190
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-2430 days
Posts Archive
سلام وقتتون بخیر آلبالو ها
از همه ی کسایی که اینجان یا یه زمانی اینجا بودن ممنونم
و از اونرایی که ازم حمایت کردن و نظر دادن هم خیلی ممنونم و همه ی اینا برام ارزشمنده
به دلایلی که شخصیه بهتره که داستان چنلمو به پایان برسونم
این برای جلب توجه و این چیزا نیست صرفا فکر کردم اگه یدفعه دیلش بزنم بی احترامی کردم بهتون و دوست داشتم یجورایی باهاتون خداحافظی کنم
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
+4
در قلمروی قلبم، پادشاهی میکنی.
در جان و دلم رزهای مشکی میرویید، موسیقیِ زندگانیام، قطعه های آخر را مینواخت، درحالِ برداشتنِ گامهای آخرم بودم، بهراستی که خواهانِ مرگ بودم. فردی را از دور نگریستم. گمان میکردم همچون دیگران رهگذری باشی که بعد از اندکی درنگ به راهِ خود برگردی. خیال بر این بود که نظیرِ سایرین پس از کمی تقلا برای لمسِ دستانم خسته شوی. ولیکن، اهتمامِ تو آنقدر خوشایند بود که برای نخستین بار بیقراریِ قلبم را حس کردم. ظلماتِ اطرافم زیارتِ چهرهات را دشوار ساخته بودند. منتها هنگامی که خواستارِ ديدارِ تو شدم، تیرگیهای اطرافم، آنچنان زوال یافتن که در آغاز منقلب شدم. رخسارت مرا مدهوش خودش ساخت، در نظرم آنچنان زیبا تبسم کردی که بندهی لبخندت شدم. روحم را فتح کردی و آغوشت سرپناهِ بیخوفام شد. حال در تمنای ساکن شدنت هستم، اکنون به گونهای خواستارِ من شو که فرشتگان برای دلدادگیمان گریه کنند.
