چه بگویم؟
Open in Telegram
1 948
Subscribers
+1524 hours
+317 days
-6130 days
Posts Archive
1 948
کسی که آینه، او را به ما نشان میداد
اسیرِ پیرترین حالتِ جوانی بود.
تاسیان شد روزگار جوانی ما :)
1 948
بُگذر تابستان، بُگذر؛ حالِ من با تو خوب نمیشود، پاییز حالِ مرا بهتر میشناسد.
پاییز را بهانه گرفتم؛ گریستم...
1 948
اما غم مثل اکلیل است،
هیچوقت کامل نمیرود. یک روز، بیهوا یک دانهی ریزش را میبینی، روی گردنت، بالای پلکت، روی گونهات و یا یک جای غیر منتظرهی دیگر... کوچک است، خیلی کوچک؛ اما جوری برق میزند که مستقیم میرود توی چشمت و هرکس که نگاهت میکند، نور آن را میبیند.
1 948
کاش روزی وطنم درد نبیند دیگر
دشمنان خسته شوند سنگ نبارد دیگر
نرود آدمی از شهر به شهری از ترس
نپرد کفتری از بام به بامی دیگر
کاش روزی برسد سبز شوی بارِ دیگر
بخندد خاکِ تو از عطرِ بهارِ دیگر
رسد آن دم که بخواهم بنویسم از غم
من بمانم، قلمم، سوژه نیابم دیگر
1 948
آبی، رنگِ بیکرانگیست؛
رنگِ رویاهایی که هیچ افقی، یارای پایان دادن به آنها را ندارد؛ هرچه بیشتر در آن مینگری، بیشتر به ژرفای خویش بازمیگردی.
