حسین قتیب
Open in Telegram
نوشتههایم دربارهی تاریخ، سیاست، ادبیات و جامعه همه کارها را سر اندرنشیب / مگر دست گیرد حسین قتیب! #فردوسی لینک اکانت در ایکس https://x.com/hosseinghatib ای دی کانال در بله @HosseinGhatib
Show more6 236
Subscribers
+524 hours
+417 days
+12130 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+68
in 11 channels
August '26
+219
in 20 channels
Get PRO
July '26
+594
in 45 channels
Get PRO
June '26
+512
in 35 channels
Get PRO
May '26
+408
in 26 channels
Get PRO
April '26
+432
in 28 channels
Get PRO
March '26
+349
in 19 channels
Get PRO
February '26
+953
in 45 channels
Get PRO
January '26
+1 296
in 46 channels
Get PRO
December '25
+317
in 26 channels
Get PRO
November '25
+127
in 27 channels
Get PRO
October '25
+212
in 19 channels
Get PRO
September '25
+139
in 14 channels
Get PRO
August '25
+170
in 6 channels
Get PRO
July '25
+261
in 9 channels
Get PRO
June '25
+64
in 8 channels
Get PRO
May '25
+186
in 7 channels
Get PRO
April '25
+192
in 8 channels
Get PRO
March '25
+194
in 3 channels
Get PRO
February '25
+636
in 1 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | +1 | |||
| 07 September | +7 | |||
| 06 September | +4 | |||
| 05 September | +10 | |||
| 04 September | +6 | |||
| 03 September | +10 | |||
| 02 September | +30 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
من هم «صلح عزتمند» میخواهم. واقعاً میخواهم. و اگر از «صلح عزتمند» حرف میزنم، منظورم یک شعار سیاسی نیست. برای من خیلی ساده است: صلحی میخواهم که در آن مردم ایران مجبور نباشند برای زنده ماندن، هر تهدید و تحمیلی را بپذیرند.
صلح عزتمند یعنی صلحی که در آن یک ملت مدام با تهدید به نابودی تمدنی، ترور، حمله به زیرساختها و ویرانی نیروگاهها و پلهایش پای میز مذاکره کشانده نشود. صلحی که معنایش این نباشد که «یا شرایط ما را بپذیرید، یا نوبت ترور و حمله بعدی میرسد».
«چمنزنی» و ترور نمیتواند استراتژی یک صلح پایدار باشد. صلحی که بر ترس و تهدید بنا شود، بیشتر شبیه آتشبس موقت میان دو دور خشونت است.
من صلح میخواهم، اما صلحی که در آن ایران بتواند با امنیت و عزت زندگی کند؛ نه صلحی که یک طرف اسلحه را بالای سر دیگری نگه دارد و از او بخواهد اسم این وضعیت را «صلح» بگذارد.
برای رسیدن به چنین صلحی، راهی جز بازدارندگی نیست. بازدارندگی به معنای جنگطلبی نیست؛ منطقش دقیقاً برعکس است: اینکه هزینه جنگ آنقدر روشن باشد که هیچ طرفی به آغاز آن وسوسه نشود.
صلح واقعی زمانی ممکن است که طرف مقابل بداند ایران را نمیتوان با تهدید به ترور، حمله و نابودی زیرساختها وادار به تسلیم کرد.
صلح عزتمند، صلحِ بدون جنگ است؛ اما برای بدون جنگ ماندن، باید توانِ جلوگیری از جنگ را هم داشت.
| 2 | مردمی که شاید از حکومتشان خسته بودند، اما از خود ایران نه.
این تفاوت مهم است.چیزی که اینترنشنال تا حد زیادی موفق شد عوضش کند. قبل ترها خیلیها ایران را دوست داشتند و از بخشی از آنچه بر ایران میگذشت عصبانی بودند.
پیش از عصر اینترنشنال و زالومه و سینا عدوالله و اصحاب آغل میشد از حکومت ناراضی بود و دل آدم برای خیابان ولیعصر تنگ شود.
میشد از سیاست خسته بود و با دیدن کوههای البرز بعد از باران حال آدم بهتر شود.
میشد تصمیم به مهاجرت گرفت و وقتی هواپیما از زمین بلند میشد، ناگهان بغض کرد.
میشد به هزار دلیل از ایران عصبانی بود و باز هم وقتی کسی از بیرون با تحقیر درباره ایران حرف میزد، چیزی درون آدم جمع شود.
اینها تناقض نبود.
زندگی همین بود.
من هیچوقت نفهمیدم چرا در روایتهای بیرونی، ایرانی باید یکی از دو چیز باشد:
یا حامی حکومت.
یا مشتاق بمباران کشورش برای رهایی از حکومت.
در حالی که پیشتر آدمهایی که من میشناختم جایی میان این دو تصویر زندگی میکردند.
آنها ممکن بود از حکومت انتقاد کنند، از سانسور خشمگین باشند، از اقتصاد فرسوده شده باشند، آزادی بیشتری بخواهند، آینده بهتری برای بچههایشان بخواهند و در عین حال وقتی اسم حمله نظامی میآمد، دلشان فرو بریزد.
چون بمب وقتی میافتد، نظر سیاسی آدم را نمیپرسد.
نمیپرسد در انتخابات چه رأیی دادهای.
نمیپرسد اصلاً رأی دادهای یا نه.
نمیپرسد با کدام سیاست موافق بودهای.
نمیپرسد دخترت فردا امتحان دارد.
نمیپرسد مادرت دیابت دارد.
نمیپرسد این خانه را چند سال قسط دادهای.
ما عراق را دیده بودیم.
افغانستان را دیده بودیم.
لیبی را دیده بودیم.
غزه را دیده بودیم.
نه اینکه تاریخ همه این کشورها یکی باشد.
نیست.
اما تصاویرشان در حافظه ما مانده بود.
میدان تحریر بغداد.
صفهای فرودگاه کابل.
خیابانهای طرابلس.
ساختمانهای بیدیوار غزه.
این تصاویر برای یک ایرانی فقط خبر خارجی نبودند.
گاهی سؤال بودند:
اگر روزی نوبت ما شد چه؟
اگر برق رفت چه؟
اگر اینترنت قطع شد چه؟
اگر بانکها بسته شدند چه؟
اگر فرودگاه تعطیل شد چه؟
اگر مادرمان در شهر دیگری بود چه؟
اگر بچهمان در راه مدرسه بود چه؟
ترس واقعی معمولاً شبیه فیلم نیست.
موسیقی ندارد.
کسی فریاد نمیزند.
گاهی فقط موبایل را از روی میز برمیداری و دوباره خبرها را نگاه میکنی.
بعد گوشی را میگذاری.
یک دقیقه بعد دوباره برمیداری.
گاهی صدایی از بیرون میآید و همه برای یک ثانیه ساکت میشوند.
بعد یکی میگوید: «چیزی نبود.»
و گفتگو ادامه پیدا میکند.
گاهی دوستت زنگ میزند و میپرسد:
«حسین، فکر میکنی چیزی میشه؟»
و تو دقیقاً نمیدانی.
اما میگویی:
«نه فلانی، چیزی نمیشه.»
نه چون مطمئنی.
چون آدم گاهی تنها کاری که برای دوست میتواند بکند همین است که ترس خودش را از صدایش حذف کند.
بعد تماس تمام میشود.
و خودت دوباره خبرها را باز میکنی.
اینها در تاریخ نوشته نمیشوند.
در تاریخ مینویسند در فلان ساعت حمله آغاز شد.
در فلان ساعت پاسخ داده شد.
فلان پایگاه هدف قرار گرفت.
فلان مقام سخنرانی کرد.
فلان بازار سقوط کرد.
اما کسی نمینویسد آن شب چند مادر به بچههایشان گفتند «بخواب، چیزی نیست.»
چند پدر آرام رفتند روی بالکن تا آسمان را نگاه کنند.
چند خانواده تصمیم گرفتند بچهها همان شب در اتاقی دورتر از پنجره بخوابند.
چند نفر بطری آب را پر کردند و کنار یخچال گذاشتند.
چند نفر ماشین را از پارکینگ بیرون آوردند که اگر لازم شد سریعتر حرکت کنند.
چند نفر به عزیزشان پیام دادند «رسیدی خبر بده.»
آن جمله ساده: «رسیدی خبر بده.»
شاید تمام معنای زندگی ما در همین چند کلمه بود.
یعنی من نمیتوانم جهان را کنترل کنم. اما میخواهم بدانم تو سالم رسیدهای.
شما که سالها بعد این روزها را میخوانید، نتیجه را میدانید.
ما نمیدانستیم.
شما صفحه بعد را دارید.
ما نداشتیم.
برای همین اگر روزی درباره این سالها فیلمی ساختید، خواهش میکنم آن را با تصویر ماهوارهای شروع نکنید.
با یک صبح معمولی در ایران شروع کنید. | 1 597 |
| 3 | برای شما که شاید سالها بعد این روزها را بخوانید،
نمیدانم ایرانِ ما در کتابهای شما چگونه تعریف خواهد شد.
