en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

Open in Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

Show more
434
Subscribers
-124 hours
-47 days
-630 days
Posts Archive
و یقین داشته باش اشک ها هم دعا هستند.🌱
و یقین داشته باش اشک ها هم دعا هستند.🌱

ملت عشق اثر الیف شافاک 📘 عاشقانه، عرفانی، با داستانی دوگانه (قرن ۷ و زمان حال) درباره‌ی شمس تبریزی و مولانا. پر از جملات عمیق که مستقیم با دل آدم حرف می‌زنن. «چون عشق از جنس خداست، هر که عاشق‌تر است، خدایی‌تر است.»

در حیرتم... آیا در دل برخی، هنوز احساسی زنده‌ است؟ که اگر باشد، چگونه چنین آسان احساسِ دل دیگری را زخمی می‌کنند..! ساره رحیمی

وعليكم السلام بیایید...

سلام بانو بیاید بازی ج ح بکنیم

اولین مسجدی که درروی زمین بناشدکدوم مسجدبود؟

نیمی از او میخواست تمام زیبایی های جهان را تجربه کند و نیمی دیگر میخواست همان لحظه بمیرد، در نتیجه نه زندگی میکرد و نه میمرد؛ در تداومی مضحک به سر میبرد.

این هم یکقسمت تقدیم شما منتظر قسمت های بعدی باشید ریکت از یادتان نرود .

#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بی‌نشان🌑🕯️ قسمت :نهم با چهره‌ی حاجی‌کاکا که روبه‌رو شدم، به احترام از جای برخاستم، سلامی کرده، دستش را بوسیدم. او نیز سرم را بوسید و گفت: — خیرت باشد، دخترم. — خیرت است، حاجی صاحب. — خواستم چند کلمه با تو صحبت کنم. در این خانه‌ی پر از شوخی و همهمه، تنها تویی که آرامی... درست همانند او... هردو روی چوکی‌های جداگانه نشستیم. من هم گفتم: — دقیقاً من هم می‌خواستم با شما حرف بزنم، حاجی‌صاحب. — می‌دانم... از چهره‌ات پیدا بود. و می‌دانم که در چه موردی می‌خواهی صحبت کنی. اما پیش از آن، می‌خواهم از زندگی خودم برایت بگویم. چون تا امروز، شنونده‌ای چون تو نیافتم، دخترم. — لطف دارین، حاجی‌صاحب. حتماً با جان و دل می‌شنوم. بدون کدام حرفی اضافه …. او آهی کشید و گفت: — در روزگاران قدیم، وقتی طالبان نخستین‌بار پا به خاک افغانستان گذاشت، من تقریبا چهل ساله بودم. سه فرزند داشتم: پدر حدیر (خدا بیامرزدش)، حامد جان، و نسیمه. وضع اقتصادی‌مان خراب بود و هر روز بدتر می‌شد. طالبان هم نوجوانان را جمع می‌کردند تا به مکتب‌های خودشان ببرند. با خودم گفتم: شاید اگر خودم عضو شوم، دست‌کم نان خانه‌ام تأمین شود. بالاخره، پس از سختی بسیار، عضو شدم. دلیل هم این بود که کار با سلاح را بلد بودم و نشانه‌زن خوبی بودم. بعد از آن روزگارم رو به بهبود رفت... پسر بزرگم هم عضو طالبان شد. روزها می‌گذشت وهر روز برای نسیمه خواستگار می‌آمد. تا اینکه یک روز، پسری آمد و ادعای عشق کرد. گفت نسیمه را دوست دارد. من که از این چیزها ننگ می‌بردم، پسر را لت‌وکوب کرده روانش کردم. اما او هر روز با مادرش می‌آمد و خواستگاری می‌کرد، و ما هر بار ردش می‌کردیم. یک هفته گذشت. خبری از آن پسر نشد. ما هم خیال کردیم که دیگر جرأت آمدن ندارد. اما زهی خیال باطل... در اینجا حاجی‌کاکا لحظه‌ای سکوت کرد. انگار گفتن ادامه‌ی ماجرا برایش سخت بود. — ادامه‌اش را بفرمایید، حاجی‌صاحب... نگو که نسیمه هم دل به همان پسر داده بود... و دست یکی کرده بودند برای فرار. طالبان هم در حال خروج از افغانستان بودند و می‌خواستند ما را با خود ببرند. اما من قسم خورده بودم تا زمانی که آن دو را پیدا نکرده‌ام، از این خاک قدم بیرون نگذارم. به‌جایش، پدر حدیر، پسر بزرگم را با آن‌ها روان کردم و خودم با هویتی ناشناخته در اینجا ماندم. زن و فرزندانش هم کنارم ماندند. چند مدتی گذشت... تا آن‌که خبری رسید که کمرم را شکست: پسر بزرگم کشته شده بود. فقط یک ورق از او مانده بود و پیراهنی خون‌آلود. وقتی آن ورق را خواندم، گویی جان تازه‌ای یافتم. شکر کردم که دست‌کم یکی از فرزندانم هنوز زنده است... در آن نامه نوشته بود: ادامه دارد …

