Edge of Darkness?
Open in Telegram
444
Subscribers
-124 hours
+127 days
+2230 days
Posts Archive
تو توضیح دردم برا آدما موندم، اینقدر میدونم قراره باز حرفای تکراری بشنوم، اینقدر نگاهشون آشغاله، اینقدر از نگاهشون میفهمم تو ذهن کیریشون چی میگذره موقع صحبت به لکنت میوفتم یا سوتی میدم. اصلا دست و پام رو گم میکنم و میفهمم اینجا یا جای من نیست یا جای این آدما.
Repost from Nafisjournal
هر روز تو بخش روانپزشکی به این فکر میکنم که اگه من در محیط متفاوتتر و با ژنتیک دیگهای به دنیا اومده بودم تبدیل به چه کسی میشدم؟
اساسا دنیا عادلانه نیست وگرنه چرا من باید اینور میز باشم و دختری همسن من با اون صورت بسیار قشنگش و موهای فر بلندش و با اون لباس صورتی زشت اونور میز که هر روز ناامیدانه میپرسه پس من کی مرخص میشم؟ و جواب اینه که معلوم نیست...
چون در ذهن اون دختر هیولاهای بزرگی زندگی میکنن که هر روز تشویقش میکنن به بقیه آسیب بزنه.
بخش روان جوری تمام ذهن منو گرفته و در چنان تنگنایی منو گیر انداخته که نه راه پس دارم و نه راه پیش و چنان درگیر اتفاقات بخش بزرگسالان زنانم که حتی تو خوابهام هم مریضها دارن داد میزنن.
اون دختر زندانی، اون دختری که مامانش به خاطر مصرف مواد و روابط جنسی متعدد اوردش، اون خانم افغان که شکاکه، اون خانومی که کچل کرده و آروم توی بخش راه میره، اون خانومی که از دست شوهرش و برادرهاش به بیمارستان روان پناه اورده، اون دختری که با دیوارها حرف میزنه و تمام زنهایی که میتونستم من باشم...
بیمارستان روان با همه سختیهاش باعث شد من تمرین کنم در کنار پذیرش مسئولیتهای فردی به ژنتیک آدمها،به محیط زندگیشون و به همه اتفاقاتی که باعث شد اون آدم ساخته بشه فکر کنم...
خدا داشت تلوزیون نگاه میکرد و مادرم دعا
خدا داشت واسه خودش چای دم میکرد و مادرم دعا
همین الآن تو ماشین با سرعت و شیشهی پایین و بادی که میخوره به صورتم فرزاد پلیه، خوبه راضیم
Repost from Rato 🗺️
اگر چیزی شد مراقب بچها باشید
جنگ برای اونا خیلی خطرناک تر از بزرگسال هاست، ترس از صدا ها همیشه توی وجودشون میمونه
کتاب دم دستتون باشه سریال خوب ببینید و از کنار عزیزانتون بودن لذت ببرید
مردهام که مشتی مراقب باش تو مسیر سر کار چیزیت نشه🫶🏽
البته این نظر اون آدم بود ولی بنظر من هست. نمیدونم چرا اون لحظه خیلی حس کردم تحت تاثیر قرار گرفتم.
تو دوست و آشناهای دور و برم تاحالا ۴ نفر مهاجرت کردن. آخریش دیشب یا پریشب بود. وقتی با ستاره حرف میزدم فهمیدم اون هم قبلا مهاجرت کرده هلند. حتی نمیدونم بعد از مکالمهای که نزدیک یک ساعت تو چت گذشت، حالا با ستاره دوستم یا فقط آشنا ولی همون دیشب دلم گرفت. هم از این فاصلهها هم از اینکه در نهایت همه (خودم) باید یه راهی برای فرار پیدا کنیم. راه فرار من هم میتونه در وهلهی اول استقلال مالی باشه. حالا چطور به استقلال مالی باید رسید؟ من تو ذهنم عکاسی بود ولی ینفر بهم گفت «عکاسی که توش پول نیست» و باز دلم گرفت. با خودم گفتم چرا اینجا ته همهچیز بنبسته؟
نمیفهمم چرا باید ته تمام روابط و دوستیا، ته همهی دوست داشتنا و عشقا بنبست نداری باشه؟ سیستم دنیاست.. مدلشه، روی پول میچرخه ولی کاش اینطور نبود یا حداقل کاش کنتراستش تو کشور ما اینقدر بالا نبود.
