شقایق در انحلالِ غروب
Open in Telegram
نبسته شیخ فقط مکتب شقایق را به هر کجا که دری باز بود دیوار است سمیع حامد
Show more598
Subscribers
-224 hours
-127 days
-730 days
Posts Archive
این را دیشب نوشتم و حالا که میبینم، جای بیشتر فعلها اشتباهاند.
چه میشود گفت؟
فدای سرم و سرتان.
یکجای کار میلنگد.
مادری که شش سال فرزند میپرورد و روزی میفهمد، چهار پسر نوجوان نخست روی دخترک تعرض جنسی کردند، سپس در همان زمینِ شالی دفناش کردهاند.
خواهر امروز برایم گفت در مکتب برایش گفتهاند، دخترک شش سالهای چند روز مفقود شده و بعد از پرسوپال بسیار، فهمیدهاند چه بلایی به سر دخترک آمده است. خانوادهای این دختر بعد از چندین سال زندهگی در ایران، دوباره به کشورِ خاکبرسر شدهشان برگشتهاند تا به ادامه زندگی بپردازند.
میدانید اینطور مسائل در افغانستان، آنقدر زیاد هستند که شنیدنشان کلیشهای شده.
برای هرکه تعریف میکنی میگوید خدا از سرِ پسرها نگذرد و افسوس و آه، به خوردِ حنجرهاش میدهد. سپس مثل باد قضیه را به فراموشی میسپارند
از وقتی این حرف را شنیدهام با خود میپندارم اگر شدنی بود حالا از کلهام دود بالا میشد و میخواستم در این دود، تمام خانوادههایی که تربیت کردن فرزندانشان را به عهدهای کوچه میسپارند، مسموم شوند.
حالا باید من بیایم و آن پسرها را، جمله مردها را دشنام بدهم؟ باید بگویم مردها تماماً اینطور هستند و هیچ مردی خوب نیست؟ باید بیایم و بگویم مرد از همانِ زمان نوجوانی که یک مشت پشم روی زنخشان در میآید، اینطور کثیف بار میآید؟
چرا باید یک نوجوان، غریزهای خود را غریزهای
حیوانی بپندارد و اینطور عملِ غیر انسانی مرتکب بشود؟ عامل اینها تنها خودِ مردها هستند و یا مادر، پدر، فامیل، کوچه، رفیق و خلاصهای کلام، جامعه؟
این مادر و پدراند که از کوچکترین قدمها گرفته تا والاترین مسئولیت، یعنی اخلاق فرزند را به عهده دارند. حتی اگر فرزند خودش جامهای خوک بر سر بکشد و به حرفشان گوش ندهد، باز هم نمیتوانم بپندارم که آنها در این زمینه نقش ندارند.
ما افغانستانیها تا میتوانیم فرزند/چوچه مرغ وطنی تولید میکنیم و تربیهاش را میسپاریم به کوچه… یاد همان نقل قول افتادم که میگفت: «اگر فرزندت را درست تربیت نکنی، جامعه تربیتش میکند» چهبسا که صدق میکند. در این جامعه که نه، لجنزاری که ما زندهگی میکنیم، فرزند تربیت کردن همانند بره پروریدن در جنگل است.
نمیدانم چه دارم بلغور میکنم، شاید از شدت احساسات اینطور خط و نشان میکشم. البته همینجا هم با پوست و استخوان خود را مدیون پسری میدانم که روزی من را از حمله سگ نجات داد و نگذاشت آسیبی به من برسد. اما نمیشود همه را به یک چشم دید.
واقعا حیرانم که این چهار پسر چطور با هم، نقشه کشیدند که دخترک را بربایند، به او تجاوز کنند و سپس در همانجا دفنش کنند.
به مادر آن دختر میاندیشم، به خودِ دخترک در هنگام وقوع حادثه فکر میکنم و میپندارم فریادهایش را یکی روی گوشم مینوازد… نمینوازد! میخراشد. سپس نگاهم به برادرزادههایم میخورد. حالا میدانم چرا خانم برادر نمیگذارد آنها بیرون بروند و یا به بیگانهای سلام بکنند.
در واقع باید فرزندانمان طوری تربیت شوند که روزی، گرگِ دهن آلوده به شهوت نشوند.
نمیدانم این نوشته حکم کلی من است یا توهین و یا جبهه گرفتن. شاید هم بازخواست شوم و یا هرچه… هرچه هم خواستم خانواده، را تبرئه کنم، نتوانستم. شاید هم پندارهای من اشتباهاند. هرچه است یک جای کار میلنگد.
