549
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-530 days
Posts Archive
هیچ روزی تکرار نمیشود. هیچ شبی، دقیقا مثل شب پیش نیست. هیچ بوسهای، مثل بوسهی قبل نیست و نگاه قبلی مثل نگاه بعدی. روزها همه میگذرند. چرا ترس؟ اينهمه اندوه بی دلیل برای چیست؟ هیچ چیز همیشگی نیست. فردا که بیاید امروز فراموش شده است.
Özlemesen de özlüyorum
Hiç gelmesen de bekliyorum
Rüyamda seni hep görüyorum
Hala seni çok seviyorum
من متوجه شدم که در اعماق نفرت درونم، عشقی بی پایان وجود دارد. من متوجه شدم که در انتهای گریه درونم، لبخندی بی مانند وجود دارد. من متوجه شدم که در پیچیده ترین آشوبهای درونم، آرامشی عمیق وجود دارد. من متوجه شدم که در اعماق زمستان درونم، تابستانی دلپذیر وجود دارد. و این ها به من شادی میدهند. و به همین دلیل است که برایم مهم نیست دنیا با بیرحمی بر من فشار بیاورد، زیرا که در درونم چیزی قویتر، با آن مقابله می کند.
آلبر کامو / کالیگولا
چه کسی میتواند به یقین بگوید که بین قلب های خشکیده و جمجمههای خالی، دیدن کدامیک نفرتانگیز تر است؟
گاهی فکر میکنم ترس از سقوط است که باعث میشود آدمها اشتباه کنند. ما هراسان متولد نمیشویم. وقتی جوانیم، هنگام دوییدن یا بالارفتن یا پریدن تردید نمیکنیم و نگران صدمه دیدن یا تحمل شکست نیستیم. طرد شدن و زندگی واقعی، ترسیدن را یادمان میدهد، اما اگر حقیقتا چیزی را بخواهی، باید خطر کنی.
«ما اغلب رنج میکشیم نه فقط از آنچه رخ داده، بلکه از آنچه فکر میکنیم نباید رخ میداد. درد واقعی، در بسیاری مواقع، نه از واقعه بلکه از تفسیریست که ما بر آن مینهیم؛ از این حس که جهان باید همیشه با خواستههای ما منطبق باشد. اما رهایی زمانی آغاز میشود که بپذیریم زندگی قرار نیست عادل باشد، و در این بیعدالتی هم نوعی زیبایی و نوعی حقیقت پنهان است. چرا که در پذیرشِ ناپایداری، ما به قدرتی فراتر از کنترل دست مییابیم: قدرتِ دیدن، زیستن و رها کردن.»