شاید چند صفحه باشد درباره موشکها، تحریمها، تأسیسات، مذاکرات، تهدیدها، حکومت، مخالفان حکومت، قدرتهای منطقه و قدرتهای بزرگ.
شاید روی نقشهای نشانمان بدهند؛ تکهای رنگ میان خلیج فارس و دریای خزر، با چند فلش قرمز و آبی که از این طرف به آن طرف کشیده شدهاند.
اما من میخواهم پیش از آنکه ایران برای شما تبدیل به نقشه شود، چیزی را بدانید:
ما اینجا زندگی میکردیم.
صبحها بوی نان سنگک در بعضی کوچهها میپیچید. کسی با دمپایی تا نانوایی میرفت و با دو نان داغ برمیگشت، یکی را همان سر کوچه تا میکرد تا نسوزاندش.
راننده اسنپ هنوز از گرانی بنزین و قیمت دلار حرف میزد. مسافر عقب ماشین جوابش را میداد.
مادرها در گروه خانوادگی میپرسیدند: «همه خوبین؟»
بعد همان مادر، پنج دقیقه بعد عکس گلدان شمعدانیاش را میفرستاد.
کسی وسط جلسه اداره یواشکی قیمت ارز را نگاه میکرد.
کسی در صف داروخانه نسخه مادرش را در دست داشت.
کسی دنبال کفش مدرسه بچهاش بود.
کسی جلوی میوهفروشی هندوانهای را بلند میکرد، وزنش را حدس میزد و دوباره سر جایش میگذاشت چون گران بود.
کسی در مترو خوابش برده بود.
کسی برای اولین قرارش نیم ساعت زودتر رسیده بود و وانمود میکرد منتظر کسی نیست.
کسی از پشت فرمان برای ماشین جلویی بوق میزد و همان چند دقیقه بعد، وقتی پیرمردی میخواست از خیابان رد شود، میایستاد.
کسی عصر جمعه دلش گرفته بود.
کسی برای شام سبزی خوردن میشست.
کسی کنار سینک آشپزخانه ظرفها را میشست و از اتاق دیگر صدای اخبار میآمد.
زندگی ما همین بود.
همین چیزهای کوچک.
همین چیزهایی که از ارتفاع سی هزار پا دیده نمیشوند.
وقتی کشورت تبدیل به «پرونده» میشود، کمکم یاد میگیری میان خبرهای بزرگ، دنبال سرنوشت همین چیزهای کوچک بگردی.
یک نفر هزاران کیلومتر دورتر میگوید:
«ما ایران را به عصر حجر برمیگردانیم.»
برای او یک جمله است.
برای یک خانواده ایرانی ممکن است یعنی اینکه مادر بپرسد: «بنزین بزنیم؟»
پدر بگوید: «آره، بد نیست باک پر باشه.»
کسی دو بسته آب بیشتر بخرد.
کسی داروی فشار خون پدرش را برای یک ماه اضافه تهیه کند.
کسی پاسپورتها را از کشوی پایین کمد بیرون بیاورد و تاریخ اعتبارشان را نگاه کند.
کسی به خواهرش در شهر دیگری زنگ بزند و خیلی عادی بپرسد: «شماها خوبین؟»
و هر دو وانمود کنند منظور خاصی ندارند.
برای من ایران همین فاصله میان «همه گزینهها روی میز است» و آن دستی است که شب، بیدلیل، مدارک خانواده را در یک پوشه میگذارد.
همین فاصله میان ژئوپلیتیک و کشوی کمد.
میگویند حمله «دقیق» است.
اما زندگی دقیق نیست.
زندگی در ایران یعنی پیرزنی که صبح زود برای گرفتن نوبت آزمایشگاه آمده.
یعنی پدر و مادری که عصر در پارک روی نیمکت نشستهاند و بچهشان با دوچرخه دورشان میچرخد.
یعنی بوی برنجی که دم کشیده.
یعنی چایی که بیش از حد روی سماور مانده و پررنگ شده.
یعنی صدای قاشق در استکان.
یعنی تخمه شکستن جلوی تلویزیون.
یعنی کسی که کنترل را برمیدارد و میان خبر و فوتبال مردد میماند.
یعنی دختری که جلوی آینه موهایش را مرتب میکند و از مادرش میپرسد این پیراهن بهتر است یا آن یکی.
یعنی پسری که برای سربازیاش دنبال پارتی میگردد.
یعنی دانشجویی که باید پایاننامهاش را تحویل بدهد و در همان حال هر نیم ساعت خبرها را تازه میکند.
یعنی معلمی که فردا صبح باید سر کلاس حاضر شود، حتی اگر شب تا سه صبح بیدار بوده.
یعنی پرستاری که شیفت شب دارد و در خانه به بچهاش میگوید: «مامان صبح برمیگرده.»
یعنی مغازهداری که صبح کرکره را بالا میدهد، حتی اگر شب قبل صدای انفجار شنیده باشد.
یعنی مردی که جلوی مغازه همسایه میایستد و جمله همیشگی را میگوید: «چه خبر؟»
و جواب میشنود: «سلامتی.»
همان «سلامتی» ایرانی که گاهی یعنی هیچ چیز خوب نیست، ولی هنوز ایستادهایم.
ما درباره حکومت خودمان هم حرف میزدیم.
در اسنپ.
سر میز شام.
در مهمانی.
در گروه واتساپ خانواده.
گاهی با احتیاط.
گاهی با خشم.
گاهی با شوخی.
یکی میگفت همهچیز تقصیر اینهاست: آخوندها.
یکی جواب میداد دنیا هم ولکن ما نیست.
یکی بحث را عوض میکرد و میگفت: «بابا ولش کن، غذا سرد شد.»
زندگی سیاسی در ایران همیشه فقط سخنرانی و تظاهرات و بیانیه نبود.
گاهی سیاست همین بود که قیمت روغن را با ماه قبل مقایسه کنی.
همین که بفهمی دارویی که همیشه بوده، این بار نیست.
همین که حساب کنی شهریه مدرسه را چطور بدهی که تازه مجازی است.
همین که دوستت بگوید برای مهاجرت وقت سفارت گرفته.
همین که یکی بگوید میروم و دیگری جواب بدهد: «من نمیتونم پدر و مادرم رو تنها بذارم.»
ایران پر از همین تصمیمهای نیمهتمام بود. | 1 423 |
| 4 | برای فهم بخشی از فساد ساختاری در ایران، لازم نیست همیشه دنبال حساب مخفی و چمدان پول بگردید. کافی است فهرست اعضای هیأتمدیره بعضی شرکتهای خصولتی، قراردادهای مشاوره، شرکتهای تابعه و انتصابهای مدیریتیشان را کنار هم بگذارید.
آنجاست که سؤالها شروع میشود: این فرد با چه سابقهای عضو هیأتمدیره شده؟ این «مشاور» دقیقاً چه تخصصی دارد و در برابر پولی که میگیرد چه کاری انجام میدهد؟ چرا یک مدیر سیاسی، امنیتی یا نزدیک به یک شبکه قدرت، بلافاصله پس از پایان مأموریتش سر از یک هلدینگ، بانک، پتروشیمی یا شرکت بزرگ درمیآورد؟ چرا بعضی صندلیها انگار از قبل میان جناحها، گروهها، امنیتیها، پدرخواندههای سیاسی و شبکههای محلی نمایندگان مجلس سهمبندی شدهاند؟
مسئله این است که رانت امروز الزاماً چهره زشتی ندارد. کتوشلوار میپوشد، حکم اداری میگیرد و در صورتجلسه ثبت میشود.
به یک فرد بیربط عنوان «مشاور عالی» میدهند. برای دیگری صندلی «عضو غیرموظف هیأتمدیره» پیدا میکنند. نفر بعدی میشود «نماینده سهامدار». یکی هم با عنوان «مسئول پروژه راهبردی» قرارداد میگیرد. ظاهر همه چیز قانونی است؛ اما سؤال اصلی این است که پشت این عناوین چه میزان کار واقعی، تخصص و رقابت حرفهای وجود دارد و چه میزان رابطه و سهمخواهی؟
در چنین ساختاری حتی لازم نیست پولی دزدیده شود تا منابع عمومی هدر برود. کافی است یک صندلی مدیریتی به فرد نامناسب داده شود، یک قرارداد بیفایده منعقد شود، یک شرکت تابعه تبدیل به محل استخدام نزدیکان شود، یا بودجهای سالها صرف حفظ شبکهای از افراد «خودی» گردد.
یک هلدینگ بزرگ میتواند عملاً به سفرهای چندلایه تبدیل شود: هیأتمدیره برای یک شبکه، مدیریت شرکت تابعه برای شبکهای دیگر، قرارداد مشاوره برای دوستان و اعضای خانوادهشان، پروژه رسانهای برای نزدیکان، مدیریت استانی برای سهم محلی و مجموعهای از دفتر، خودرو، حقوق و پاداش برای کسانی که باید راضی بمانند.