Repost from N/a
همه فکر می‌کنند درد بی‌درمان یعنی عشق، اما به‌نظر من، درد بی‌درمان یعنی همان بی‌حوصلگی، بی‌اعصابی و خستگی روزهای (PMS) یعنی همان دل‌دردهای طاقت‌فرسای روزهای( پریود )... دردی که نه دیده می‌شود، نه درک می‌شود، اما تمام وجودت را از درون می‌سوزاند! دردی که تا لبه‌ی مرگ‌ می‌برد و دوباره بر می‌گرداند! و چاره‌ی جز تحمل اش نداری! #دوشیزه_سادات #عالم_افکارم

خدایا! در این ساعت‌های پرنور و بافضیلت بعد از عصر جمعه، دلم را به آسمان بلند می‌کنم و از تو می‌خواهم که ما را مشمول لطف و رحمت بی‌پایانت قرار دهی. پروردگارا! گناهانمان را بیامرز، قلب‌هایمان را با یاد خودت آرام گردان، و زندگی‌مان را از خیر و برکت سرشار بگردان. یا رب! به ما توفیق بندگی خالصانه عطا کن، ایمانی استوار و صبری زیبا نصیبمان ساز، و قدم‌هایمان را در مسیر رضایتت محکم بدار. خدایا! دعای بی‌صدا و آرزوهای پنهانمان را اجابت کن، رزقمان را پاک و فراوان قرار بده، بیمارانمان را شفا بده، و بر رفتگانمان رحمت و مغفرت نازل فرما. پروردگارا! در پایان این روز باعظمت، قلب‌هایمان را نورانی، راه‌هایمان را هموار، و آینده‌مان را روشن‌تر از امروز قرار بده. آمین یا رب العالمین 🤲

ادمین های عزیز هر کدام تان که هستین مطالب و ویدیو های که من میفرستم را دیگر پاک نکنید قسم که من در کار شما کار ندارم شما هم کار نگیرید هر کدام تان که هستین دایرکت بیاید مشکل تان را بگوید🙏

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ (بی‌گمان، الله بسیار توبه‌کنندگان را دوست دارد و پاک شدگان را [نیز] دوست می‌دارد.) حتی با همه گناهان، او دوستت دارد و منتظر بازگشت و پاک شدنت است. وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (و هنگامی که بندگان من از تو درباره من بپرسند، [بگو] من نزدیکم؛ دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا میخواند، پاسخ میگویم.) او همیشه نزدیک است، حتی وقتی که ما دوریم. یا مَنْ یَقبَلُ الیسیرَ وَ یَعفُو عَنِ الکثیر (ای کسی که کار اندک [ما] را می‌پذیرد و از بسیار [گناهانمان] درمی‌گذرد.) اینست خدای من! بخشنده و مهربان.🥹☝🏻🤍 .

صلو علی النبی!
Anonymous voting

🌿 آخرین لحظات روز جمعه است... 🌿 زمانی که درهای آسمان هنوز باز است، و دل‌ها منتظر اجابت‌اند... ای آن‌که دعا را می‌شنوی حتی اگر آهی بی‌صدا باشد، و اجابت می‌کنی حتی اگر دستی بی‌نوا بالا رود... در این دقایق باقی‌مانده از روز جمعه، دست دعا برمی‌داریم و با تمام دل می‌گوییم: 🌸 خدایا... ما را ببخش، ما را پاک گردان، و فردای‌مان را از آنچه امروز هستیم، بهتر قرار بده. برای خودمان، خانواده‌مان، دوستان‌مان، برای مظلومان، برای اهل غزه، و برای هر دلی که بی‌صدا گریه می‌کند... ✨ یا ارحم الراحمین، اجابت کن...