en
Feedback
«منِ‌فی‌الحال»

«منِ‌فی‌الحال»

Open in Telegram

چاوشی‌پرسن و ضد تابستون. حلیم با شکر و آنتی سطلی. مرید سیدمجتبی و گدای امام مجتبی«ع» تهی از اضطراب‌اجتماعی. حساس به هکسره و نیم‌فاصله و نوع تایپ. لطفاً گولم نزنید حس ششمم از قبل همه‌چیو راجبتون بهم گفته. ؛ میناب ۱۶۸ ؛ ناشناس پینه.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
488
Subscribers
-124 hours
+247 days
+1130 days
Posts Archive
و ناگهان نوبت تو می‌شود و ممبرهایت کیلو کیلو اکلیل پمپاژ می‌کنند.

‌ کانالتون رو الآن پیدا کردم بیو تون رو خوندم چند پیام آخر رو خوندم چقدرررر شخصیت خوبی دارید😭 خیلی به دلم نشست دقیقا آدم با انرژی و فانی که آدم اگر توی بیابون باهش گم بشه اینقدر میخنده باهتون که اصلا همه چیزو فراموش میکنه بیو کانال چقدر خوبه ای خدااا😂😭 تورو خدا بیشتر بنویسید شخصیت شما رو خیلییییی دوست دارم، وای خدا رفیقاتون هیچ وقت حالشون کنار شما بد نیست چقدر زاویه نگاهتون نوشته هاتون خوبه😭 می خوام امشب کل کانالتون رو بشینم بخونم تا اولین پیام... عاشق شخصیت هایی مثل شمام فان و با استعداد توی طنز نوشتن آدم به زندگی امیدوار میشه بیشتر بنویسیدددددددد یک نفر هست که کانالتون رو خیلی دوست داره

خدایا تروخدا.

جعبهٔ دفترچه‌های گذشته‌م دچار سانحه شده و اغلب دفترچه‌ها و خاطراتش نابود شدن. داشتم با حسرت دفترچه‌هارو زیر و رو می‌کردم که رسیدم به یکی از دفترچه‌های سال ۱۳۹۹. حدود ۶سال پیش. ورق زدم. متن‌ها چون با خودکار نوشته شده بود جوهرش پخش شده بود. رسیدم به صفحه‌ی شب لیلة‌الرغائب. از این صفحه فقط یک جمله قابل خوندنه. «کاش حاجت‌دلت با حکمت‌ خدا یکی باشد» کاش عزیزم. کاش.

من به رزّاق بودنِ خدا باور دارم. خدایا ما بنده‌هات اگر تو پرایوتمونم چیزی می‌گیم قصد خاصی نداریم. فقط خسته‌ایم. تو کریمی و رحیمی. تو ببخش و تو عطا کن.

Repost from ع‌ج؛
ج.ا. این‌طوریه که آینده‌ای می‌‌سازم که گذشته‌ پیشش بهشت باشه.

و ناگهان هیچ وقت نوبت تو نمی‌شود.

قیمتارو نشستم چک کردم. کاش دستم می‌شکست.

داشتم امروز به خودم می‌گفتم بهتر از این نمیشه که لپتاپم افتاد و شکست.

تخلیه‌ی روانی.

sticker.webp0.05 KB

بدویید تو چنلتون بذارید «۰۰:۰۰» که خیلی عقبیم

حس می‌کنم یکی استوری‌هامو فرستاده تو گروه مفاخیر رسانه‌ی یزد همه‌شون دارن مسخره‌م می‌کنن.

ما یه شب وسط استوری‌هامون مسخره‌بازی درآوردیم. استاد زارع‌زاده همون شب مارا فالو کرد. استاد قانع و آقای افضلی‌هم استوری‌هارو سین زدن. در سطح یزد دارم سعی می‌کنم بی‌آبرو بشم. :)🙏🏼

ما میونِ بالاپائین کردن فاکتور‌های خرج این ماهمون و برآورد هزینه‌ها و جمع و تفریق خرج از درآمدمون، معادلات الهی و رزقِ لایحتسب رو گم کردیم. جدی.

تازه تو چایی دوماد این‌قدر نمک زدیم که بنده‌ی خدا در آستانه‌ی ‌سکته‌ی‌ناقص بود. قسمتِ همه‌ی پسرانِ سرزمینم.

صبح که از خونه میومدم بیرون هیچ‌جوره احتمال نمی‌دادم شب‌ش بیام گلزار. شب‌ش هم که رسیدم گلزارشهدا از گرسنگی می‌خواستم نخل‌های تو خیابون گلزار‌شهدارو بجوم که دوستان کاروان‌خودرویی برای همه همبر خریده بودن. رندوم بودن امروز ۱۰ از ۱۰. ممنون.

به صورت جنازه برگشتیم خونه‌ی ملیکا و تا لباسامونو عوض کردیم و سوسیس‌هارو ریختیم تو ماهیتابه که هم یه‌چیزی کوفت کنیم و هم استراحت کنیم؛ ملینا زنگ زد و گفت ما دم‌دریم. میاید کاروان‌خودرویی؟ این‌جوری شد که ما تو یک‌دقیقه هم سوسیس‌تخم‌مرغ رو پختیم و ریختیم تو باکس‌غذا، هم نونارو گرم کردیم، هم مجدد آماده شدیم و خونه‌رو هم مرتب کردیم. زندگیِ رندوم.

عکاسی از عروس و داماد همیشه برام قفل بود از بس سرش خجالت می‌کشیدم. امّا نرگس بهم گفت: «حانیه من می‌دونم تو تجربه‌ی خاصی تو این زمینه نداری و تاحالا این‌جور عکاسی‌ای نداشتی. ولی می‌خوام عکاس من تو باشی.» اگر امروز عکسام طوری خوب شده بود که نرگس هربار می‌دید می‌گفت: «خاک‌برسر عکاسی که رفتیم حرم و این‌قدر افتضاح ازمون عکس گرفت.» و با عکسا ذوق کرد و اگر من تجربه‌های جالبی‌رو در این زمینه کسب کردم؛ همه‌ش رو مدیون نرگسم. اون بهم جرعت داد. به خودم بود تو مراسم می‌نشستم و هلو و خیار می‌چپوندم تو کیفم. مثل بقیه.