آبیِ خاکستری`
Open in Telegram
لطفاً با ذکر منبع از نوشتههام استفاده کنید. https://t.me/HarfChatBot?start=d496e137b5a9
Show more1 361
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days
Posts Archive
1 361
مخلوق شیرینم،
هرگز کسی چون تو را نخواهم یافت.
این را پذیرفتهام که بیتکرار بودهای
و هیچکس نمیتواند همچون تو باشد؛
تویی که میان نفرتهای دنیا عشق ورزیدی
و حتی در رستاخیز ظلم و ستم، مهربان ماندی.
اصالتت دستنیافتنی بود.
1 361
بهار نیا،
آمدنت را چه سود؟
عزیزم به زیر خاک رفته
گلهای سرسبدت را چه سود؟
خانهام به ویرانی رفته است.
بهار نیا،
دیر آمدی، عزیزم زود از اینجا رفته است،
سرسبزیهایت، ماهی سرخ کوچک حوضات
میوههای رسیدهات را چه سود؟
عید نمیشود امسال..
بهار نیا.
1 361
ببین پدر،
آنقدر بزرگ شدهام که تو را به خاک سپردم،
قوی شدهام،
تو که نیستی جایت را خالی نمیگذارم،
دلم را که میمیرد دوباره جان میبخشم،
غمهایم را مروارید میکنم و در صدف میگذارم
نگاه کن پدر،
دریا شدهام و هرچه سد راهم شود را میبلعم
کشتیهایی را غرق میکنم
طوفان به پا میکنم
مواج میشوم
و آوازِ چشمهای خونین سر میدهم؛
پدر،
دریایی شدهام عمیق، سنگین و وسیع!
باید ببینی که چگونه روی خط باریک مردن، زیستن را ادامه میدهم؛ باید ببینی چه سختیهایی را به آسانی پشت سر میگذرانم.
حیرت میکنی پدر، حیرت.
1 361
تو را میبینم، در سوسوی شهر
میان گسترهی باغ
نزدیک آبخور
روی بام..
میبینمت، دور و درخشان
دست تکان میدهی
آشنای دلنشینم،
چه سوزی میآید از این دو چشم
که میگوید دلتنگ دیدار توام
و صبورم در این دوری
چرا که خوب آموختهام چگونه دوام بیاورم
اما تو چرا نمیآیی؟
من که میدانم رفتهای، دلم اما نمیداند بیا بگو که رفتهای، تا یک بار دیگر، آمدنت را بهانهای برای دیدار کنم.
1 361
Repost from minding my own business.
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبرِ خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند...؟!
بدون وحشت، از خدا میپرسید که آیا واقعاً خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند...؟!
صد سال تنهایی – گابریل گارسیا مارکز
1 361
- حتی در این شرایط هم غافلگیرم کردی.
+ چطور؟
- فکر میکردم چیزهای بیشتری ازت ببینم.
+ مثل چی؟
- مثل فریاد، مثل ضجه.. مثل صدای درهم شکستگیت.. فکر میکردم قراره داغون بشی.
+ من داغون شدم.
- پس چرا نشونش نمیدی؟
+ چون هیچکس اونقدری قوی نیست که بتونم غمم رو باهاش شریک بشم.
1 361
روزها میگذرن و خیلی زود یاد گرفتم دوباره به روال قبل برگردم. با همون اخلاقیات و رفتارها ادامه بدم تا خودمم باورم بشه چیزی که وانمود میکنم واقعیه، اما فقط چند لحظه زمان میبره تا به چیزی که واقعاً حس میکنم برگردم؛ بعدش منجلاب اندوه چنان منو داخل خودش میکشه که باور کردنی نیست. دوستهام فکر میکنن دچار اختلال شخصیتی شدم، ولی من بین واقعیت و ماسک قدرتم گیر افتادم. هرچقدر که بیشتر از ماسک استفاده میکنم چنگالهای حقیقت بیشتر اونو میدرن. بعد من رو بین برج خندههای نمادینم به درهی بغضهای بیصدا تبعید میکنن. من دوقطبی نیستم؛ بلکه تو جنگم.
1 361
نیمی را کشتند و نیمی را عزادار کردند،
سپس روی خون جاودانگان پایکوبیها کردند،
اینگونه بهاران بسیاری را تا ابد زمستان کردند.
این قاتلان مادران سرزمینم را نیمه جان کردند.
1 361
Repost from minding my own business.
بودن یا نبودن، حرف در همین است. آیا بزرگواریِ آدمی بیشتر در آن است که زخمِ فلاخن و تیر بخت ستمپیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریای فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگیِ خویش بدان همه پایان دهد؟
هملت – ویلیام شکسپیر
