en
Feedback
Both window and mirror

Both window and mirror

Open in Telegram
71
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
در راستای همین بحث «شهروند اینترنت» بودن بگم که یک بخش خیلی ویردش وقتیه که دوست مشترک آدم‌هایی هستی که هم رو در دنیای واقعی می‌شناسن، و از تو صحبت می‌کنن و تو در ذهنشون به عنوان یک دوست، یک آدم حضور داری. برام یادآور یکی از سکانس‌های Herئه. و فکر نکنم چنین چیزی ۲۰ سال پیش معقول بوده باشه.

به عنوان یک شهروند اینترنت که فقط موجودیت مجازی داره و خارج از اینترنت زندگی نمی‌کنه بهم بر خورد.
به عنوان یک شهروند اینترنت که فقط موجودیت مجازی داره و خارج از اینترنت زندگی نمی‌کنه بهم بر خورد.

فکر کنم تهش در کلیشه‌ای‌ترین حالت ممکن آرزوهام رو بیخیال می‌شم lol.

نوستالژی انقدر خطرناک و فریبنده است که من الان ناراحتم که دانش آموز نیستم و مدرسه ندارم.

FROM THERE, AFTER six days and seven nights, you arrive at Zobeide, the white city, well exposed to the moon, with streets wound about themselves as in a skein. They tell this tale of its foundation: men of various nations had an identical dream. They saw a woman running at night through an unknown city; she was seen from behind, with long hair, and she was naked. They dreamed of pursuing her. As they twisted and turned, each of them lost her. After the dream they set out in search of that city; they never found it, but they found one another; they decided to build a city like the one in the dream. In laying out the streets, each followed the course of his pursuit; at the spot where they had lost the fugitive’s trail, they arranged spaces and walls differently from the dream, so she would be unable to escape again.This was the city of Zobeide, where they settled, waiting for that scene to be repeated one night. None of them, asleep or awake, ever saw the woman again. The city’s streets were streets where they went to work every day, with no link any more to the dreamed chase. Which, for that matter, had long been forgotten.New men arrived from other lands, having had a dream like theirs, and in the city of Zobeide, they recognized something of the streets of the dream, and they changed the positions of arcades and stairways to resemble more closely the path of the pursued woman and so, at the spot where she had vanished, there would remain no avenue of escape.The first to arrive could not understand what drew these people to Zobeide, this ugly city, this trap.
Invisible Cities - Italo Calvino

