en
Feedback
蓝'𝗔𝘁𝗮𝗿𝗮𝘅𝗶𝗮

蓝'𝗔𝘁𝗮𝗿𝗮𝘅𝗶𝗮

Open in Telegram

"𝑳𝘪𝘬𝘦 𝑴𝘰𝘰𝘯 𝘢 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘰𝘧 𝘩𝘪𝘮 𝘸𝘢𝘴 𝘢𝘭𝘸𝘢𝘺𝘴 𝑯𝘪𝘥𝘥𝘦𝘯" ִ ֗  ִ   ֗   ۫    ࣪ ִ  ۫  ּ 🌑 ִ  ֗  ּ  ִ ۫   ִ  ֗   ۫    ࣪ ۫    ּ  ֗  ִ ❕️No Join for Joins.

Show more
337
Subscribers
+324 hours
+17 days
-330 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+5
in 4 channels
August '26
+10
in 2 channels
Get PRO
July '26
+28
in 5 channels
Get PRO
June '26
+58
in 4 channels
Get PRO
May '26
+5
in 3 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+2
in 1 channels
Get PRO
January '26
+1
in 0 channels
Get PRO
December '25
+1
in 0 channels
Get PRO
November '25
+6
in 2 channels
Get PRO
October '25
+9
in 13 channels
Get PRO
September '25
+5
in 1 channels
Get PRO
August '25
+13
in 4 channels
Get PRO
July '25
+59
in 15 channels
Get PRO
June '25
+9
in 5 channels
Get PRO
May '25
+6
in 1 channels
Get PRO
April '25
+10
in 7 channels
Get PRO
March '25
+15
in 7 channels
Get PRO
February '25
+13
in 7 channels
Get PRO
January '25
+93
in 14 channels
Get PRO
December '24
+45
in 15 channels
Get PRO
November '24
+56
in 13 channels
Get PRO
October '24
+35
in 16 channels
Get PRO
September '24
+65
in 15 channels
Get PRO
August '24
+50
in 35 channels
Get PRO
July '24
+52
in 27 channels
Get PRO
June '24
+91
in 32 channels
Get PRO
May '24
+52
in 17 channels
Get PRO
April '24
+38
in 14 channels
Get PRO
March '24
+87
in 18 channels
Get PRO
February '24
+250
in 7 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September+3
08 September+1
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September+1
01 September0
Channel Posts
خیلی دلم می‌خواد برش‌گردونم. صادقانه اون موقع ذهنم اقیانوس ایده بود و دو تا چنل رو راحت هندل می‌کردم.

