شقایق در انحلالِ غروب
Open in Telegram
نبسته شیخ فقط مکتب شقایق را به هر کجا که دری باز بود دیوار است سمیع حامد
Show more598
Subscribers
-224 hours
-127 days
-730 days
Posts Archive
Repost from N/a
ای سوگند وفای زندانیِ ابد و یکروز
تورا میجویم و به استعمار آغوشت
برمیآیم..
کمی بگذار در غارت گری
همچو ناله های طفل چند روزه
از وجودت سیراب شوم..
اگر تو مرا جان و جهانی
من آن زیرزمین تاریک رویااَم
همانی که در زیر غم یکساله خاک شد..
با بستن چشمانم ، تازیانه های دوری
را به جان بیجانم تحویل میدادم
ای رویای شبهای بیطلوع
ای ماهیِ اقیانوس عطش آواها
اگر بعد از مردنهای پیاپیم
نتوانستم دستانم را بیابم
باز هم در کنج رخوت و تنهایی
به سویت فریاد برمیآورم...
ای امیربیگزند
مرا دگرباره از پس زخمانم به دریای
بهبودت بازگردان..
این روح را باز هم به خودت برگردان...
آخرین سخنهای هفدهمین زندگی
Repost from N/a
خوشبختی بهنظر من؛ دو فکرِ مشابه است که زاویهٔ دید مشترکی به جهان دارند...
Repost from اینجا زمانی لِیلی می زیست.
ولی نمیدانم چرا مرگ ناز کرد؟ چرا نیامد؟ چرا نتوانستم بروم پی کارم آسوده بشوم؟
صادق هدایت
نخهایی که افکارم را به هم میدوزند، یک مرگشان است. چرا باید مطلقاً در افکارِ بیپهنا غوطهور شوم، و یا در عالم بهت فرو بروم؟
واقعاً یک مرگم هست. یا آنقدر میاندیشم که ذهن ذلیلمردهام خستگی را نمیداند، یا آنقدر نمیاندیشم که همان ذهن از نیندیشیدن، خسته میشود.
در هر صورت باید خستگی را به جان خرید. به چه مقدار؟ یک تنِ لشِ بیحرکت با شانههایی که سنگینی میکنند، معدهای که بخورد هم میسوزد نخورد هم… سری که از قسمت پیشانی تا چشمها و پشتِ گردن، مادام سیخ میزند و درد میکند. این چکش است که به جمجمهام پیوسته میکوبد؟
پنج دقیقه برای استراحت میخوابم، بلند که میشوم، اتاق تار میشود، آسمان شب میشود، دستانم سستی میکنند و در نهایت، تنِ برجاماندهام را بعد از لحظهای، روی زمین باز مییابم.
آب مینوشم، دردِ گلویم اوج میگیرد، آهنگ میگذارم، سرم درد میگیرد، میخواهم روی حویلی قدم بزنم، نور آفتاب هم با سرم در ستیز است و گویی به مغزم گلوله شلیک میکند.
میخواهم کورس بروم، یک کفنِ سیاه را پوشیده با روبندی از سرنوشتم سیاهتر از خانه میزنم بیرون. اینبار، وقتی به خانه بازمیگردم، پاهایم از شدت درد بیجان میشوند و باز سرم تیر میکشد. پدر میگوید «پاراستامول» بخورم و مادر میگوید مقداری «اسپند» دود کنم.
پدر میگوید در اتاق تاریک و بیسر و صدا بخوابم و مادر سفارش میکند که نزد «دعانویس» مراجعت کنم.
خواب را ترجیح میدهم اما حالت تهوع دست از سرِ کچلم برنمیدارد و از آن طرف، پای چلاغم بیشترتر درد میکند. گواهِ هقهقام همیشه آن اتاق تاریک بوده و سکوتش را فقط نالههایی که قورت میدهم میشکند.
چشمانم را باز میکنم که سرم را زیرِ «دوشک» کردهام و «بالشتِ» دیگری را ــ که مادر دو سیر پخته به خوردش داده است ــ روی قفسه سینهام گذاشتهام.
