en
Feedback
𝐾𝑂𝑀𝑂𝑂𝑁☾☼

𝐾𝑂𝑀𝑂𝑂𝑁☾☼

Open in Telegram

|𝗜𝗔𝗡`: @J2ianbot |𝗣𝗥𝗜𝗩𝗔𝗧𝗘`: https://t.me/+aSHuOlnBa2VlMTM0 |𝗚𝗮𝗽`: https://t.me/+BFylKrI-m1JjMWE0

Show more
867
Subscribers
+1924 hours
+227 days
+3630 days
Posts Archive
متشکرم‌ بابتِ🌟!

𝑻𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒂𝒍 " 𝑰'𝒎 𝒉𝒊𝒔 𝒂𝒏𝒅 𝒉𝒆 𝒊𝒔 𝒎𝒊𝒏𝒆" ..

Don't blink you'll might miss it ˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖

ࣺ شـیـࢪیـن‌تَـࢪاَزآنـۍکِـہ‌دَࢪحَـࢪفــــ‌بِـگُـنـجَــد ࣹ
  ࣺ  شـیـࢪیـن‌تَـࢪاَزآنـۍکِـہ‌دَࢪحَـࢪفــــ‌بِـگُـنـجَــد ࣹ         

Repost from ᅠbusan to tokyo
‌      ⭐  ‘  op. #지민 turn       ıp 𝟸𝟷𝟽  ៸  weverse liveᅠ

Repost from N/a

ے‌ل‌دا مۍنۄیݽد؛ یادت هست؟ ایستاده بودیم بر باریکه‌ی پرتگاهی که باد از فرازش بوی سقوط می‌آورد. در گرگ‌ومیشِ تردید، چشم در چشمت دوختم و گفتم:
این راه از همان سطرِ نخست، بازنده ورق خورده است؛ ما این راه را خواهیم باخت.
اما تو نگاهت را به انتهای افق خیره کردی و با ایمانی راسخ گفتی:
اگر قرار بر فروریختن باشد، آوار  را دونفره به دوش می‌کشیم؛
گفتی:
باختنِ با هم، خود شکلی دیگر از پیروزی‌ست.
من به طنینِ استوارِ کلامت تکیه زدم و پای در مسلخی گذاشتم که خاکش از آغاز، عطشِ شکست داشت. اکنون چشم بگشای و میراثِ آن عهدِ پرشکوهت را تماشا کن! گفته‌ات درست نبود، اما ترسِ من چرا! باختیم؛ درست همان‌گونه که هراسش بندبندِ استخوان‌هایم را می‌گزید. اما کاری‌ترین زخم، نه تازیانه‌ی خشمگینِ دریا بود، نه خرد شدنِ تیرک‌های چوبی در آرواره‌ی موج‌ها، و نه حتی فریادِ یارانِ غرق شده؛ نه! مهیب‌ترین فاجعه، حفره‌ی ساکتِ دهان‌گشوده‌ی نبودنِ تو در این گرداب بود. به هر سو نگریستم و در هر نگاهِ من، تو نبودی؛ تو در میانه نبودی و من، تاوانِ آن عهدِ مشترک را در نهایتِ غربتِ بی تو بودن، پس دادم. مگر سوختن، حتماً نیازمندِ زبانه‌های آتش است؟ مگر حتما باید آتش بود تا خاکستر شد؟ سوگند به همان لحظه‌ی بی‌ تو، که من در قعرِ انجمادِ سیاه‌آب‌ها، از درون آتش گرفتم و ذره‌ذره نبودنِ تو را، خاکستر شدم.