Zahir Howaida - Ay Pari Chehra Mozhgan Sia - ای پری چهره مژگان سیاه
🍭 Download by RegaYouTube
کاش میشد
یقهی ایکاشها را گرفت
و برای تکتکِ
ایکاشهامان
سیلی محکمی به صورتش خواباند
برای جنگ و عشق
چنان باید زیرِ گوشش زد
که از یاد ببرد
معنی ایکاش را
و بنشیند به روی سرنوشت
هر آنچه
جامهی ایکاش
بر تن کرده بود
شقایق سرینا
سرِ من گرمِ تو و قصهی چشمانِ تو بود
سرِ تو گرمِ که بود، که مرا از یاد بُرد؟
#یغما
روزها میگذرند و انگار افکارم را لای بطریِ چندصدسالهای پنهان میکنم. شاید هم خودشان میخواهند در خفقان باشند؛ در نهایت تصمیم به دست خودِ آنهاست. اگر ارضا شدند با زیرنویس، بلبلزبانی کرده، روی ذهنم رژه میروند. اگر مایل نبودند با چوب و داس هم نمیشود آنها را فرا خواند.
هیچگاه این من نبودهام که آنها را فرا بخوانم زیرا میدانم اگر خود را به فکر کردن وادار کنم، چیزی جز یک مشت استرس و دلهره نصیبم نمیشود. ــ قابل ذکر است که مسئله تا مسئله دارد ــ مثلاً بعضی از حوادث طوری روی من اثر میگذارند که روز و شب یکجا مینشینند و به تلاطم افکارم نگاه میکنند.
این روزها را در سکرات عجیبی میگذرانم. هیچ واقعهای آنچنانی که باید روی من اثر نمیگذارد. شاید دلقک درونم زیادی عود کرده است. شاید هم عقایدم خود را جای دلقک زدهاند.
نمیدانم چند ماه دیگر در اینستاگرام زندهگی خواهم کرد. اما انگار در حال نوشتن این یادداشت فهمیدم که وقتم را در شبکههای اجتماعی هدر میدهم.
قطعاً هدفم از نوشتن این متنِ پراکنده این نیست که وجدانم را بیدار کنم. چون انگار او در مقابل با وضع و حال من، خنثی شده است. شاید با خودش میگوید: آنقدر «آلارم» زدم که باتریام تمام شده. خودت میدانی و گور و اعمالت!
در حالی که هر روز میخواهم چیزهایی برای آیندهام بیاموزم. ذهن خود را «تایر اشتبنی» میپندارم وسیلهای که فقط در صورت نیاز از آن بهره خواهم برد. اگر اینطور نیست، چرا به ذهن خود مجال فکر کردن نمیدهم؟ چرا نمیخواهم فکری به حالِ آیندهام بکنم و از روزهایم نهایت فیض را ببرم؟ مگر قرار است از اکسپلور گشتن، دیپلم بگیرم؟
دیروز با دختر کاکا/عمویم در حال صحبت بودیم که ناگهان دقت کردم؛ پاسخ دو سوال او را از «ریلزهای اینستاگرام» دادم. یعنی قرار که نیست جایزهای به من اعطا بشود…
در خودِ این متن در حال جار زدن هستم که نمیتوانم فکر کنم. در حالت عادی، افکار من منتهی نمیشوند. اما انگار چیزی در درون من در حال فروریختن است و باید نظاره کنم کی قرار است مراسم کفن و دفنش را بگیرم.
قطعاً چیزی که در من مُرد، چیز دیگری جایگزینش میشود و باز من به اصل سابق خود برمیگردم. از اینکه روزها میگذرند و فکری به حالم نمیتوانم نه آزردهام، نه گیج… فقط گوشهای نشستهام تا ببینم، این من به کجا خواهد رفت.
اگر به ضربالمثل یا تخت یا تابوت هم فکر کنم، باز چیزی به ذهنم نمیرسد. در اخیر من ماندهام و یک ذهن فلجشده… «اخیر» در اوج جوانی؟ یا هم شاید در آستانهی جوانی، چون کودکِ درونم هر از گاهی بیدار میشود و با لج و لجبازی خود را تلنبار شانههایم میکند.
بعد از چند وقتی که یادداشت ننوشته بودم، دارم هذیان میگویم و نمیدانم کجا باید «ویرگول» بگذارم و کجا «نقطه ویرگول». شاید خواننده پوزخندی به افکار متناقضم بزند. اما فدای سرش… ادبیات ملک پدرم نیست که بخواهم از آن به وجه احسن نگهداری کنم. او نوهی کدام گندهکله باشد که بخواهد به من بخندد.
با این نوشتهها نمیخواهم توهینی به قشر نویسندگان بزنم و خود را نویسنده بنامم. شاید هنوز از دورانی که پدر برایم «تمرین املا» میداد نگذشتهام…
شقایق سرینا
غمِ چشمانِ بابا
دروغ نمیگوید
برادر کفشِ فوتبالش را
پینه کرده است
مادر بشقابها را
با ریگ میشوید
فردای آن روز
خواهر تنش را
به بالینِ مردِ فرتوت
میسپارد
خواهرک، نانخورِ اضافی بود…
آفتاب نارنجی میتابد،
نسیم، روی گلها را میبوسد
زمین را به زمانه چه؟
برادر میخواند
«قفس خون میشود تا میکشد
آواز آزادی»
غم چشمان بابا
دروغ نمیگوید
شقایق سرینا
