en
Feedback
آبیِ خاکستری`

آبیِ خاکستری`

Open in Telegram

لطفاً با ذکر منبع از نوشته‌هام استفاده کنید. https://t.me/HarfChatBot?start=d496e137b5a9

Show more
1 361
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '26
May '260
in 0 channels
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '26
+3
in 0 channels
Get PRO
February '26
+34
in 3 channels
Get PRO
January '26
+5
in 0 channels
Get PRO
December '25
+31
in 2 channels
Get PRO
November '25
+24
in 3 channels
Get PRO
October '25
+44
in 3 channels
Get PRO
September '25
+58
in 2 channels
Get PRO
August '25
+27
in 3 channels
Get PRO
July '25
+51
in 4 channels
Get PRO
June '25
+25
in 1 channels
Get PRO
May '25
+31
in 5 channels
Get PRO
April '25
+35
in 9 channels
Get PRO
March '25
+143
in 10 channels
Get PRO
February '25
+40
in 19 channels
Get PRO
January '25
+2 023
in 9 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
25 May0
24 May0
23 May0
22 May0
21 May0
20 May0
19 May0
18 May0
17 May0
16 May0
15 May0
14 May0
13 May0
12 May0
11 May0
10 May0
09 May0
08 May0
07 May0
06 May0
05 May0
04 May0
03 May0
02 May0
01 May0
Channel Posts
مخلوق شیرینم، هرگز کسی چون تو را نخواهم یافت. این را پذیرفته‌ام که بی‌تکرار بوده‌ای و هیچ‌کس نمی‌تواند همچون تو باشد؛ تویی که میان نفرت‌های دنیا عشق ورزیدی و حتی در رستاخیز ظلم و ستم، مهربان ماندی.
اصالتت دست‌نیافتنی بود.

2
No text...
285
3
گفته بودم دلم برایت تنگ می‌شود، یک دنیا؛ تا لحظه‌ای که جان در بدن دارم.
284
4
امشب جور دیگری مُردم، آهسته و بی‌بدیل.
346
5
بهار نیا، آمدنت را چه سود؟ عزیزم به زیر خاک رفته گل‌های سرسبدت را چه سود؟ خانه‌ام به ویرانی رفته است. بهار نیا، دیر آمدی، عزیزم زود از اینجا رفته است، سرسبزی‌هایت، ماهی سرخ کوچک حوض‌ات میوه‌های رسیده‌ات را چه سود؟ عید نمی‌شود امسال.. بهار نیا.
363
6
No text...
330
7
ماه و خورشید منی! 𓆜𓆜𓆜
379
8
ببین پدر، آنقدر بزرگ شده‌ام که تو را به خاک سپردم، قوی شده‌ام، تو که نیستی جایت را خالی نمی‌گذارم، دلم را که می‌میرد دوباره جان می‌بخشم، غم‌هایم را مروارید می‌کنم و در صدف می‌گذارم نگاه کن پدر، دریا شده‌ام و هرچه سد راهم شود را می‌بلعم کشتی‌هایی را غرق می‌کنم طوفان به پا می‌کنم مواج می‌شوم و آوازِ چشم‌های خونین سر می‌دهم؛ پدر، دریایی شده‌ام عمیق، سنگین و وسیع! باید ببینی که چگونه روی خط باریک مردن، زیستن را ادامه می‌دهم؛ باید ببینی چه سختی‌هایی را به آسانی پشت سر می‌گذرانم. حیرت می‌کنی پدر، حیرت.
415
9
No text...
375
10
تو شبیه نور ماهی اجتماع خوبی‌هایی تو شبیه بوی بچه تو شکل خونه‌هایی.
408
11
خیلی احمقانه است که از تو بخواهم دوستم داشته باشی؛ مگر عشق را هم گدایی می‌کنند؟
491
12
تو را می‌بینم، در سوسوی شهر میان گستره‌ی باغ نزدیک آبخور روی بام.. می‌بینمت، دور و درخشان دست تکان می‌دهی آشنای دلنشینم، چه سوزی می‌آید از این دو چشم که می‌گوید دلتنگ دیدار توام و صبورم در این دوری چرا که خوب آموخته‌ام چگونه دوام بیاورم اما تو چرا نمی‌آیی؟ من که می‌دانم رفته‌ای، دلم اما نمی‌داند بیا بگو که رفته‌ای، تا یک بار دیگر، آمدنت را بهانه‌ای برای دیدار کنم.
506
13
No text...
411
14
آیا بهتر نبود که می‌رفت و در قبرِ خود می‌خوابید و می‌گذاشت رویش خاک بریزند...؟! بدون وحشت، از خدا می‌پرسید که آیا واقعاً خیال می‌کند مخلوقاتش از آهن درست شده‌اند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند...؟! صد سال تنهایی – گابریل گارسیا مارکز
105
15
- حتی در این شرایط هم غافلگیرم کردی. + چطور؟ - فکر می‌کردم چیزهای بیشتری ازت ببینم. + مثل چی؟ - مثل فریاد، مثل ضجه.. مثل صدای درهم شکستگیت.. فکر می‌کردم قراره داغون بشی. + من داغون شدم. - پس چرا نشونش نمیدی؟ + چون هیچ‌کس اونقدری قوی نیست که بتونم غمم رو باهاش شریک بشم.
615
16
No text...
530
17
روزها می‌گذرن و خیلی زود یاد گرفتم دوباره به روال قبل برگردم. با همون اخلاقیات و رفتارها ادامه بدم تا خودمم باورم بشه چیزی که وانمود می‌کنم واقعیه، اما فقط چند لحظه زمان می‌بره تا به چیزی که واقعاً حس می‌کنم برگردم؛ بعدش منجلاب اندوه چنان منو داخل خودش می‌کشه که باور کردنی نیست. دوست‌هام فکر می‌کنن دچار اختلال شخصیتی شدم، ولی من بین واقعیت و ماسک قدرتم گیر افتادم. هرچقدر که بیشتر از ماسک استفاده می‌کنم چنگال‌های حقیقت بیشتر اونو می‌درن. بعد من رو بین برج خنده‌های نمادینم به دره‌ی بغض‌های بی‌صدا تبعید می‌کنن. من دوقطبی نیستم؛ بلکه تو جنگم.
558
18
نیمی را کشتند و نیمی را عزادار کردند، سپس روی خون جاودانگان پایکوبی‌ها کردند، این‌گونه بهاران بسیاری را تا ابد زمستان کردند. این قاتلان مادران سرزمینم را نیمه جان کردند.
1 333
19
بودن یا نبودن، حرف در همین است. آیا بزرگواریِ آدمی بیشتر در آن است که زخمِ فلاخن و تیر بخت ستم‌پیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریای فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگیِ خویش بدان همه پایان دهد؟ هملت – ویلیام شکسپیر
120
20
-
174