چـکـامـهـ زار 🌘📜
Open in Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Show more437
Subscribers
-224 hours
-107 days
-1530 days
Posts Archive
Repost from N/a
گلونم از شدت بغض قورت داده شده زخم شده حرف بزنم درد میکند
دستم زدم به دیوار کمی به خون شدنش نمانده بود ……
از کبودی گرایدن تر کرده ……کبود خیلی وحشنتاک شده …..با دوای خانگی مادر بنداژ کردم
مادرم هم سرزنش کرد
موهای خرمایی تیره رنگم لطفا کمی اهسته بریز حوصله عصاب جمع کردن تو در من نمانده
قلب ضعیف ساده ای من ……لطفا به ندرت درد بگیر نفس برای ادامه دادن نمانده …..
رفیق عزیز همیشه گی من از اوان طفلیت سردردی قشنگ من همدم من رفیق من…….لطفا کمی عصابت را ارام بکن تا تو هم درد نکنی …….در من تحمل سر به دیوار کوبیدن نمانده ………
میبیند من با شما ها با لطف رفتار میکنم اما شما ها با من من را زجر کش میکنید اخر ……همیشه عصابی ندارم …….
#_بِیتٰابْ 💌
میگفت: مَرد بودن در افغان زمین یعنی لابهلای تمام نا امیدی ها، خستگی و کوفتگی ها، لابهلای دود سوختن آرزوها، بیدلیل ادامه دادن!
از اندوه سیگار در داستانهایم بپرس، من تورا صدا میزنم، و پژواک دلتنگیهایم به متن بدل میشوند.
طنین میاندازند در درد و خاموش میگردند در فاصلهها.