میبینم، مغزم چنان تازه و سرشار است که گویی دو بطری «زهرماری» خوردهام. به این میاندیشم که آخرین بار چوقت غذا خوردم و یادم میآید از صبح اشتها نداشتهام و ماجراهایی که بر سرم گذشت، مانع شدند لب به غذا بزنم
به کتابم که روی طاقچهٔ اتاق خاک خورده است نگاه میکنم و یادم میآید فقط برای یک هفته امانت گرفته بودم. دوباره نخهای فکریام شروع به فعالیت میکنند، چون دردِ جسمی از میدان فرار کرده است.
به این میاندیشم که چطور امکان دارد از صبح برای هیچ موضوعی، مغز آب نکرده باشم…
یادم میآید آن روزی که خود را وزن کردم و صاحب «ترازو» با دیدن وزنم گفت: «میموری بخیر» در اتاق تاریک و بیکس، قهقهه سر میدهم. میخندم و میخندم و میخندم و دوباره به این میاندیشم که چرا باید به مضحکههای زندهگیام فکر کنم و در میان فکر کردن، خوابم میبرد و فردایش با همین چرخه به صبح دیگر سلام میکنم.
“شین سین”
Repost from سحر هادیان
عروس تازه به عقد قفس درآمدهام
که با لباس سفید مچاله میرقصم
برای آنکه رهابودن از سرم نپرد
بریدهبال و به اجبار، باله میرقصم
کلاغهای عزادیده ساقدوش منند
پس از شبِ بلهگفتن سیاهپوش منند
هنوز گرمِ سوالاتِ زیر گوش منند:
چگونه با نرِ هفتادساله میرقصم؟
حلال من نکنید این حرامزایده را
سیاهچرکِ چروک بدون فایده را
اگر چه از قِبَل خانواده دلسردم
به پشتگرمی پشتِ قباله میرقصم
کنار خندهی خویشان رنگ پسداده
که جهلبافت و آلوده بازیافت شدند
غمم چنان متعجب شد و مشاهده کرد
مرا که با دوسه سطل زباله میرقصم
میان هلهلهی مردم رسولندار
اتاقِ روشنِ با یک چراغ غولندار
نیازدارِ تنِ ناز را قبولندار
بغل گرفته مرا، لای ناله میرقصم
پَکَرپرندهی بیحال قصه، امشب رفت
که غسل توبه کند جای آبها با نفت
کلاغِ من! بگذار آتشم اثر بکند
ببین که ماه شدم، هاله هاله میرقصم
#سحر_هادیان
@hadian_sahar
آن دوست که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت «دگر باره به خوابم بینی»!
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست…
سعدی
Repost from کافه مستاجر پلاک ۱۲
یه روزی برای همیشه از فضاهای مجازی خدافظی میکنم و بدونِ اینکه کسی متوجه بشه برای همیشه میرم.
دریچههای چوبی
پوسیدند
روی دیوارهای گِلی
خارها روییدند
چشمههای دهاتِ مادری
خشک شدند
آسمان آبی بود
عصایِ پدربزرگ
شکست
چشمانِ مادربزرگ
تار شد
پدر اما
عیادتشان نرفت
آسمان آبی بود
کیچکیچ بازیهامان
از خاطرم رفتند
پانگِ کاغذپرانِ برادر
شکست
و تارِ شیشهایاش
دستانم را برید…
همه را زمان زدود
یادِ تو را اما نه
آسمان کهنه نشد
و تو نیز
نیامدی…
شقایق سرینا
Farhad Darya - Khosham Meaayad فرهاد دریا - خوشـم میآیــد
🍭 Download by RegaYouTube
ز خُردهگیریِ روزِ حساب آزادم!
ورق، سیاه چنان کردهام که نتوان خواند
طالب آملی
او با تیکوتاک دهر
من با روزگاری این چنین زهر
ماهی با امواج بحر
همه مواجه میشویم…
او آنطور
من اینطور
جانوران نیز طورِ دیگر
آری
خوشنود نبوده همیشه بلبل
سبز هم نبوده گل و سنبل
آیا زندهگی همین است؟
قاتلان در منزل و…
آیا عاقلان دارند
مثل من مشکل؟
شقایق سرینا
