جاذبه ای بین پیکر و جسمِ ما اتفاق می افته که هی دوست داری مردم رو کنار بزنی و نزدیک تر بشی!
و این جاذبه ی شهید، ربطی به آشنایی قبلی تو و شهید نداره، ساقی به او از جامی نوشانیده که آدم احساس میکنه اگه به تابوت نزدیک تر بشه شاید نَمی از شهدِ اون شراب طهور هم به جانِ خسته ی پرگناهِ ما بشینه، پس هی دوست داری نزدیک تر بشی!
جمعیت که مواج شد منم از پله های سِن که روش وایستاده بودم به فیلمبرداری، پایین اومدم و نزدیک تر شدم!
داشتنِ دوربین خودش مجوزی بود برای نزدیک تر شدن اما وبالِ گردنِ روحمم شده بود که میخواست گریه کنه اما پس، کی فیلم بگیره؟!
ای کاش دو نفر بودم، یکی کار میکرد، یکی سخت گریه میکرد!
اصلا ای کاش زن نبودم، زن بودن و کنترل کردن احساسات و کارکردن همزمان، چقدر سخته!
1 017
برگشتم بالا، دوباره دخترخادم و لبخندش!
این دفعه بهش گفتم خداقوت، لبخندش تبدیل به خنده شد و دندوناش پیدا شدن، گفت ممنونم!
دخترک خوش خنده، چه آرامشی داشت!
حاج حسین یکتا سخت داشت با خاطره تعریف کردناش اشک مردم رو در می آورد، این طفلیا با قرآن هم گریه می کردن، اصلا لازم نیست براشون کسی روضه بخونه؛ اما مداح ْ جای حاج حسین رو گرفت و روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیها رو شروع کرد به خوندن!
بغض داشت خفه ام میکرد اما نمی تونستم گریه کنم
بیشتر مبهوت فضا بودم و سنگینی اش و غمش!
تا اینکه پیکر روی دست ها وارد شد، یادِ اون آنِ توی آشپزخونه افتادم که احتمالا خانوم منو دیده بود و صدای قلبمو شنیده بود و گفته بود، مهسا تو هم عین دخترای دانش آموز من، پاشو بیا وداع!
1 017
پایین و توی حیاط پر از مرد بود، چشم چرخوندم تقریبا خانومی رو ندیدم، پس نرفتم توی حیاط!
برگشتم کنار عکسِ بچه های میناب و همونجا تند تند نفس کشیدم تا وضعیت قلبم به حالت نرمال برگرده!
دو تا خانوم از پشت پرده های مشکی بیرون اومدن، دقت کردم، از پشت پارچه های مشکی یه اتاق پیدا بود که اونجا هم یه جایگاه مرتفع برای پیکر بود!
احتمالا اینجا برای وداعِ خانواده بود!
خانواده؟!
آخ آخ آخ یعنی بچه هاشون الان کجان، خودِ آقا مجتبی کجاست که با خانومش وداع کنه!
تا اون لحظه هرگز به این فکر نکرده بودم که رهبرمون چه حجمِ عظیمی از اندوه رو متحمل شدن، می دونستم ها، اما سیلی ِآگاهی در موردش؛ درست همون لحظه به صورتم خورد!
این اتاق…
1 017
راه باز شد و منم با قولی که از دخترِ خادم گرفته بودم، با خیالی جمعْ، وارد سالن شدم!
یه جایگاه ِکمی مرتفع تر از سطح زمین، وسط جمعیت با نور سفید نورانی شده بود و بالاش گلهای لیلیومِ سفید که توی طلق های شیشه ای ساخته شده بودن، از سقف آویزان بود، یه چیزی بهم می گفت این تزئینات هم کار همین دخترای دانش آموزه!
تصورِ اینکه چه داغ بزرگی به دلشون نشسته وقتی خبر شهادتِ معلمشون رو شنیدن، قلبم رو مچاله میکرد!
احتمالا قبل شروع مراسم باهم نشستن و دونه دونه تزئینات اینجا رو برای آخرین دیدار با معلمشون مهیا کردن!
من می دونم دخترای نوجوان اگه با معلمی ارتباط روحی برقرار کنن، می تونن عاشق اون معلم بشن.
خاطرم هست یکی از معلمای دبیرستانم رو خیلی دوست داشتم، و برا اینکه بتونم با دخترا همزادپنداری کنم، تصور کردم اگه او شهید میشد چه حالی میشدم!
سهمگین بود، حتی تصورش…
شروع کردم تصویر گرفتن از کلیات!
خدایا، الان، چه وقتِ حلولِ اضطراب اجتماعی بود؟
چرا همه چی داره باهم سخت پیش میره!
الان که نباید از چیزی خجالت بکشم اما فضا خیلی سنگین بود، هی می آمدم با یکی حرف بزنم و ازش سوال بپرسم اما می دیدم داره گریه می کنه، هنوز مراسم شروع نشده بود، اینا چرا اینقدر گریه می کنن…
قاری قرآنش رو خوند و جاشو به حاج حسین یکتا داد
اینا که با قرآن خوندن قاری اینطوری گریه می کردن، با روایت گری حاج حسین یکتا میخوان چطور زجه بزنن!