— گفتم می‌بازیم؛ گفتی اونم باهم انجام می‌دیم! حدس بزن چی،کاپیتان؟ ما باختیم؛ و تو اونجا نبودی.. ‌ ‌

Repost from N/a
🖤 اگه سرگرمی‌های دیجیتال بخش بزرگی از دنیاتن و همیشه دنبال فندوم، داستان، موزیک و تجربه‌های جدیدی یه روز با اهنگای پلی‌لیست جدیدت سرت گرمه، یه روز غرق یه فیلم یا سریالی، یه روز با انیمیشن و کاراکتر مورد علاقت زندگی می‌کنی و یه روز هم می‌ری سراغ گیم؟
‌ ‌ ‌ ‌‌ 🖤پس تو یه 𝖣𝗋𝖾𝖺𝗆𝗒 𝗉𝖾𝗋𝗌𝗈𝗇ـی هستی❗️
پ.ن: نوشیدنی که علایقت بهش خیلی نزدیکه♡ 🦢   این چنلا برای تو مناسبن کلیک کن و جوین شو

Repost from N/a
-2147483648_-256424.webp1.91 KB

sticker.webp0.00 KB

صدای شلیک، پرنده‌های خواب‌آلود رو از جا پروند. جیمین هنوز اسلحه رو پایین نیاورده بود که صدای سردی از پشت سرش بلند شد. - اسلحه‌ات رو بذار زمین. پسرِ مو طلایی حتی به خودش زحمت برگشتن به سمتِ صاحبِ صدا رو نداد و زیر لب زمزمه کرد. + اگه قرار بود مثل بقیه به حرف غریبه‌ها گوش بدم، از همون اول وارد این شهر نمی‌شدم! صدای قدم‌های چکمه‌پوشی روی خاک، نزدیک‌تر شد. - اینجا هر غریبه‌ای که وارد این شهر می‌شه، خیلی زود یاد می‌گیره به حرف من گوش بده. جیمین اینبار از سر کنجکاوی درباره‌ی اون "من" تن به چرخیدن داد. مردی با کت تیره و کلاه لبه‌دار، چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود؛ آرام، اما به سنگینی سایه‌ای که روی تمام خیابان افتاده باشه... ترسناک بود. جیمین نگاهی به اطراف انداخت و گوشه‌ی‌ لبش بالا رفت. + پس کلانترِ ترسناکِ این شهر شمایی؟ مردِ تیره پوش خوشحال از اینکه نیازی به معرفی خودش نداشت با کنایه لب زد. - متأسفانه. لبخند کوتاهی گوشه‌ی لب پسر مو‌ طلایی نشست. + از چیزی که‌ انتظار داشتم جوون تری. چشم‌های جونگکوک باریک شد. - و من انتظار داشتم تازه‌واردها قبل از اینکه درباره‌ی سن کلانتر نظر بدن، حداقل تو روزای اولشون اینقدر سر و صدا به پا نکنن. + جیمین. جونگکوک ابرویی بالا انداخت. - من اسمت رو نپرسیدم. + ولی الان می‌دونی اسمِ این تازه واردِ دردسر ساز، پارک جیمینه. جونگکوک بی‌توجه به حرف‌هایش، دستش رو به سمت پسر دراز کرد. - اسلحه. جیمین اسلحه رو چرخوند و آرام توی غلافش جا داد، قرار نبود یادگاری پدرش رو اینقدر زود به یه غریبه ببازه. + راضی شدی؟ - نه. + حیف شد جناب کلانتر، چون این یکی تا ابد پیش من می‌مونه. این‌طور که بوی ماجرا می‌اومد، طعمه‌ی این‌بار کلانتر سرسخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. - خیله‌خب پارک، تو کمتر از چهار ساعته که واردِ این شهر شدی و توی خیابون اصلی تیراندازی کردی. جیمین شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد. + درسته، اما به کسی شلیک نکردم. - این چیزی از جرمش کم نمی‌کنه. + به اون بطری شلیک کردم. چشم کلانتر به تکه‌های شیشه‌ی روی زمین افتاد. پسر موطلایی انگار خیابان اصلی رو با میدان تیر اشتباه گرفته بود. - اون بطری صاحب داشت. + حالا دیگه نداره. چند نفر از اهالی زیر لب خندیدن، جونگکوک سرش رو به سمتشون چرخوند و همون یک جفت چشمِ درنده برای ساکت‌ کردنشون کافی بود؛ بی‌فاصله دوباره به جیمین نگاه کرد. - فکر می‌کنی چون تازه واردی، می‌تونی هر کاری دلت خواست بکنی؟ این‌بار نوبتِ جیمین بود تا یک قدم جلو بیاد. + البته که نه. مکثی کرد و ادامه داد. + فکر می‌کنم چون تازه واردم، هنوز کسی رو ندارم که مجبور باشم برای هر نفسم ازش اجازه بگیرم. - این شهر قانون داره و قانونش منم! + بد به حالِ این شهر، انتظارِ قانون جذاب‌تری داشتم. جیمین پوزخند زد و اینبار خنده‌های مردمی که دور اون دو نفر جمع شده بودن، با نگاهِ سردِ کلانتر هم ساکت‌نمی‌شد. چشم‌های کلانتر، رنگ سردی به خود گرفتن. - حواست باشه با کی حرف می‌زنی. + حواسم هست! جیمین نگاهش رو از کلاه تا اسلحه‌ی روی کمرش پایین آورد و دوباره به چشم‌های مرد دوخت. + دارم با مردی حرف می‌زنم که فکر می‌کنه چون یه نشان روی سینه‌ش داره، صاحب این شهره. جونگکوک با صدایی آرام‌تر گفت: - اما اشتباه می‌کنی، پارک. + مگه این چیزی نبود که میخواستی حواسم بهش باشه؟ - البته، اما من فکر نمی‌کنم صاحب این شهرم. مکث کرد و پوزخند صدا‌داری زد. - من مطمئنم. سکوت سنگینی بینشون افتاد اما طولی نکشید تا با خنده‌ی‌کوتاه و بی‌حوصله‌ی جیمین شکسته بشه. + خب، کلانتر... کلاهش رو کمی عقب زد. + حالا که صاحبِ این شهرِ بیچاره رو دیدم، می‌تونم برم؟ جونگکوک کنار رفت، اما درست وقتی جیمین می‌خواست از کنارش رد بشه، کنار گوشش زمزمه کرد: - فردا صبح دفتر من، پارک. جیمین ایستاد، نفس داغی که روی گردنش نشست برای لحظه‌ای، تمام جواب‌های آماده‌ای که داشت رو از ذهنش پروند. + برای چی؟ - برای اینکه یاد بگیری اینجا چه قوانینی داریم. + و اگه نیام؟ جونگکوک بدون اینکه حتی به سمتش برگرده، جواب داد: - اون‌وقت خودم میام دنبالت و مطمئن باش دیگه مثل الان مهربون نیستم. جیمین لبخند زد. + بالاخره یه چیز سرگرم‌کننده توی این شهر پیدا شد! و بلافاصله از جمعیت دور شد. جونگکوک هنوز نگاهش رو بهش دوخته بود که زیر لب گفت. - دردسر. جیمین دستش رو بالا آورد، با صدای بلند جواب داد: + شنیدم، جنابِ قانون. جونگکوک ابرو بالا انداخت. - لعنتی... برای اولین بار بعد از مدت‌ها، لبخند کمرنگی روی لب‌های جونگکوک نشست. این یکی قرار نبود مثل بقیه‌ی تازه‌واردها ازش بترسه؛ و همین، بیشتر مشتاقش می‌کرد.

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
🖤  اگه تو از اونایی هستی که به جای فقط خوب به نظر رسیدن می‌خوای خوب زندگی کنی و همیشه دنبال اینی که هر روز یه نسخه بهتر از خودت باشیو حواست به سلامت جسم و ذهنت هست پـسـ💬   
‌ ‌ ‌ ‌‌ 🖤پس تو یه 𝖵𝖨𝗍𝖺𝗅𝗂𝗍𝗒 𝖯𝖾𝗋𝗌𝗈𝗇ـی هستی❗️
پ.ن: نوشیدنی که علایقت بهش خیلی نزدیکه♡ 🦢 این چنلا برای تو مناسبن کلیک کن و جوین شو

Repost from N/a
-2147483648_-256421.webp1.68 KB

وسترن پسندا، کجایید که پستِ امروز مخصوصِ شماست!!!!!😉

sticker.webp0.00 KB