باگ نویس فعلی، کشاورز آینده
Open in Telegram
OLD: SomeRegularBPDguy Everybody is welcomed to join 🦖 -Do you think God stays in heaven because he too lives in fear of what he's created? برای درخواست جوین شدن به چنلتون پیام ندین🙏🏻 http://t.me/BluChtBot?start=61a5a807bcd5aa8a8949
Show more108
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
احساس گناه اگر به صورت طولانی مدت بمونه و حل نشه، شروع میکنه هویت آدم رو میخوره. از «کار بدی کردم» میرسه به «من بد هستم». سقوط هویت از همینجا شروع میشه. جای اینکه رفتارش رو اشتباه بدونه، میگه «من خودم اشتباهم».
Repost from شیشهی عمر
من دوران دبستان رو خیلی دوست داشتم. هنوز همهمون بچه بودیم و کاراکترهامون جوری شکل نگرفته بود که بتونیم همزمان ویژگیهای پیچیدهای رو در خودمون جا بدیم. نمیتونستیم هم خوشصحبت و مودب و باهوش باشیم، هم به دروغ کسی رو متهم کنیم. هم مرتب و تمیز و آبشونهکرده باشیم، هم فحشای زشت بدیم.
همه مثل شخصیتهای کارتونای خردسالان بودن. ویژگیهای شخصیشون رو روی پیشونیشون نوشته بودن. اگه این وسط کسی پیدا میشد که زیر جلد قشنگش شخصیت پلیدی داشت، اون سایکو بود. این ویژگی آدم بزرگههاست. مشکل از ما نبود که حریف اون نبودیم. مشکل از اون بود که قاطی ما میچرخید ولی مثل ما نبود.
این نعمت بزرگ رو با رسیدن به بلوغ از دست دادیم. حالا باید مدام در حال آدمشناسی و ارزیابی و تشخیص تله باشیم. هی باید تو آدمایی که باهاشون میگردیم تجدید نظر کنیم. هی باید دودوتا چهارتا کنیم که آیا خوبیهای آدمها به بدی هاشون میچربه یا نه. دوست نرد بامزه و همراهی میخوایم که خودخواه و بددهنه؟ دوست تحصیلکردهی متین و خوشقلمی میخوایم که بیرحم و سنگدله؟ یا باید تا ابد تو پیلهی تنهایی خودمون خیس بخوریم، چون اعصابمونو از سر راه نیاوردیم.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
یکی اینکه واقعاً انسان بندهی تکرار و یادآوریه. محتوایی که خودم ساختم، خودم حرف زدم و از دانش خودم تولیدش کردم، حالا داره به خودم دوباره کمک میکنه و راهنمام میشه و برام راهگشاست.
Repost from N/a
«اگه دلت قدِ یه تار نازک شد و موسیقی غم سر داد، امیدوارم یه گوشِ شنوا نصیب آهنگ غمگینش شه.»
یه اسم دیگه برای وضعیت منتالیم پیدا کردم :)
Anhedonia
خلاصهش اینه که وقتی تحت فشار اضطراب و استرس مداوم هستی + یکسری فاکتورای دیگه
علنآ روانت shutdown میکنه و میگه ولُم کو عامو، دیگه چیزی به اسم شادی و لذت رو حس نمیکنیم
فلواقع مغز یه جور «سیستم محافظتی» فعال میکنه ( power saving on ) چون مدت زیادی تحت تنش بوده.
پس کمکم مسیرهای dopamine pathways ضعیف میشن و مغز میگه: فعلاً خداحافظ، ما باید زنده بمونیم، نه اینکه لذت ببریم.
میشه گفت خاموشی هیجانیه؛ نه از بیاحساسی، بلکه از فرسودگی مداوم.
و باعث میشه هر کاری بکنی، هیچچیز “بهاندازه کافی” خوب یا رضایتبخش به نظر نیاد، چون ماژول رضایت اصلاً روشن نیست :)
و دلیل اینکه هرکاری میکنم راضیم نمیکنه فکر کنم همین موضوع باشه :))
اما فعلا برای الان،
گفته های دانیال عزیز رو قرض میگیرم و پیشنهاد میکنم روشون تأمل کنید
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
گفت: خیلی روزها میبینم و حس میکنم که با از دست دادناش کنار اومدم، اما بعضی روزها... انگار همین دیروز اتفاق افتاده. انگار همین دیروز بوده که بزرگترین تکهی قلبم ازم جدا شده.
گفتم: سوگ یک خط مستقیم نیست؛ بعضی روزها انگار به اول راه برگشتی. اشکالی نداره. هر قطرهی اشک، بخشی از التیامه، حتی اگه سالها بعد جاری بشه.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
و در آخر، سوگ "پر کردن جای خالی" نیست، یاد گرفتن زندگی کردن، با اون جای خالیه.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
اپیزود پنجم پادکست روزمرگیهای یک رواندرمانگر: «سوگ و فقدان»
سوگ چیه؟ چه انواعی داره؟ چه مراحلی داره و چطور میتونیم بهتر باهاش کنار بیایم؟
در کستباکس بشنوید:
https://castbox.fm/vb/852452639
سعیم رو میکنم طی یکی دو روز آینده، دیدگاه و تجربه خودم از سوگ رو به اشتراک بزارم
مقوله عجیبیه وقتی سعی میکنی راجبش فکر کنی، فکر میکنی میفهمیش ولی هرچی بیشتر فکر میکنم بهش میبینم بیشتر مکانیزم های اجتنابی رو خودم پیشگرفتم و شاید باهاش روبرو نشدم؟
دامپزشکی هم نمیخونم بگم:
دامپزشکی بهانه است
طویله به طویله دنبال تو میگردم... 👨🦯