بعد روی همه اینها یک لایه واژگان اداری میکشند: «استفاده از ظرفیت نخبگان»، «همافزایی»، «انتقال تجربه»، «مشاوره راهبردی»، «مسئولیت اجتماعی»، «حمایت از نیروهای انقلابی»و «تقویت سرمایه انسانی».
اگر واقعاً میخواهیم بدانیم در این ساختارها چه میگذرد، راهش پیچیده نیست: قراردادها را منتشر کنید. مبلغ و شرح خدمات مشاوران را اعلام کنید. رزومه اعضای هیأتمدیره را کنار مسئولیتشان بگذارید. دریافتیها و پاداشها را شفاف کنید. نسبتهای خانوادگی، سیاسی و سازمانی ذینفعان را آشکار کنید و فرآیند انتخاب مدیران را در معرض دید عمومی قرار دهید.
آن وقت شاید معلوم شود چه مقدار از چیزی که «مدیریت» نامیده میشود، واقعاً مدیریت است و چه مقدار تقسیم صندلی.
هر طرح جدی برای ایران آینده اگر از اینجا عبور نکند، دوباره همان دستگاه را با آدمهای تازه بازتولید خواهد کرد.
سخن من فقط عوض کردن کسانی نیست که دور سفره نشستهاند.
مسئله جمع کردن خود سفره است. | 2 476 |
| 5 | وقتی در سوره فاتحه میخوانیم: «اهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیم»، در واقع واژهای را بر زبان میآوریم که تاریخ آن به شکل شگفتانگیزی با street انگلیسی و Straße آلمانی گره خورده است.
سرنخ به لاتینی strata میرسد، کوتاهشدهٔ via strata، یعنی «راهِ ساخته و سنگفرششده». این واژه در جهان باستان به سمت شرق رفت و احتمالاً از مسیر یونانی و آرامی/سریانی، با صورتی مانند ܐܣܛܪܛܐ، esṭrāṭā، وارد محیط عربی شد و به صراط رسید. پژوهشهای زبانشناختی جدید نیز منشأ لاتینی strata را برای «صراط» بسیار محتمل میدانند. همان واژه به سمت غرب مسیر دیگری طی کرد: لاتینی strata در انگلیسی باستان به strǣt و سپس street تبدیل شد و در زبانهای ژرمنی نیز به صورتهایی رسید که یکی از بازماندههایشان Straße آلمانی است.
اما اهمیت ماجرا تازه از اینجا شروع میشود.
اگر چنین واژهای در عربی زمان قرآن حضور دارد، یعنی عربستان سدهٔ هفتم را نباید جزیرهای زبانی و فرهنگی جداافتاده تصور کرد. جهان عرب پیش از اسلام در تماس مستمر با آرامی و سریانی، یونانی، حبشی، فارسی و زبانهای امپراتوریهای پیرامون بود. حتی شواهد کتیبهای شمالغرب عربستان نشان میدهد که عربی و آرامی نه فقط زبانهای مکتوب مجاور، بلکه در برخی مناطق زبانهای زندهٔ یک محیط اجتماعی مشترک بودهاند
بنابراین وامواژه در قرآن نشانهٔ «ناخالص بودن» عربی نیست. تقریباً برعکس، نشانهٔ زنده بودن زبان است. زبانهای بزرگ دقیقاً به این دلیل بزرگ میشوند که واژهها، تصاویر و مفاهیم جهان پیرامون را میگیرند و آنها را در دستگاه معنایی خود بازسازی میکنند.
و «صراط» نمونه درخشانی از همین اتفاق است.
در جهان رومی، strata چیزی بسیار مادی بود: راه ساختهشده. جادهای که شهرها، بازارها، سپاهیان، کاروانها و مراکز قدرت را به یکدیگر وصل میکرد. اما وقتی این واژه وارد دستگاه معنایی قرآن میشود، از جغرافیای بیرونی به جغرافیای اخلاقی منتقل میشود:
اهدنا الصراط المستقیم.
راه دیگر فقط راهی میان دو شهر نیست. راهی میان انسان و حقیقت است.
اینجا قرآن صرفاً یک کلمهٔ خارجی را «قرض» نمیگیرد. آن را بازمعناگذاری میکند. واژهای متعلق به جهان حرکت، جاده و زیرساخت، تبدیل میشود به یکی از بنیادیترین استعارههای الهیات اسلامی: زندگی به مثابه حرکت، هدایت به مثابه یافتن راه، گمراهی به مثابه خروج از راه، و خدا به مثابه هدایتکننده به راه درست.
این نکته برای فهم «زبان قرآن» بسیار مهم است. زبان قرآن را نباید مجموعهای بسته از واژههای «خالص عربی» تصور کرد که ناگهان در حجاز پدیدار شده است. زبان قرآن محصول بازآرایی یک ذخیرهٔ فرهنگی بزرگتر است. همان چیزی که پژوهشگرانی مانند آنجلیکا نویورت در چارچوب «قرآن در جهان متأخر باستان» بر آن تأکید کردهاند: قرآن با سنتهای یهودی، مسیحی، هلنیستی و عربی پیرامون خود وارد گفتوگو میشود، اما آنها را عیناً تکرار نمیکند؛ آنها را در دستگاه بلاغی و الهیاتی جدیدی قرار میدهد. | 2 501 |
| 6 | درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
وقتی بیخ را فرسوده کنیم، دیگر درباره استحکام درخت هرقدر سخن بگوییم، چیزی از واقعیت تغییر نخواهد کرد. | 174 |
| 7 | سعدی، تورم و «خوشدلی رعیت»
بوستان سعدی را نباید فقط کتابی در اخلاق فردی خواند. باب نخست آن، «در عدل و تدبیر و رأی»، در واقع رسالهای فشرده درباره حکومتداری است: درباره نسبت قدرت و مردم، مالیات و امنیت، جنگ و معیشت و این پرسش اساسی که یک حکومت چگونه میتواند دوام بیاورد.
سعدی سخن را با نوشیروان آغاز میکند؛ شخصیتی که در سنت سیاسی و ادبی ایران، فارغ از داوری تاریخی درباره حکومت ساسانی، به نماد «سلطان عادل» تبدیل شده است:
شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
این فقط توصیهای اخلاقی به پادشاه نیست. یک اصل درباره بقای حکومت است: نمیتوان برای دولت جزیرهای از امنیت و آسایش ساخت، وقتی جامعه گرفتار اضطراب، فقر و بیآیندگی است.
سعدی این نسبت را صریحتر میکند:
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیت بود تاجدار
رعیت چو بیخند و سلطان درخت
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریش
وگر میکنی میکنی بیخ خویش
در اینجا رعیت موضوع ترحم نیست؛ «بیخ» قدرت است. قدرت سیاسی روی جامعه ایستاده و فرسایش جامعه، نهایتاً فرسایش خود دولت است.
برای همین «خوشدلی رعیت» در دستگاه فکری سعدی مسئلهای حاشیهای نیست:
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیت ز شاه
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
این «دل اهل کشور» چیزی شبیه همان است که امروز سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی و احساس امنیت مینامیم. جامعه فقط با نان زنده نیست، اما بدون نان نیز هیچ سرمایه سیاسی و اخلاقی برای مدت طولانی دوام نمیآورد.
از همین زاویه باید به تورم نگاه کرد. تورم شدید فقط یک عدد اقتصادی نیست. وقتی مزمن شود، آرامآرام شیرازه اجتماعی را میگسلد. قدرت خرید را میخورد، پسانداز را بیمعنا میکند، طبقه متوسط را فرسوده میسازد، امکان برنامهریزی برای آینده را از خانوادهها میگیرد و فاصله میان کسانی را که امکان حفاظت از دارایی خود دارند و کسانی را که مزد ثابت میگیرند، هر روز بیشتر میکند.
سعدی طبیعتاً نظریه تورم نداشت، اما منطق اقتصاد سیاسی آن را خوب میفهمید. درباره پادشاهی که برای افزایش قدرت و خزانه فشار را بر مردم بیشتر کرد، میگوید:
دگر خواست کافزون کند تخت و تاج
بیفزود بر مرد دهقان خراج
طمع کرد در مال بازارگان
بلا ریخت بر جان بیچارگان
و نتیجه:
بریدند از آنجا خرید و فروخت
زراعت نیامد، رعیت بسوخت
سپس یک سؤال درخشان:
خراج از که خواهد چو دهقان گریخت؟
این شاید تمام اقتصاد سیاسی سعدی در یک مصرع باشد. اگر برای تأمین دولت آنقدر بر جامعه فشار وارد شود که تولیدکننده، بازرگان و نیروی مولد از پا بیفتند، در نهایت خود دولت نیز چیزی برای گرفتن نخواهد داشت.
اما اهمیت این اندرزها در شرایط جنگی حتی بیشتر است.
تصور خطرناکی وجود دارد که در زمان جنگ، معیشت مردم مسئله درجه دوم است؛ گویا ابتدا باید امنیت را حفظ کرد و بعد سراغ اقتصاد رفت. سنت سیاسی سعدی تقریباً عکس این را میگوید: درست در زمان جنگ است که پاسداشت رعیت به مسئله امنیت ملی تبدیل میشود.