سنگینی فضا داشت قلبمو فشار میداد، تپش قلب گرفتم، از در زدم بیرون که دوباره برم تو حیاط تا نفسی تازه کنم، هم محیط خیلی گرم بود، هم نفس کم بود!
تا از در زدم بیرون، با دخترِخادم چشم تو چشم شدم؛ باز بهم یه لبخند پهن تحویل داد، خدایی لبخندش عین نسیم خنک وسط ظهر تابستون بود!
منم بهش لبخند زدم و از پله ها زدم پایین!
1 017
و یه مشما بهم تعارف کرد تا کفشامو توش بزارم
خندیدم و به دوربینِ توی دستم اشاره کردم، گفتم ممکنه رفت و آمد کنم، میشه کفشم رو بزارم تو جاکفشیِ پشت سرت؟
با لبخند گفت حتما و کنار رفت تا بتونم کفشمو اونجا بزارم
جمعیت داخلِ سالن هنوز در حال نماز خوندن بودن، داخل تاریک بود و فقط با چراغ های بنفشْ محیط روشن شده بود، سرریز جمعیت که منم حالا یکی از اونها شده بودم بیرون در ایستاده بودن!
به دخترای خادم نگاه میکردم و تو دلم گفتم خدایا با کدومشون حرف بزنم که خاطره ای از شهیده داشته باشه!
ناگفته پیدا بود اینا همه شون از دانش آموزای شهیده هستن، درحالی که سعی می کردن بغضشون رو نگه دارن، به مهمونای خانوم لبخند میزدن، تکتک شون صاحب عزا بودن!
از این یکی به اون یکی چشمم می چرخید اما یه چیزی تو دلم گفت خب از همین دخترِ خنده رویی که کنارش وایستادی و میخواست مشما بهت بده بپرس!
دهنم رو نزدیک گوشش بردم که صدامو تو همهمه دمِ در بهتر بشنوه، گفتم میشه دو تا از دخترا رو بهم معرفی کنی که خیلی با شهیده مانوس بودن و خاطره شخصی از خانوم دارن؟
گفت بله حتما، رو پنجه پاش بلند شد تا از روی سرِ مردم بتونه دوستش رو پیدا کنه و با انگشت بهم نشونش داد و گفت ایشون خاطرات زیادی داره!
گفتم بنظرت الان فرصت می کنه تعریف کنه یا نه بزاریم برا بعد مراسم؟
گفت اگه تا انتهای مراسم هستید بزارید برا بعدش
گفتم: بهم قول میدی برام نگهش داری که خاطره هاشو بگه؟
باز همون لبخند پهن رو تحویلم داد و گفت: خیالتون راحت، حتما
1 017
شد، و اجازه ی ورودِ دوربین هم اومد!
خوشحال شدم؟ اولش آره اما فقط چندثانیه!
بعدش لشگری از کلاغ های سیاه به روحم هجوم آوردن که اگه اون چیزی که میخوای پیدا نکنی چی، نکنه بی روایت از اینجا بیرون بیای!
اصلا چرا تنها اومدی، ای کاش دستیار داشتی، اگه تصویر کم بیارم چی و هزار تا دلهره ی دیگه!
اما من حالا وسط حیاطِ مدرسه وایستاده بودم
باید یه جوری جمعش می کردم!
اضطراب عملا معده مو مچاله کرده بود طوری که بالا رفتن از پله ها مچالگی معده رو بیشتر هم می کرد، تو حیاط مدرسه یه جایی جایگاهی مثل حسینیه امام خمینی درست کرده بودن اما اضطراب اجازه نداد جزئیاتش رو ببینم اما راهروی ورودی رو با جزئیات یادمه!
عکسِ بچه های میناب به گلدون های شمعدونی قرمز تکیه داده شده و روی موزایک های قدیمی مدرسه، جلوی هر قاب عکس، برگِ گلِ رزِ قرمز پرپر کرده بودن؛ قرمزیِ جوانِ شمعدونی ها و قرمزِ پیرِ رزها چشم نواز بود!
من حالا وسطِ مدرسه، جلوی عکس ماکان نصیری ایستاده بودم و نمی دونستم برم بالا یا برگردم خونه!
این چه اضطرابی بود آخه…
خانمها در طبقه اول داشتن نماز مغرب رو به جماعت می خوندن
پس تأمل کردم تا نمازشون تمام بشه و بعد برم بالا
شمعدونی ها و عکس بچه های میناب روی پله ها هم بود، چند تا تصویر ازشون گرفتم که از حواس پرتی کار، استرسم کم بشه!
تا از پله ها بالا اومدم با یه لبخند پهن بهم سلام کرد…
1 017
گریه هامو که با این عکس تمام کردم
میام بقیه ی قصه رو تعریف می کنم!
چه شب جمعه ای شد…
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