2
یاد این چنل بخیر.
29
3
𝁫 𝐀𝐥𝐥 𝐦𝐲 𝐥𝐢𝐟𝐞 𝐈 𝐰𝐚𝐧𝐭 𝖒𝖔𝖓𝖊𝖞 𝐚𝐧𝐝 𝖕𝖔𝖜𝖊𝖗 𝐑𝐞𝐬𝐩𝐞𝐜𝐭 𝖒𝖞 𝖒𝖎𝖓𝖉 𝐨𝐫 𝖉𝖎𝖊 𝐟𝐫𝐨𝐦 𝐥𝐞𝐚𝐝 �+4
     𝁫 𝐀𝐥𝐥 𝐦𝐲 𝐥𝐢𝐟𝐞 𝐈 𝐰𝐚𝐧𝐭 𝖒𝖔𝖓𝖊𝖞 𝐚𝐧𝐝 𝖕𝖔𝖜𝖊𝖗 𝐑𝐞𝐬𝐩𝐞𝐜𝐭 𝖒𝖞 𝖒𝖎𝖓𝖉 𝐨𝐫 𝖉𝖎𝖊 𝐟𝐫𝐨𝐦 𝐥𝐞𝐚𝐝 𝐬𝐡𝐨𝐰𝐞𝐫
28
4
دارایی‌های پسرش از ۶۰ درصد جمعیت دخترها بیشتره. لایک... سکوت می‌کنم چون کلمات بعدیم جاشون توی پی‌وی دوست‌هامه.
28
5
منم اگه جای جیمین بودم همین کار رو می‌کردم. البته. جیمین خیلی سافت رفتار می‌کنه.
29
6
جیمین هر وقت جونگ‌کوک رو میبینه می‌ره تو رات کلا باید حتماً کوک رو یه نوازشی (😈) بکنه 𓍲・ #concert ָ࣪ 𝁵 @kookminlove_BTS
جیمین هر وقت جونگ‌کوک رو میبینه می‌ره تو رات کلا باید حتماً کوک رو یه نوازشی (😈) بکنه 𓍲・ #concert ָ࣪ 𝁵 @kookminlove_BTS
27
7
دوست دارین نوشته‌های قدیمیم رو ادیت کنم و گاهی به‌عنوان سناریو بذارم؟ تا دلتون بخواد نوشته ی قدیمی دارم...
30
8
عزیزان من، مشکلی ندارین که این دور خیلی بدقولی کنم و پست رو به جای ویدیو ادیت با ادیت عکس بذارم؟ واقعا مغزم بهم ایده نمی‌‌ده...
36
9
کپشن... باید وقتی می‌تونستم بازنشست می‌شدم.
36
10
حس می‌کنم پیر شدم که نمی‌تونم این همه اتک رو هندل کنم...
36
11
یکیتون Cowboy اتک می‌زنه اون یکی Sailor اتک می‌زنه؟ لایک....کالم دون عزیزان؟؟؟
35
12
هنوز هیچی نشده تصمیم گرفت تنبیه- اهم.
35
13
حواسم به سناریو نبود؟؟ پس جناب کلانتره؟؟
34
14
‍ صدای شلیک، پرنده‌های خواب‌آلود رو از جا پروند. جیمین هنوز اسلحه رو پایین نیاورده بود که صدای سردی از پشت سرش بلند شد. - اسلحه‌ات رو بذار زمین. پسرِ مو طلایی حتی به خودش زحمت برگشتن به سمتِ صاحبِ صدا رو نداد و زیر لب زمزمه کرد. + اگه قرار بود مثل بقیه به حرف غریبه‌ها گوش بدم، از همون اول وارد این شهر نمی‌شدم! صدای قدم‌های چکمه‌پوشی روی خاک، نزدیک‌تر شد. - اینجا هر غریبه‌ای که وارد این شهر می‌شه، خیلی زود یاد می‌گیره به حرف من گوش بده. جیمین اینبار از سر کنجکاوی درباره‌ی اون "من" تن به چرخیدن داد. مردی با کت تیره و کلاه لبه‌دار، چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود؛ آرام، اما به سنگینی سایه‌ای که روی تمام خیابان افتاده باشه... ترسناک بود. جیمین نگاهی به اطراف انداخت و گوشه‌ی‌ لبش بالا رفت. + پس کلانترِ ترسناکِ این شهر شمایی؟ مردِ تیره پوش خوشحال از اینکه نیازی به معرفی خودش نداشت با کنایه لب زد. - متأسفانه. لبخند کوتاهی گوشه‌ی لب پسر مو‌ طلایی نشست. + از چیزی که‌ انتظار داشتم جوون تری. چشم‌های جونگکوک باریک شد. - و من انتظار داشتم تازه‌واردها قبل از اینکه درباره‌ی سن کلانتر نظر بدن، حداقل تو روزای اولشون اینقدر سر و صدا به پا نکنن. + جیمین. جونگکوک ابرویی بالا انداخت. - من اسمت رو نپرسیدم. + ولی الان می‌دونی اسمِ این تازه واردِ دردسر ساز، پارک جیمینه. جونگکوک بی‌توجه به حرف‌هایش، دستش رو به سمت پسر دراز کرد. - اسلحه. جیمین اسلحه رو چرخوند و آرام توی غلافش جا داد، قرار نبود یادگاری پدرش رو اینقدر زود به یه غریبه ببازه. + راضی شدی؟ - نه. + حیف شد جناب کلانتر، چون این یکی تا ابد پیش من می‌مونه. این‌طور که بوی ماجرا می‌اومد، طعمه‌ی این‌بار کلانتر سرسخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. - خیله‌خب پارک، تو کمتر از چهار ساعته که واردِ این شهر شدی و توی خیابون اصلی تیراندازی کردی. جیمین شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد. + درسته، اما به کسی شلیک نکردم. - این چیزی از جرمش کم نمی‌کنه. + به اون بطری شلیک کردم. چشم کلانتر به تکه‌های شیشه‌ی روی زمین افتاد. پسر موطلایی انگار خیابان اصلی رو با میدان تیر اشتباه گرفته بود. - اون بطری صاحب داشت. + حالا دیگه نداره. چند نفر از اهالی زیر لب خندیدن، جونگکوک سرش رو به سمتشون چرخوند و همون یک جفت چشمِ درنده برای ساکت‌ کردنشون کافی بود؛ بی‌فاصله دوباره به جیمین نگاه کرد. - فکر می‌کنی چون تازه واردی، می‌تونی هر کاری دلت خواست بکنی؟ این‌بار نوبتِ جیمین بود تا یک قدم جلو بیاد. + البته که نه. مکثی کرد و ادامه داد. + فکر می‌کنم چون تازه واردم، هنوز کسی رو ندارم که مجبور باشم برای هر نفسم ازش اجازه بگیرم. - این شهر قانون داره و قانونش منم! + بد به حالِ این شهر، انتظارِ قانون جذاب‌تری داشتم. جیمین پوزخند زد و اینبار خنده‌های مردمی که دور اون دو نفر جمع شده بودن، با نگاهِ سردِ کلانتر هم ساکت‌نمی‌شد. چشم‌های کلانتر، رنگ سردی به خود گرفتن. - حواست باشه با کی حرف می‌زنی. + حواسم هست! جیمین نگاهش رو از کلاه تا اسلحه‌ی روی کمرش پایین آورد و دوباره به چشم‌های مرد دوخت. + دارم با مردی حرف می‌زنم که فکر می‌کنه چون یه نشان روی سینه‌ش داره، صاحب این شهره. جونگکوک با صدایی آرام‌تر گفت: - اما اشتباه می‌کنی، پارک. + مگه این چیزی نبود که میخواستی حواسم بهش باشه؟ - البته، اما من فکر نمی‌کنم صاحب این شهرم. مکث کرد و پوزخند صدا‌داری زد. - من مطمئنم. سکوت سنگینی بینشون افتاد اما طولی نکشید تا با خنده‌ی‌کوتاه و بی‌حوصله‌ی جیمین شکسته بشه. + خب، کلانتر... کلاهش رو کمی عقب زد. + حالا که صاحبِ این شهرِ بیچاره رو دیدم، می‌تونم برم؟ جونگکوک کنار رفت، اما درست وقتی جیمین می‌خواست از کنارش رد بشه، کنار گوشش زمزمه کرد: - فردا صبح دفتر من، پارک. جیمین ایستاد، نفس داغی که روی گردنش نشست برای لحظه‌ای، تمام جواب‌های آماده‌ای که داشت رو از ذهنش پروند. + برای چی؟ - برای اینکه یاد بگیری اینجا چه قوانینی داریم. + و اگه نیام؟ جونگکوک بدون اینکه حتی به سمتش برگرده، جواب داد: - اون‌وقت خودم میام دنبالت و مطمئن باش دیگه مثل الان مهربون نیستم. جیمین لبخند زد. + بالاخره یه چیز سرگرم‌کننده توی این شهر پیدا شد! و بلافاصله از جمعیت دور شد. جونگکوک هنوز نگاهش رو بهش دوخته بود که زیر لب گفت. - دردسر. جیمین دستش رو بالا آورد، با صدای بلند جواب داد: + شنیدم، جنابِ قانون. جونگکوک ابرو بالا انداخت. - لعنتی... برای اولین بار بعد از مدت‌ها، لبخند کمرنگی روی لب‌های جونگکوک نشست. این یکی قرار نبود مثل بقیه‌ی تازه‌واردها ازش بترسه؛ و همین، بیشتر مشتاقش می‌کرد.
19
15
Oh my~ اصلا سناریوهای پاکی توی ذهنم ندارم. و مثل همیشه، یک ادیت تمیز و بی‌نقص!
32
16
No text...
18
17
My type of writings:
28
18
ے‌ل‌دا مۍنۄیݽد؛ یادت هست؟ ایستاده بودیم بر باریکه‌ی پرتگاهی که باد از فرازش بوی سقوط می‌آورد. در گرگ‌ومیشِ تردید، چشم در چشمت دوختم و گفتم: این راه از همان سطرِ نخست، بازنده ورق خورده است؛ ما این راه را خواهیم باخت. اما تو نگاهت را به انتهای افق خیره کردی و با ایمانی راسخ گفتی: اگر قرار بر فروریختن باشد، آوار  را دونفره به دوش می‌کشیم؛ گفتی: باختنِ با هم، خود شکلی دیگر از پیروزی‌ست. من به طنینِ استوارِ کلامت تکیه زدم و پای در مسلخی گذاشتم که خاکش از آغاز، عطشِ شکست داشت. اکنون چشم بگشای و میراثِ آن عهدِ پرشکوهت را تماشا کن! گفته‌ات درست نبود، اما ترسِ من چرا! باختیم؛ درست همان‌گونه که هراسش بندبندِ استخوان‌هایم را می‌گزید. اما کاری‌ترین زخم، نه تازیانه‌ی خشمگینِ دریا بود، نه خرد شدنِ تیرک‌های چوبی در آرواره‌ی موج‌ها، و نه حتی فریادِ یارانِ غرق شده؛ نه! مهیب‌ترین فاجعه، حفره‌ی ساکتِ دهان‌گشوده‌ی نبودنِ تو در این گرداب بود. به هر سو نگریستم و در هر نگاهِ من، تو نبودی؛ تو در میانه نبودی و من، تاوانِ آن عهدِ مشترک را در نهایتِ غربتِ بی تو بودن، پس دادم. مگر سوختن، حتماً نیازمندِ زبانه‌های آتش است؟ مگر حتما باید آتش بود تا خاکستر شد؟ سوگند به همان لحظه‌ی بی‌ تو، که من در قعرِ انجمادِ سیاه‌آب‌ها، از درون آتش گرفتم و ذره‌ذره نبودنِ تو را، خاکستر شدم.
23
19
‌ — گفتم می‌بازیم؛ گفتی اونم باهم انجام می‌دیم! حدس بزن چی،کاپیتان؟ ما باختیم؛ و تو اونجا نبودی.. ‌ ‌
‌ — گفتم می‌بازیم؛ گفتی اونم باهم انجام می‌دیم! حدس بزن چی،کاپیتان؟ ما باختیم؛ و تو اونجا نبودی.. ‌ ‌
23
20
جدا اگه پی‌وی‌ها یا پیام‌ها رو دیر جواب می‌دم شرمندم. با تشکر از آنفولانزا یا خوابم یا زیر پتو در خودم جمع شده... و خیلی مراقب خودتون باشین. بیماری لعنت‌شده‌‌ایه.
57