سعدی میپرسد:
چو دشمن خر روستایی برد
ملک باج و دهیک چرا میخورد؟
مخالف خرش برد و سلطان خراج
چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟
تصویر بیرحمانه روشن است: اگر دشمن از یک سو دارایی مردم را نابود کند و حکومت نیز از سوی دیگر همان مردم را زیر بار فشار اقتصادی بگذارد، چیزی از فلسفه حمایت سیاسی باقی نمیماند.
حتی درباره نیروی مدافع کشور نیز سعدی از همین مفهوم استفاده میکند:
سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه
ندارد حدود ولایت نگاه
«خوشدلی» در اینجا شاعرانگی نیست؛ بخشی از توان دفاعی کشور است.
جامعهای که احساس کند هزینه جنگ عادلانه توزیع میشود، حکومت رنج مردم را میبیند و ضعفا زیر چرخ بحران رها نشدهاند، ظرفیت مقاومت بیشتری دارد. اما اگر جنگ با تورم شدید، سقوط معیشت و احساس بیعدالتی همراه شود، سرمایه اجتماعی لازم برای تحمل بحران به سرعت فرسوده میشود.
سعدی حتی نیازی نمیبیند این سیاست را صرفاً با اخلاق توجیه کند:
مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوشدل کند کار بیش
«از بهر خویش» مهم است. حتی اگر تنها دغدغه حکومت، قدرت و بقای خودش باشد، عقل سیاسی حکم میکند که مردم را از پا نیندازد.
این شاید مهمترین درس بوستان برای امروز باشد: عدالت فقط فضیلت اخلاقی حکومت نیست؛ یکی از ابزارهای بقای آن است. رفاه مردم موضوعی جدا از امنیت ملی نیست. مهار تورم، حفظ قدرت خرید، حمایت از گروههای آسیبپذیر و ایجاد احساس انصاف در توزیع هزینههای جنگ، خود بخشی از سیاست امنیت ملی است.
در زمان جنگ، حکومت بیش از هر زمان دیگری محتاج «خوشدلی رعیت» است.
هشدار سعدی نیز روشن است:
رعیت چو بیخند و سلطان درخت | 2 627 |
| 8 | خیر جناب ولی نصر!
اگر توافقی منعقد شود که ایران از بخشی از خواستههایش بگذرد و آمریکا هم امتیازاتی بدهد، باز هیچ تضمینی وجود ندارد که توافق پایدار بماند. دولتها به توافق وفادار نمیمانند چون «سهم منصفانهای» گرفتهاند؛ میمانند چون هزینه نقض آن از منفعت نقضش بیشتر است.
توافق ایران و آمریکا زمانی پایدار میشود که هر دو طرف به ویژه امریکا بدانند خروج از آن، برایشان هزینهای قابلاعتنا دارد. رضایت مهم است، اما تضمینکننده نیست. آنچه توافق را نگه میدارد، موازنه قدرت، بازدارندگی، سازوکار راستیآزمایی و هزینه قابلباورِ عدول از تعهدات است.
اگر کشوری احساس کند با شکستن توافق میتواند موقعیت بهتری به دست آورد و طرف مقابل نیز ابزار مؤثری برای جلوگیری یا پاسخدادن ندارد، حتی یک توافق نسبتاً متوازن را هم زیر پا خواهد گذاشت: دقیقا مانند خروج از برجام از سوی آمریکا. مسئله فقط این نیست که «چه چیزی در توافق گیرش آمده»؛ مسئله این است که بعد از توافق، موازنه قدرت چگونه تغییر میکند. | 3 151 |
| 9 | ممکن است شکل جنگ تغییر کند؛ ممکن است برای مدتی شدت عملیات نظامی کاهش یابد؛ ممکن است مذاکرات جریان داشته باشد یا کانالهای دیپلماتیک فعال شوند؛ اما هیچیک از اینها به خودی خود به معنای پایان وضعیت جنگی نیست.
ما همچنان در میانه یک منازعهایم.
جنگ فقط زمانی وجود ندارد که موشک در آسمان باشد. فشار اقتصادی، محاصره، عملیات اطلاعاتی، تهدید نظامی، فرسایش روانی، جنگ روایتها و تلاش برای کاهش ظرفیت اقتصادی و اجتماعی کشور نیز اجزای همان منازعهاند.
بنابراین آمادگی باید در تمام لایههای نظام سیاسی حفظ شود. نه با ایجاد هراس در جامعه، بلکه با هوشیاری استراتژیک در رأس تصمیمگیری.
بزرگترین خطر در چنین لحظاتی الزاماً بدبینی نیست؛ گاهی خوشبینی زودرس خطرناکتر است. اینکه تصور کنیم بحران گذشته است، دشمن از اهداف خود منصرف شده، یا شرایط به شکل طبیعی به وضعیت پیشین بازخواهد گشت، میتواند کشور را برای شوک بعدی آسیبپذیرتر کند.
آنچه امروز از رهبران کشور انتظار میرود، بیش از هر چیز سه خصوصیت است: انسجام در عرصه عمومی، تمرکز در اداره کشور و هوشیاری در ارزیابی آینده.
اختلاف کنید، اما در اتاق تصمیمگیری.
بحث کنید، اما در چارچوب نهادهای مسئول.
سختترین نقدها را به یکدیگر وارد کنید، اما جامعه را به میدان تسویه اختلافات درونی تبدیل نکنید.
در برابر افکار عمومی، دولت باید تصویر یک دولت را ارائه کند: دولتی که میداند چه میکند، میداند با چه مخاطراتی روبهروست و میداند در این مرحله اولویت نخستش چیست.
امروز اولویت، حفظ ایران و حفظ جامعه ایرانی است.
این روزها روزهای معمول سیاست نیستند. و دقیقاً به همین دلیل، رفتار معمول سیاسی نیز برای عبور از آنها کافی نیست. تاریخ معمولاً از سیاستمداران نمیپرسد که شرایط تا چه اندازه دشوار بود؛ میپرسد هنگامی که شرایط دشوار شد، شما چه کردید. | 2 457 |
| 10 | در میانه بحران، دولت باید دولت بماند
خطاب به مسئولان عالیرتبه نظام سیاسی و مدیران دولت باید گفت: ما دشواری موقعیتی را که در آن قرار گرفتهاید، میفهمیم. میدانیم که امروز سکان کشوری را در دست دارید که یکی از حساسترین و شاید سرنوشتسازترین دورههای تاریخ معاصر خود را پشت سر میگذارد. محاصره اقتصادی، تحریمهای گسترده، فشار خارجی، آسیبهای مستقیم و غیرمستقیم جنگ و مجموعهای از بحرانهای انباشته اقتصادی و اجتماعی، واقعیتهایی نیستند که بتوان آنها را نادیده گرفت یا همه مسئولیت وضعیت موجود را به تصمیمات امروز دولت تقلیل داد.
اداره کشور در چنین شرایطی آسان نیست. اما دقیقاً در همین نقطه است که باید به یک حقیقت قدیمی بازگشت: کارهای بزرگ، مردان و زنان بزرگ میطلبد. عظمت سیاستمدار در روزهای آرام آشکار نمیشود؛ در لحظهای آشکار میشود که کشور زیر فشار است، منابع محدودند، جامعه مضطرب است، تصمیمها پرهزینهاند و هر کلمه و هر اقدام میتواند پیامدهایی بسیار فراتر از نیت اولیه خود ایجاد کند.
طبیعی است که درون دولت اختلاف نظر وجود داشته باشد. طبیعی است که وزیران، مشاوران، نهادها و مراکز تصمیمگیری برداشتهای متفاوتی از وضعیت، آینده و راهحلهای ممکن داشته باشند. دولت بدون اختلاف نظر، اساساً دولت نیست. سیاست عرصه تفاوت در تشخیص و انتخاب میان گزینههای دشوار است.
اما یک مرز مهم وجود دارد: اختلاف درون دولت نباید به اضطراب جامعه تبدیل شود.
مردم امروز بیش از آنکه نیازمند شنیدن گلایه مسئولان از یکدیگر باشند، نیازمند دیدن یک دولت متمرکز، منسجم و صاحب ارادهاند. اگر درون مجموعه حاکمیت یا دولت کسی تصور میکند بخشی از دستگاه اجرایی سیاسیکاری میکند، اگر اختلافی درباره آینده سیاسی کشور وجود دارد، اگر نسبت به عملکرد یک وزارتخانه یا نهاد انتقادی جدی مطرح است، حتی اگر این انتقاد کاملاً موجه باشد، پشت تریبون عمومی و در شبکههای اجتماعی لزوماً محل حل آن نیست.
برای حل چنین اختلافاتی سازوکارهای قانونی، سیاسی و نهادی وجود دارد. شورای عالی، هیئت دولت، جلسات داخلی، نهادهای نظارتی و مسیرهای متعدد رسمی برای انتقال اعتراض و اصلاح تصمیم پیشبینی شدهاند. هنر حکمرانی این است که نظام سیاسی بتواند اختلافات خود را در درون سازوکارهایش هضم کند، نه آنکه هزینه روانی آن را به جامعه منتقل سازد.
