en
Feedback
Code 200

Code 200

Open in Telegram

‹ از نوادگان خر شرک › ENFP حرفی، نظری، درد و دلی اشتراک آهنگی، ذوقی بود در خدمتم 𓇗 http://t.me/HidenChat_Bot?start=132392720

Show more
Buy Ad
230
Subscribers
-124 hours
-97 days
+2930 days
Posts Archive
توی این قسمت خیلی قشنگ راجب مادر صحبت کرد نمیتونم همه جملاتش رو بنویسم، پس اگه تا الان گوش ندادین، حس میکنم این قسمتش به تنهایی می‌تونه گزینه خوبی برای گوش دادن باشه البته بازم بستگی داره به سلیقه ولی خب من حس خوبی گرفتم

چقدر قشنگ راجب مادر توی این قسمت صحبت کرد نمیتونم همه جملاتش رو بنویسم، پس اگه تا الان گوش ندادین، حس میکنم این قسمتش به تنهایی می‌تونه گزینه خوبی برای گوش دادن باشه

مادر ها پیر نمی‌شوند؛ زیباتر می‌شوند بیشتر و بیشتر

به سان کسی که تازه از خواب بیدار شده، چشم می‌مالی و درمی‌یابی مفهوم کلاسیک خانه و خانواده چقدر عوض شده خانه یعنی جایی دیگر و خانواده یعنی غریبه هایی که تا حالا ندیدی

از قیطریه تا اورنج کانتی
نویسنده: حمیدرضا صدر راویان: رضا کیانیان و فاطمه معتمدآریا

پایانِ من از پایان ترم نزدیک تره.

بیاین تا اون موقع این عزیزِ مامانو ببینین
+1
بیاین تا اون موقع این عزیزِ مامانو ببینین

خب مثل اینکه ضایع شدیم و هنوز باید به بدبختی این ورمون برسیم

sticker.webp0.17 KB

خب به نظر دو هفته دانشگاه خوبی بود خداحافظ

ای بختت ایرانی

Lazar Berman - Le mal du pays.mp33.74 MB

- فقط یک سوال، چرا دنبال یه دوست دبیرستانی تا اینجا آمدین؟ سوکورو گفت: خیلی پیچیده است. توضیح دادنش به زبون انگلیسی برام سخته. دختر گفت: شایدم اینقدر پیچیده است که توضیحش به هر زبونی سخته. حق با دختر بود؛ این مشکل هیچ ربطی به زبان نداشت.

اما از نظر میدرو استعداد، شهرت، پول... اینا همه موقتین. هرچی در این دنیا داریم، موقتین. هر لحظه ممکنه باد با خودش ببره. اما از نظر پدر، استعداد های درخشان تأثیر عمیقی روی روح بقیه میذارن. حتی ممکنه تأثیر عمیق تبدیل به یک تجربه ی جمعی بشه و این خیلی عالیه. میدرو حرف پدر رو قبول داشت اما با لحن غم انگیزی گفته بوده: هر استعداد بزرگی، مجبوره یه روزی نبوغشو با مرگ معامله کنه.

اما سوکورو، سوکورو بود؛ حتی قبل اینکه به دنیا بیاید. یعنی اول یک اسم بود، بعد توده ای انسانی شکل گرفته بود. انگار همه چیز از قبل با اسمش شروع شده بود.

بعضی از فکر ها را باید پیش خود نگه داری.

سارا گفت: چرا هیچ وقت دنبال حقیقت نرفتی؟ چرا گذاشتی اینقدر درد بکشی؟ سوکورو به یخ کوچک انتهای لیوانش خیره شد. تمام این سال ها تلاش کرده بود فراموش کند. همیشه فکر می‌کرد خاطراتش در گذشته ته نشین شده؛ دیگر مزاحمش نمی‌شود. سوکورو سرش را بلند کرد، به سارا گفت: من تا حالا نه درباره اش با کسی حرف زدم و نه هیچ وقت یه همچین تصمیمی داشتم. سارا نگاه تیزش را به سوکورو دوخت: شاید دیگه لازمه که با کسی حرف بزنی؛ خیلی بیشتر از این حرفا.

یک جوری بهشون نزدیک بودم، انگار یک تیکه از من بودند.

پیش گروه رنگارنگ رفقای دبیرستانی اش، همه ی آدم های توکیو بی روح، ملال آور و نچسب بودند.