Edge of Darkness?
Open in Telegram
413
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+1830 days
Posts Archive
یه پسر بچههه هم اینجا داشت روبیک حل میکرد و از اونجایی که میخواستم یبار امتحانش کنم، رفتم پیشش بهش گفتم میدی من هم حل کنم؟ اینجوری بود که فرمول داره، باید فرمولاش رو بلد باشی😂😭😭
آقا اومدم دکتر یه دختر بچههه اومد با لبخند بهم گفت شما چقدر خوشگلی، ببینید ذوقمرگ شدم😭
میدونم ممکنه برای عکس اینجا باشید ولی من بعضا نمیتونم ننویسم. نوشتن رو خیلی وقتا دوست دارم.
خیلی عجیبه بعضی وقتا به همهچیز شک میکنم. به خوبی و بدی، به خواب و رویا، به مرگ و زندگی، به اینکه الآن وجود دارم یا نه، به آدما شک میکنم. احساسم میگه همه من رو میبینن و منتظرن خطایی ازم سر بزنه تا ولم کنن یا ازم دلسرد بشن. طبق معمول انگار این موضوع هم داخل مغز من نهایتا ختم میشه به مسئله یا فلسفهی «اشتباه». احتمالا این فلسفه صرفا داخل ذهن من وجود داره و مهمتر از همه از آهنگ Wrong از Depeche mode الهام گرفته شده.
دیو گاهان میگه:
I was born in the wrong sign
In the wrong house
With the wrong ascendancy!
فکر میکنم ریشهی این شک و تردید از مسئلهی اشتباهی بودن میاد. نمیدونم شاید هم برعکسه. مطمئن نیستم اول اشتباه رخ داده بعد شک و تردید به وجود اومده یا اول شک و تردید به وجود اومده بعد حس اشتباه بودن. به مورد اول یکم حس نزدیکتری دارم ولی نمیتونم جواب قطعی واسش پیدا کنم. از همهی اینا مهمتر اینه که اگر واسه سوآلم جواب پیدا کنم آیا قادر به نفس کشیدن هستم؟ میتونم زنده بمونم و ادامه بدم؟
آرزو میکنم حالتون خوب باشه. آرزو میکنم امشب رویایی برای پردازش داشته باشید، از خدا یا هرچی که بهش تکیه کردید چیزای قشنگ بخواید. آرزو داشتن خیلی نعمت بزرگیه.
از مامانم پرسیدم شبیه خواب و رویا نشده؟ گفت چرا، من میترسم ازش! دیگه وقتی مامانم بترسه جدی من هم باید بترسم ولی علاوه بر ترس حس خوبی هم دارم چون تقریبا به چیزی که میخواستم رسیدم.