جامعه ایران امروز به اندازه کافی در معرض تنش قرار دارد.
در شرایط محاصره اقتصادی، هنگامی که نرخ ارز ظرف مدت کوتاهی بیش از ۲۵ درصد افزایش پیدا میکند، مسئله صرفاً تغییر یک عدد در بازار ارز نیست. چنین تکانهای میتواند از طریق انتظارات تورمی، قیمت مواد غذایی، دارو، حملونقل، اجاره، سرمایهگذاری و رفتار خانوارها به سرعت به یک شوک اقتصادی و سپس به مسئلهای اجتماعی و سیاسی تبدیل شود. در چنین وضعیتی، حتی نشانههای اختلاف در رأس دستگاه اجرایی میتواند نااطمینانی موجود را تشدید کند.
این لحظه، لحظه انتقال اضطراب از بالا به پایین نیست. لحظه مهار اضطراب است.
از دولت باید مصرانه خواست که در چنین شرایطی از هرگونه سیاست اقتصادی که بتواند یک شوک جدید و فراگیر به زندگی مردم وارد کند، پرهیز کند. اکنون زمان جراحیهای بزرگ اقتصادی، شوکدرمانی یا تصمیمهایی نیست که هزینه آن پیش از آنکه منافع احتمالیاش آشکار شود، بر دوش خانوار ایرانی قرار گیرد.
اقتصاد در شرایط جنگی، منطق خاص خود را دارد. نخستین وظیفه آن نه دستیابی به شاخصهای آرمانی اقتصاد کلان، بلکه حفظ ظرفیت زیستی و اجتماعی جامعه است.
در چنین شرایطی، دو اولویت باید بر بسیاری از برنامههای دیگر تقدم پیدا کند:
نخست، حفظ قدرت اقتصادی خانواده ایرانی، بهویژه طبقات ضعیف و آسیبپذیر.
دولت باید اطمینان حاصل کند که حداقل کالری مورد نیاز خانوار، مواد غذایی پایه، انرژی و ضروریترین نیازهای زندگی برای اکثریت جامعه قابل تأمین باقی میماند. جامعهای که همزمان تحت فشار جنگ، تحریم و کاهش شدید قدرت خرید قرار گیرد، به تدریج بخشی از ظرفیت مقاومت اجتماعی خود را از دست میدهد.
دوم، تضمین دسترسی مردم به حداقل خدمات و کالاهای ضروری بهداشتی و درمانی.
دارو، درمان، کالاهای پزشکی و مراقبتهای ضروری باید در بالاترین سطح اولویت سیاستگذاری قرار گیرند. در اقتصاد جنگی، امنیت غذایی و امنیت بهداشتی بخشی از امنیت ملیاند، نه صرفاً موضوعاتی در حوزه سیاست اجتماعی.
و در کنار همه اینها، مسئلهای وجود دارد که شاید از همه مهمتر باشد: جنگ تمام نشده است.
تصور اینکه یک مرحله از درگیری پایان یافته و بنابراین میتوان کشور را به وضعیت عادی بازگرداند، میتواند یکی از خطرناکترین خطاهای شناختی در چنین شرایطی باشد. | 2 327 |
| 11 | No text... | 3 014 |
| 12 | آنچه امروز در اقتصاد و جامعه ایران میبینیم، دیگر صرفاً «فشار تحریم» به معنای متعارف آن نیست؛ بلکه ظهور تدریجی آثار انباشته چندین سال فرسایش اقتصادی است که اکنون با شرایط جنگی روی هم افتادهاند. تحریم برای سالها منابع دولت را محدود کرد، سرمایهگذاری را کاهش داد، هزینه مبادله را بالا برد، اقتصاد را غیرشفافتر کرد و به تدریج منطق تولید را به سود منطق واسطهگری، رانت و دسترسی به منابع کمیاب عقب راند. جنگ اکنون روی همین اقتصادِ از پیش فرسوده نشسته است.
اقتصاد جنگ فقط به معنای هزینه نظامی بیشتر نیست. جنگ یعنی افزایش نااطمینانی، تعویق سرمایهگذاری، دشوارتر شدن تجارت خارجی، افزایش هزینه حملونقل و بیمه، فشار تازه بر ارز و بودجه عمومی و تبدیل تصمیم اقتصادی از یک محاسبه بلندمدت به تلاشی برای بقا در افق چند هفته یا چند ماه. در چنین فضایی، کسری بودجه مزمن، تورم و رکود دیگر پدیدههایی جدا از یکدیگر نیستند؛ یکدیگر را تقویت میکنند و توان دولت برای سیاستگذاری توسعهای را به تدریج میبلعند.
اما شاید مهمترین تحول، چیزی باشد که در خیابانهای شهرهای بزرگ به چشم میآید: شکاف طبقاتی دیگر فقط یک عدد در گزارشهای اقتصادی نیست. گویی دو جامعه متفاوت در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
در یک سوی شهر، رستورانهای گران، خودروهای چند ده میلیاردی، سفرهای خارجی، برجها و مجتمعهای لوکس و سبک مصرفی دیده میشود که حتی با استاندارد بسیاری از شهرهای ثروتمند جهان قابل مقایسه است. چند خیابان آنطرفتر، خانوادهای برای اجاره خانه، خرید گوشت، هزینه مدرسه یا یک درمان ساده گرفتار محاسبه روزانه است. یک گروه از تورم نه فقط آسیب نمیبیند، بلکه از افزایش قیمت ارز، مسکن، طلا و دارایی سود میبرد؛ گروه دیگر تقریباً هر ماه بخشی از قدرت خرید، امنیت اقتصادی و امید خود به آینده را از دست میدهد.
این دیگر صرفاً «فاصله فقیر و غنی» نیست. مسئله، شکلگیری دو تجربه کاملاً متفاوت از ایران است: ایرانی که برای بخشی از جامعه همچنان محل فرصت، مصرف، سرمایه و دسترسی است، و ایرانی دیگر که در آن حقوقبگیر، بازنشسته، کارگر و بخش بزرگی از طبقه متوسط هر روز فقیرتر میشوند. خطر اصلی دقیقاً همینجاست. وقتی دو گروه نه فقط درآمد، بلکه مسکن، مدرسه، درمان، تفریح، شبکه اجتماعی و حتی تصور متفاوتی از آینده داشته باشند، شکاف اقتصادی به تدریج به شکاف اجتماعی و سپس به شکاف سیاسی تبدیل میشود.
از سوی دیگر، سالها محدودیت خارجی و اقتصاد غیرشفاف، به شکلگیری طبقهای کمک کرده که قدرت اقتصادیاش نه الزاماً از تولید، نوآوری یا کارآفرینی، بلکه از دسترسی حاصل میشود: دسترسی به ارز، مجوز، واردات، قرارداد، اطلاعات و شبکههای قدرت. در چنین اقتصادی، بحران برای همه بحران نیست. جنگ و تحریم میتواند برای اکثریت جامعه هزینه باشد، اما برای گروههایی خاص حتی به منبع سود و انباشت تبدیل شود. این همان نقطهای است که فساد دیگر صرفاً تخلف چند فرد نیست و به بخشی از سازوکار بازتوزیع ثروت تبدیل میشود.
در کنار همه اینها، یک خطای کاملاً قابل اجتناب نیز رخ داده است: سپردن رسانه ملی به بستهترین و کمانعطافترین جریانهای فکری. درست در زمانی که جامعه تحت فشار اقتصادی، تحریم و جنگ بیش از هر زمان دیگری به یک مرجع خبری معتبر، حرفهای و قابل اعتماد نیاز داشت، رسانه رسمی بخش بزرگی از توان خود برای گفتوگو با جامعه را از دست داد.
نتیجه این شد که بخش مهمی از مدیریت افکار عمومی عملاً به بیرون از کشور واگذار شد؛ به شبکههایی مانند «من و تو» و «ایران اینترنشنال». این اتفاق صرفاً محصول قدرت یا حرفهای بودن آن شبکهها نبود؛ محصول خلأیی بود که در داخل ایجاد شد. وقتی رسانه داخلی از بازتاب بخشهایی از واقعیت اجتماعی، نقد سیاستها و پذیرش تکثر جامعه خودداری میکند، مخاطب برای فهم همان واقعیت به جای دیگری مراجعه میکند.
تفاوت این دو بحران مهم است. تحریم و جنگ محدودیتهایی سخت و تا اندازه زیادی بیرونی ایجاد کردهاند و حتی با تغییر سیاست، جبران خسارتهای آنها زمان میبرد. احیای سرمایهگذاری، بازسازی ظرفیت تولید، کنترل کسری بودجه، کاهش فساد و بازگرداندن طبقه متوسط پروژههایی چندسالهاند.
اما از دست دادن مرجعیت رسانهای چنین ضرورتی نداشت. این یک انتخاب بود.
