1 322
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3030 days
Posts Archive
1 322
اگر زنده ماندم و یک روزی باز هم و دیدیم برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت ودیر گذشت...
1 322
حسرت،سنگین ترین باریه که انسان دیر یا زود بدوش خودش خواهد کشید.هرچقدر زمان میگذره به سنگینی این بار اضافه میشه.حسرت کارهای نکرده.موقعیت های تباه شده.اهداف محقق نشده.عشق های به سرانجام نرسیده.مسافرت های نرفته.حرف های نزده و...
مراقب باشید گرفتار تحمل این بار سنگین نشید...
1 322
یه چیزایی بود که قبلا خیلی ناراحتم میکرد
بهمم میریخت
غمگینم میکرد یا حتی عصبانی میشدم
اما الان دیگه نسبت بهشون بی تفاوت شدم
چون متاسفانه آدمیزاد بنده ی عادته!
حتی عادت به چیزای بد...
1 322
هرچیز در این دنیا متعلق به کسیه که بیشتر از همه طالبش بوده و
اگه میبینید کسی، چیزی رو نداره احتمال زیاد بدهید که خواهانِ حقیقیش نبوده وگرنه
آدمیزاد ثابت کرده که میتونه کوه و جابجا کنه تا دلی را بدست بیاره..
1 322
تو تمام مدت دروغ میگفتی! اگر دوستم داشتی، اینقدر احساس تنهایی و حماقت و اندوه نداشتم! اگر دوستم داشتی، لااقل یکبار کنارت احساس امنیت میکردم! اگر دوستم داشتی، لااقل یکبار میان اینهمه انسان، به چشمت میآمدم! لااقل یکبار از من دفاع میکردی! لااقل یکبار مرا به همهچیز و همهکس ترجیح میدادی...
اگر دوستم داشتی، حال من خوب بود، چشمانم برق میزد، کودک درونم شیطنت میکرد و میخندید، نه حالا که پشت بالغ عبوس درونم پناه گرفته و غمگین است.
اگر دوستم داشتی، جهان برایم سفید و پر نور بود، نه اینقدر تاریک...
1 322
«فقط دوست داشتن کافی نیست.»
دوست داشتن مثلِ یک طنابِ پوسیده بود؛
هربار برایِ نجاتِ خودم،
مجبور بودم طناب را سفتتر بگیرم و
وانمود کنم این عشق واقعیست و
هربار بخشی از وجودم زخمیتر شد...
تو فقط در گفتنِ دوستت دارم مهارت داشتی،
اما در ماندن؟ تلاش کردن؟ تغییر کردن؟
در آرام کردنِ شرایط نه.
تو مینشستی و فقط از دور میگفتی؛
«کاش اینطور نمیشد.»
اما با اِی کاشهای تو،
هیچوقت حالِ من بهتر نمیشد...
تو دوستم داشتی اما نه آنقدر عمیق،
که کنارم بمانی و بجنگی.
فقط اِدعای جنگیدن داشتی،
میفهمی چه میگویم؟
دوست داشتنت برایِ نجاتِ رابطهمان
کافی نبود و همین بخشِ دردناکِ رابطه بود...
1 322
شده تا حالا حس کنین یک چیزی درونتون بوده که دیگه نیست؟ یک موجود بالنده که ساکن شده، یک پرنده که دیگه نمیپره، یک صدا که دیگه شنیده نمیشه، یک ستاره که سوسو نمیزنه، یک نبض که هرچی میگیری پیدا نمیشه.
حس میکنم درون من یک کودک بوده که از بس ندیدمش مرده...
1 322
فهمیدم آدم میتواند هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد
اما با اندوه و زخم او، قلبش هزاران تکه بشود...
1 322
من خیانت معشوق را دیدم
مرگ هموطنام را دیدم
دشمنی ، دوست را دیدم
جنگ ، گرانی ، تورم را دیدم
چشمانم دیگر شوق دیدن ندارد...
1 322
بله دلتنگی سخت و وحشتناک است.
اما شما میدانید دلتنگ شدن،
برای کسی که نباید...
اصلا یعنی چه...
1 322
بارها به تو فرصت دادم
تا رنجاندم را جبران کنی
اما تو از آن فرصتها هم
برایِ رنجاندنم استفاده کردی...
1 322
عشقهای زیادی ناتمام ماند...
در ایستگاههایی که هیچ قطاری
برنگشت....
اما بعضی عشقها حتی وقتی ناتمام
میمانند، تمامِ یک عمر آدم را
روشن نگه میدارند…
مثل چراغی کوچک، در اتاقی که کسی
دیگر در آن نیست...
1 322
از هیچ چیز در زندگیات پشیمان نباش.
هر آنچه کردهای،
زمانی دقیقاً همان چیزی بوده که میخواستی...
1 322
زندگی گاهی فقط
همین ادامه دادن است،
با دلی که خسته است، اما هنوز به فردا
امید کوچکی دارد..