اقتصادی که زیر فشار تحریم و جنگ فرسوده شده، جامعهای که در آن شکاف طبقاتی ملموستر میشود و رسانهای که توان گفتوگو با همین جامعه را از دست داده، ترکیبی بسیار خطرناک میسازند. مسئله فقط کاهش درآمد یا افزایش قیمتها نیست. مسئله این است که به تدریج تجربه مشترک از زندگی در یک جامعه واحد از میان میرود؛ گویی در تهران و دیگر کلانشهرها، دو ایران در کنار هم زندگی میکنند، بیآنکه دیگر جهان یکدیگر را بشناسند | 3 527 |
| 13 | اگر خبر آقای مرعشی را درباره شروط چین خواندهاید طبیعتا باید این خبر را هم بدانید. خبر در ظاهر ساده است، اما معنای سیاسی آن بسیار فراتر از یک اختلاف لفظی در بیانیهای اقتصادی است.
در نشست دو روزه وزرای دارایی و رؤسای بانکهای مرکزی گروه بیست که در ۳۱ اوت و ۱ سپتامبر ۲۰۲۶ در اَشویل آمریکا برگزار شد، واشنگتن کوشید متنی را به تصویب برساند که در بند چهارم آن بر ضرورت «عبور آزاد، امن و قابل پیشبینی» از تنگه هرمز تأکید شده بود. همه اعضای حاضر با متن موافقت کردند، جز چین. پکن با چهار بند، یعنی بندهای ۴، ۱۰، ۱۱ و ۱۳ مخالفت کرد و همین مخالفت کافی بود تا سند پایانی دیگر «بیانیه مشترک گروه بیست» نباشد و تنها با عنوان «بیانیه رئیس نشست» منتشر شود. وزارت خزانهداری آمریکا نیز مخالفت چین را آشکارا در پاورقی متن رسمی ثبت کرد.
این تفاوت صرفاً حقوقی یا تشریفاتی نیست. در سازوکار گروه بیست، اجماع اهمیت سیاسی دارد. اگر چین بند چهارم را میپذیرفت، آمریکا میتوانست ادعا کند که بزرگترین اقتصادهای جهان، از غرب تا شرق، در مسئله هرمز به موضع مشترکی رسیدهاند. از آن پس، صورتبندی آمریکایی بحران دیگر فقط موضع واشنگتن نبود، بلکه بهعنوان «موضع جامعه بینالمللی» عرضه میشد.
چین دقیقاً مانع شکلگیری چنین تصویری شد.
با این حال، این مخالفت را نباید به معنای حمایت چین از بستهماندن تنگه هرمز دانست. پکن پیشتر موضع خود را روشن کرده بود. وانگ یی، وزیر خارجه چین، در ماه ژوئن خواستار بازگشت سریع کشتیرانی عادی در تنگه هرمز شده و آن را برای ثبات زنجیرههای تولید و تجارت جهانی ضروری دانسته بود. به گفته اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، هیئتهای چین و آمریکا در حاشیه همین نشست نیز درباره ضرورت جریان آزاد نفت و کالا از هرمز اشتراک نظر داشتند. بنابراین پیام چین این نیست که ایران حق دارد هرمز را برای مدت نامحدود بسته نگه دارد.
موضع پکن ظریفتر از یک حمایت ساده از ایران است: هرمز باید باز باشد، اما آمریکا نمیتواند نقش خود و اسرائیل در ایجاد جنگ و گسترش بحران را حذف کند و سپس تنها نتیجه جنگ، یعنی اختلال در هرمز، را به مسئلهای بینالمللی علیه ایران تبدیل کند.
برای ایران این یک امتیاز دیپلماتیک واقعی است، اما نباید درباره معنای آن اغراق کرد. چین حاضر نیست امنیت انرژی و تجارت خود را فدای ایران کند. پکن به باز بودن هرمز نیاز دارد و اگر بحران ادامه پیدا کند، فشار چین بر تهران نیز افزایش خواهد یافت.
بنابراین پیام این اتفاق نه این است که «چین پشت ایران ایستاده» و نه اینکه «چین از بسته بودن هرمز حمایت میکند».
پیام دقیقتر این است:
چین حاضر نیست روایت آمریکایی جنگ را به روایت رسمی جهان تبدیل کند. در شرایطی که واشنگتن تلاش میکند محاصره دریایی و فشار اقتصادی علیه ایران را از یک سیاست آمریکایی به یک مطالبه بینالمللی تبدیل کند، همین مقاومت دیپلماتیک پکن اهمیت زیادی دارد. | 7 885 |
| 14 | #وحید_آنلاین مدتهاست به بخشی از ماشین جهتدهی سیاسی در فضای مجازی تبدیل شده است. مسئله فقط تغییر مواضع او نیست؛ مسئله این است که معیارهایش با تغییر هدف سیاسی تغییر میکنند. یک روز میتوان مجاهدین را سفید کرد، روز دیگر به جریان پهلوی نزدیک شد، و روز بعد خشونت یک نیروی خارجی را چنان روایت کرد که قربانیانش تقریباً از قاب بیرون بیفتند.
ماجرای سیریک شاید یکی از روشنترین نمونهها باشد. آمریکا حمله میکند، یک عروسی به خاک و خون کشیده میشود، مردم عادی کشته و زخمی میشوند، اما ناگهان بحث اصلی این میشود که «هدف، یک دکل مخابراتی بوده است».
خب که چه؟
اگر هدف دکل بوده، اجساد مردم چه میشوند؟ کودکان زخمی چه میشوند؟ خانوادهای که عروسیاش به عزا تبدیل شده چه میشود؟ از چه زمانی اعلام «هدف نظامی» یا «هدف مخابراتی» کافی است تا نتیجه واقعی یک حمله از مرکز روایت حذف شود؟
این دیگر صرفاً خبررسانی نیست؛ مهندسی قاب است. قربانی را به حاشیه میبری، هدف ادعایی مهاجم را برجسته میکنی و بدون آنکه صریحاً بگویی «حمله موجه بود»، ذهن مخاطب را دقیقاً در همان مسیر هدایت میکنی.
وحید آنلاین در چنین لحظاتی بیش از هر چیز نشان میدهد که قدرت یک اکانت سیاسی فقط در انتشار خبر نیست؛ در انتخاب این است که کدام واقعیت دیده شود و کدام واقعیت دفن شود.
وقتی برای دیدن یک دکل ذرهبین داری، اما برای دیدن جنازه و مجروح و کودک ناگهان چشمت ضعیف میشود، دیگر دشوار است خودت را صرفاً «خبررسان» معرفی کنی. | 6 869 |
| 15 | ارتباط آن با عبادت روشن است، اما هنوز چیزی در متن وجود ندارد که آن را به «علامت جهت قبله» تبدیل کند.
سومین مورد دوباره دربارهٔ زکریاست:
«فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ»
مریم، ۱۱
او از محراب بیرون میآید و نزد قوم خود میرود. این آیه شاید از همه روشنتر باشد. چیزی که میتوان از آن «خارج شد» یک مکان است، نه یک جهت. فرهنگهای کلاسیک نیز این کاربرد را با «مسجد»، «غرفه» یا محل عبادت توضیح دادهاند.
کاربرد چهارم ما را از فضای معبد زکریا به دربار داوود میبرد:
«وَهَلْ أَتاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ»
ص، ۲۱
دو طرف دعوا برای رسیدن به داوود از دیوار محراب بالا میروند.
فعل تَسَوَّرُوا از «سور»، یعنی دیوار یا حصار، آمده و تصویر معماری بسیار روشنی میسازد. محراب داوود باید فضایی محصور، مرتفع یا دشوارالوصول بوده باشد. این کاربرد با معنایی که لغتشناسان برای محراب به عنوان غرفهٔ مرتفع، قصر یا خلوتگاه پادشاه ثبت کردهاند بهخوبی سازگار است.
در اینجا پیوند با شواهد یمنی جالبتر میشود. اگر mḥrb در جنوب عربستان میتوانسته به حجره یا فضای ممتاز در یک مجموعهٔ سلطنتی اشاره کند، «محراب داوود» دیگر واژهای عجیب نیست. داوود در فضای خصوصی و حفاظتشدهٔ خود است و مدعیان به شیوهای غیرعادی از حصار آن عبور میکنند.
پنجمین و تنها کاربرد جمع در داستان سلیمان است:
«یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ مَحارِیبَ وَتَماثِیلَ وَجِفانٍ کَالْجَوابِ وَقُدُورٍ راسِیاتٍ»
سبأ، ۱۳
برای سلیمان «محاریب، تماثیل، ظروف بزرگ و دیگهای ثابت» ساخته میشود. قرآنشناسی زبانشناختی امروز maḥārīb را در این آیه غالباً چیزی مانند «chambers» یا «elevated chambers» در نظر میگیرد.
اینجا نیز تصور «جهتهای قبله» تقریباً ناممکن است. «محاریب» بخشی از یک برنامهٔ معماری و هنری سلطنتی است، در کنار تماثیل و ظروف عظیم. بنابراین معنایی مانند تالارهای ممتاز، بناهای مرتفع، حجرههای شاهانه یا مقدسگاهها بسیار منطقیتر است.
چه هستهٔ معنایی میان این پنج آیه مشترک است؟
در نگاه نخست ممکن است محراب مریم، محراب زکریا، محراب داوود و محاریب سلیمان چیزهای متفاوتی به نظر برسند. اما اگر معنای «طاقچهٔ مسجد» را کنار بگذاریم، یک هستهٔ مشترک روشن میشود:
محراب فضایی ممتاز و جداشده در درون یک بنای مهم است.
این فضا ممکن است:
مقدس باشد،
محل عبادت باشد،
خلوتگاه باشد،
مرتفع باشد،
متعلق به پادشاه باشد،
یا دسترسی عمومی به آن محدود باشد.
مهمترین ویژگی آن الزاماً «جهت» نیست، بلکه تمایز فضایی و منزلتی آن از سایر بخشهای ساختمان است.
| 2 759 |
| 16 | محراب چیست؟ قبله، جای جنگ با شیطان، یا فضای مقدس؟
امروز وقتی واژه «محراب» را میشنویم، تقریباً بلافاصله تصویری مشخص در ذهن شکل میگیرد: فرورفتگی طاقمانندی در دیوار مسجد که جهت مکه را نشان میدهد و امام جماعت در برابر آن میایستد.
محراب در اصل نه نام «جهت قبله» بوده است و نه لزوماً طاقچهای که جهت قبله را نشان دهد. همچنین توضیح مشهور که محراب یعنی «محل جنگ با شیطان» بیشتر یک ریشهشناسی تفسیری و دینی است تا توضیحی تاریخی دربارهٔ منشأ کلمه. که برخی لغتشناسان مسلمان کوشیدند «محراب» را از «حرب» توضیح دهند. یکی از توضیحات مشهور این بود که نمازگزار در محراب با شیطان و نفس خویش میجنگد و میکوشد حضور قلب خود را حفظ کند.
اما از منظر زبانشناسی تاریخی، این توضیح یک مشکل اساسی دارد: اینکه دو واژه در زبان عربی تحت یک ریشه قرار گرفتهاند الزاماً ثابت نمیکند که معنای تاریخی یکی از معنای دیگری پدید آمده است. لغتشناسان قدیم، بهطور طبیعی، واژهها را بر اساس دستگاه ریشهشناسی عربی زمان خود تحلیل میکردند و برای ارتباط معنایی میان آنها توضیح میساختند. «جنگ نمازگزار با شیطان» بیش از آنکه شاهدی برای منشأ واژه باشد، تأویل معنوی یک واژهٔ از پیش موجود است.
اما اگر از کاربرد امروزی عقبتر برویم، به قرآن، شعر و لغت عربی کهن و سپس به کتیبههای جنوب عربستان پیش از اسلام برسیم، تصویر کاملاً متفاوتی پدیدار میشود.
شواهد قدیمیتر نشان میدهند که هستهٔ معنایی «محراب» احتمالاً چیزی شبیه فضای ممتاز، جداشده، حفاظتشده و گاه مرتفع در یک بنا بوده است؛ فضایی که میتوانسته متعلق به پادشاه باشد، محل خلوت و نیایش باشد یا در یک مجموعهٔ مذهبی قرار گیرد. در عربستان جنوبی باستان حتی شواهدی وجود دارد که واژهای با همان اسکلت صامتی mḥrb، م-ح-ر-ب برای نوعی حجره یا فضای ویژه به کار میرفته است. این پیشینه برای فهم محراب قرآنی بسیار مهمتر از تصور امروزی ما از فضای تو خالی سمت قبله است.
سرنخ اصلی در جنوب عربستان
در اینجا کتیبههای عربستان جنوبی اهمیت ویژهای پیدا میکنند.
در زبانهای عربستان جنوبی باستان، بهویژه سبایی، واژههایی با اسکلت صامتی mḥrb ثبت شدهاند. خط مسند مانند بسیاری از خطوط سامی قدیم عمدتاً صامتها را مینوشت. بنابراین:
mḥrb = م + ح + ر + ب
اما از روی این خط نمیتوان با قطعیت گفت که واکههای آن دقیقاً چه بودهاند. یعنی نمیتوان صرفاً از کتیبه نتیجه گرفت که سباییان آن را دقیقاً miḥrāb تلفظ میکردهاند. آنچه مهم است تطابق چهار صامت و حوزهٔ معنایی نزدیک آن است.
شواهد کتیبهای صورتهایی مانند mḥrbn، mḥrb-hmw و mḥrb-hw را نشان میدهند. مقالهای در سال ۲۰۲۳ نیز صورت مؤنث mḥrbt را در یک کتیبهٔ سبایی بررسی کرده است. نویسنده آن را بخشی ویژه در یک معبد میداند که احتمالاً با خواب آیینی و دریافت شفا از خدای عثتر ارتباط داشته است. خود مقاله به نمونههای قدیمیتر mḥrb در مجموعهٔ کتیبههای سبایی اشاره میکند.
اینجا یک نکتهٔ جذاب پدیدار میشود. در دین عربستان جنوبی آیینی به نام یا با ریشهٔ ḤRB نیز وجود داشته که یا خواب آیینی در فضای مقدس برای دریافت رؤیا، پاسخ الهی یا پیشگویی مرتبط بوده است. پژوهشگران قدیمیتر از جمله Ryckmans و Müller این حوزه را بررسی کردهاند و Maraqten پیشنهاد کرده بود که محل اجرای آیین ḤRB میتوانسته mḥrb نامیده شود، یعنی تقریباً «جای انجام ḥrb». کتیبهٔ منتشرشده در ۲۰۲۳ از این فرضیه حمایت میکند، هرچند منشأ باستانشناختی خود آن کتیبه قطعی نیست. در نتیجه، در عربستان جنوبی ما با شبکهای از معانی روبهرو هستیم که به شکل شگفتانگیزی به کاربرد بعدی واژه نزدیکاند:
حجره و فضای جداشده؛
فضای ممتاز؛
فضای متعلق به دستگاه سلطنتی؛
فضای معبدی؛
خلوت آیینی؛
و احتمالاً محل دریافت رؤیا یا پیام الهی
بهترین راه برای فهم معنای واژه در قرآن این است که به جای مراجعه به تصویر محراب مسجد امروزی، پنج کاربرد خود قرآن را در کنار هم بگذاریم. صورت مفرد محراب چهار بار و جمع محاریب یک بار آمده است
نخست، در داستان مریم:
«کُلَّما دَخَلَ عَلَیها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقًا»
آلعمران، ۳۷
هر بار زکریا وارد محراب مریم میشود، نزد او روزی مییابد.
فعل دَخَلَ کلیدی است. زکریا وارد یک فضا میشود. بنابراین محراب در اینجا «جهت قبله» نیست. طاقچهٔ کوچک دیوار نیز توضیح مناسبی نیست. معنای طبیعی چیزی شبیه حجرهٔ مریم، فضای خلوت مقدس یا بخشی مخصوص از مجموعهٔ معبد است.
اندکی بعد میخوانیم:
«فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَهُوَ قائِمٌ یُصَلّی فِی الْمِحْرابِ»
آلعمران، ۳۹
این بار زکریا خود در محراب ایستاده و نماز میخواند. حرف اضافهٔ فی نیز نشان میدهد که محراب فضایی است که فرد در آن قرار میگیرد. | 2 551 |
| 17 | حکومت رضاشاه نیز اساساً بر دستگاه نظامی و اداری استوار بود، نه بر یک طبقه اشرافی یا نیروی اجتماعی مستقل و سازمانیافته. | 1 |
| 18 | تسلیت یا اعلام عضویت در باشگاه سلطنتها؟
پیام رضا پهلوی درگذشت هارالد پنجم در ظاهر یک تسلیت معمول و تشریفاتی است. اما واژگان آن تصادفی نیستند
بخش» و «نمادی از تداوم و خدمتگزاری به ملت» یاد میکند و سپس با ادبیات رسمی دربارها، به «اعلیحضرت هاکون هشتم»، «علیاحضرت ملکه سونیا» و «خانواده پادشاهی» تسلیت میگوید.
این زبان، رضا پهلوی را نه در جایگاه یک فعال سیاسی تبعیدی یا رهبر یک جریان مخالف، بلکه در مقام عضوی همرتبه با خاندانهای سلطنتی موجود بازنمایی میکند. مخاطب پیام فقط پادشاه و مردم نروژ نیستند؛ بخش مهمی از مخاطبان، ایرانیانی هستند که باید رضا پهلوی را همچنان «شاهزاده»، و خانواده او را عضوی از جامعه فراملی خاندانهای سلطنتی تصور کنند.
در این معنا، پیام تسلیت نوعی اجرای تشریفاتی منزلت است.
خاندان پهلوی، برخلاف بیشتر خاندانهای سلطنتی اروپایی، وارث یک تبار دیرپای سلطنتی، شبکه ازدواجهای چندصدساله یا یک طبقه اشرافی تثبیتشده نبود. رضاخان از دل نیروی نظامی و بریگاد قزاق برخاست؛ نه از یک خاندان سلطنتی یا اشرافی قدیمی.
حتی سلطنت نیز نخستین انتخاب سیاسی رضاخان نبود. او در سال ۱۳۰۳، با تأثیر آشکار از جمهوری ترکیه و مصطفی کمال، در پی تأسیس جمهوری بود. مخالفت بخش مهمی از علما با جمهوریخواهی، بهویژه به سبب ارتباط آن با تجربه سکولاریسم و سیاستهای ضددینی ترکیه، این طرح را متوقف کرد. پس از شکست جمهوریخواهی، همان پروژه تمرکز قدرت در قالب سلطنت ادامه یافت و در سال ۱۳۰۴ به برکناری قاجار و تأسیس سلسله پهلوی انجامید.
ازدواج فوزیه و انتقال سرمایه دودمانی
ازدواج محمدرضا پهلوی با فوزیه فؤاد، خواهر ملک فاروق مصر، در همین چارچوب اهمیت پیدا میکند. خاندان پهلوی در آن زمان دودمانی بسیار تازهتأسیس بود، درحالیکه فوزیه به خاندان محمدعلی پاشا تعلق داشت که بیش از یک قرن بر مصر حکومت کرده و در شبکه اشرافی و سلطنتی منطقه شناخته شده بود.
ازدواج، عملاً نوعی انتقال سرمایه دودمانی به خانوادهای بود که هنوز فاقد پیوندهای سلطنتی معتبر و قدیمی بود. قرار بود یک دودمان تازهوارد ایرانی از طریق ازدواج با یک شاهزاده شناختهشده مصری، جایگاه بینالمللی و اشرافی خود را ارتقا دهد.
این پروژه از لحاظ خانوادگی شکست خورد. ازدواج به جدایی انجامید و نتوانست شبکهای پایدار از پیوندهای دودمانی برای پهلویها ایجاد کند.
در دوران محمدرضاشاه، بهویژه پس از افزایش درآمد نفت، کمبود سرمایه دودمانی با مجموعهای از سیاستهای نمایشی و فرهنگی جبران شد: تاجگذاری سال ۱۳۴۶، جشنهای دوهزاروپانصدساله، تأکید بر کوروش و هخامنشیان، تغییر تقویم به شاهنشاهی، موزهها، نشانهای سلطنتی و بازنمایی محمدرضاشاه بهعنوان وارث مستقیم چند هزار سال پادشاهی در ایران.
پژوهشهای تاریخی نشان دادهاند که دستگاه فرهنگی اواخر دوره پهلوی آگاهانه روایت «وراثت دوهزاروپانصدساله» را تولید و ترویج میکرد. حتی مراسم تاجگذاری نیز طوری طراحی شده بود که شاه را همزمان سنتی و مدرن، باستانگرا و انقلابی، و وارث شاهنشاهی و رهبر نوسازی معرفی کند.
خاطرات اسدالله علم نیز از پرداخت مستمری، خرید خانه، اعزام هواپیمای اختصاصی و فراهم کردن امکانات برای برخی پادشاهان و اعضای خاندانهای سلطنتی برکنارشده، از جمله پادشاهان سابق یونان و افغانستان، سخن میگوید. این اقدامات را میتوان بخشی از سیاست خارجی یا روابط شخصی محمدرضاشاه دانست؛ اما در سطح نمادین، معنای دیگری نیز داشت. شاه ایران خود را حامی خاندانهای سلطنتی جهان نشان میداد و با پول نفت، در جایگاه میزبان، پشتیبان و بخشنده آنان قرار میگرفت.
پول نفت میتوانست پادشاهان را به تخت جمشید بیاورد، برای شاهان برکنارشده خانه بخرد و صندلیهای ضیافت را از خاندانهای سلطنتی پر کند؛ اما نمیتوانست آنها را به خویشاوندان تاریخی پهلوی تبدیل کند. پول، دعوتنامه میخرد، نه تبار؛ حضور در ضیافت میخرد، نه سنت.
خاندان پهلوی در هیچیک از الگوهای شناختهشده مشروعیت سلطنتی بهطور طبیعی جای نمیگرفت. پهلویها نه بخشی ریشهدار از باشگاه خاندانهای اروپایی بودند، نه نماینده یک اتحادیه قبیلهای، نه از سادات و شرفا به شمار میرفتند، نه وارث سلسله پیشین بودند و نه در داخل ایران حامل یک سنت اجتماعی دیرپا. قدرت آنان بیش از هر چیز بر ارتش، بوروکراسی دولتی و در دوره بعد بر درآمد نفت متکی بود. حکومت رضاشاه نیز اساساً بر دستگاه نظامی و اداری استوار بود، نه بر یک طبقه اشرافی یا نیروی اجتماعی مستقل و سازمانیافته.
پهلویها نه بخشی ریشهدار از باشگاه خاندانهای اروپایی بودند، نه نماینده یک اتحادیه قبیلهای، نه از سادات و شرفا به شمار میرفتند، نه وارث سلسله پیشین بودند و نه در داخل ایران حامل یک سنت اجتماعی دیرپا. قدرت آنان بیش از هر چیز بر ارتش، بوروکراسی دولتی و در دوره بعد بر درآمد نفت متکی بود. | 2 545 |
| 19 | در کتیبهای از دورهٔ شاه سلطان حسین صفوی بر ایوان عالیقاپو آمده است:
از بقاى امر شاهنشاه دين
داور دين پرور « #ايران زمين»
كلب درگاه على فخر شهان
حامى دين نبی جان جهان
این کتیبه یکی از اسناد روشنی است که ادعای تازهبودن نام «ایران» را رد میکند. دستکم در زبان رسمی دربار صفوی، «ایرانزمین» نام قلمرویی شناختهشده بود که شاه بر آن فرمان میراند. همنشینی «ایرانزمین» با «دینپرور» و «آستان علی» نیز برداشت حکومت صفوی از خود را نشان میدهد: پادشاهیِ ایرانی با مفهوم داد و با مشروعیت شیعی. این یک دولتملت پسااستعماری نیست، و ایران بهروشنی نام یک سرزمین تاریخی و واحد سیاسی است و گواهی به هویت تمدنی و سیاسی می دهد، و بر خلاف ادعاهای عوامانه و مغرضانه اختراعی متعلق به دوران معاصر نیست. | 2 819 |
| 20 | دوگانهسازی میان «موافقت یا مخالفت با غنیسازی» از اساس گمراهکننده است. اورانیوم عامل شر و بدبختی نیست و غنیسازی نیز نه فضیلتی مقدس است و نه گناهی سیاسی؛ اینها ابزارهای فنی در خدمت یک راهبرد امنیتیاند. خطای اصلی ایران، خودِ غنیسازی نبود، بلکه ماندن طولانیمدت در وضعیت آستانهای بود: آنقدر پیش رفتیم که دشمنان احساس خطر کنند، علیه ایران اجماع بسازند و به اقدام پیشگیرانه بیندیشند، اما آنقدر پیش نرفتیم که بازدارندگی معتبر، توان پاسخ دوم و ساختار بقاپذیر فرماندهی و کنترل ایجاد شود. به بیان روشنتر، هزینههای یک قدرت هستهای را پرداختیم، بیآنکه از مهمترین مزیت امنیتی آن برخوردار شویم. همین وضعیت، پنجره حمله را باز کرد.
در سوی مقابل، بازگشت کامل و تحویل حدود ۴۰۰ کیلوگرم مواد غنیشده نیز، آنگونه که در ذهن برخی دولتیها و فرزندان نظامیان پشیمان نقش بسته، بهخودیخود امنیت نمیآورد. خطای راهبردی ایران این بود که سالها هزینههای یک قدرت هستهای را پرداخت، حساسیت جهانی و انگیزه حمله پیشگیرانه را افزایش داد، اما از مزیت اصلی آن، یعنی بازدارندگی تسلیحاتی، محروم ماند. از نظر من، راه نه بازگشت به عقب و تحویل ۴۰۰ کیلوگرم ذخیره در برابر وعدههای بیضمانت است و نه ادامه اقامت در منطقه خاکستری آستانهای؛ راه، عبور آشکار از آستانه و انجام آزمایش هستهای است تا ابهام پایان یابد و محاسبات دشمن تغییر کند. البته آزمایش بهتنهایی بازدارندگی کامل نمیسازد؛ باید با زرادخانه بقاپذیر، ابزار پرتاب مطمئن، توان پاسخ دوم و سامانه فرماندهی و کنترل هستهای همراه شود. آزمایش، آغاز بازدارندگی است، نه پایان آن. امنیت نه از انباشتن بیهدف اورانیوم به دست میآید و نه از تحویل شتابزده آن. خطای نخست، اشتباه گرفتن آستانه هستهای با بازدارندگی بود؛ خطای دوم، اشتباه گرفتن خلع اهرم با امنیت است | 3 234 |