2_5323639580031714114.mp34.37 MB

Repost from N/a
photo content

Repost from Liber Haeresium
photo content

امروز فنتوم پین بالاخره تموم شد و پروژه بازتجربه متال گیر سالید هم همراه باهاش. من حتی در اولین تجربه‌ام - که ۱۴-۱۵ سالم بود - فنتوم پین به چشمم اثر خاصی اومد، و برداشت مشابهی که ایندفعه کردم نشون می‌ده امیر هنوز همون امیره. در واقع الان استدلال‌های بیشتری برای دفاع از این بازی دارم. تجربه‌اش لذت‌بخش‌تر بود و خاص بودن بازی بیشتر به چشمم اومد. همراه با این تجربه به یک نتیجه به قول توییتری‌ها unpopular opinion رسیدم: متال گیر سالید ۵ بازی ناکاملی نیست. بله از درگیری‌های کوجیما و کونامی، از اپیزود گم شده ۵۱ و تمام بحث‌هایی که حول پایان بازی هست خبر دارم. بله قطعا حواشی های کونامی و کوجیما رو بازی تاثیر گذاشتن، قطعا داستان ایلای ناکامل مونده و شواهد نشون می‌ده حداقل یک اپیزود رو از دست دادیم. ولی منظور از ناکامل نبودن فنتوم پین به این معنا نیست سازنده های هر محتوایی که می‌خواستن رو درون بازی گذاشتن و دخالت‌های کونامی رو بازی تاثیر نداشته. بلکه من فکر می‌کنم چه کونامی دخالت می‌کرد، چه نمی‌کرد چپتر دوم بازی همینیه که الان می‌بینیم. فقط یکم ساختار منظم‌تر و محتوای بیشتری داشتیم. ولی همچنان چپتر دوم همون چیزیه کوجیما دنبالش بوده. چپتر دوم واکنشی به چپتر اول، و تلاش DD برای انتقام و خلاص شدن از شبحیه که ۹ ساله داره تعقیبشون می‌کنه. لحن چپتر دوم به طور کامل با چپتر اول فرق داره، نه به خاطر این که بودجه ته کشیده و تیم سازنده مجبور شده یه چیزی سر هم کنه، بلکه از همون اول هم قرار بوده همین باشه. فقط دخالت‌های کونامی باعث شده ساختارش بهم بریزه‌. در چپتر دوم دو داستان وجود داره که هدفشون نه تنها پایان آرک دو تا از شخصیت‌های بازیه، بلکه این دو داستان با شباهت تماتیکی که دارن یک نقش بزرگ‌ رو در تصویر کلی داستان بازی می‌کنن. یعنی یادآوری‌ این که دردی که اعضای بدن از دست رفته‌مون دارن همچنان ادامه داره. فنتوم پین همچنان باپرجاست. چپتر دوم با روایت داستان پاز دو چیز رو یادآوری می‌کنه؛ این که فنتوم پین چقدر در دروغ به خورد مخاطب دادن ماهره، و این که تلاش DD برای انتقام اساسا بی‌معنا بوده - همونطور که کاز در ویس‌های بازی اعتراف می‌کنه - و بیگ باس/بازیکن در طول اتفاقات چپتر اول تنها کاری که کرده به وجود آوردن جنگ و کشتن آدم‌ها بوده. در نهایت درد اعضای از دسته رفته بدن‌هامون حس می‌شه. دومین بخش چپتر دوم که به خوبی تموم می‌شه و نقشش رو در روایت کل بازی ایفا می‌کنه پایان داستان هیوئیه. داستانی که شروعش با اپیزود تحسین برانگیز ۴۳ئه.
You've lost your minds, don't you get it? You're seeing phantoms! Just look at that dog..no.. You named it "D-Dog" but it's obvious. anyone can see that's a wolf! Because you're all bunch of wild dogs! You wanted to belive he was too. To feel some connection. To fight your loneliness. You wanted something to cling to! To prove you're deserve to be alive! You wanted forget the death. Your sins. So you cling dogs, or wolves... Or even Big Boss. The boss is the same isn't he? Every one of you is alone. That's why you suspect your own. I know because I do the same I'm one of you too... alone. Open your eyes. All you do is murder, plain and simple. All you create is war!
یکی از ویژگی‌های فنتوم پین، داستانیه روی هزاران دروغ بنا شده. دروغی که بازی به خورد مخاطب می‌ده و gaslightش می‌کنه. بازی مخاطب رو درون روایت‌هایی که همدیگه رو نقض می‌کنن قرار می‌ده و مرز بین حقیقت و دروغ رو نابود می‌کنه. داستان پاز و هویت ونوم اسنیک تنها مثال‌هاش نیستن. بلکه کل داستان هیوئی مثالی از این موضوعه. در نهایت هیوئی واقعا گناه کار بود یا نه؟ بمباران اطلاعاتی بازی هرگز بهمون اجازه نمی‌ده این رو بفهمیم. همون طور که هرگز نمی‌تونیم بفهمیم آیا DD یک سگ بود یا یک گرگ. داستان هیوئی به خوبی در کنار داستان پاز به هدفشون خدمت می‌کنن. یادآوری شبحی که همچنان به دنبال مخاطبه، و روایت غیر قابل اعتماد فنتوم پین. و من باور دارم هسته چپتر دوم همینه که الان هست. حتی اگر حواشی کونامی و کوجیما به وجود نمی‌اومد باز هم مخاطب‌ها از چپتر دوم و ابهامش گلایه می‌کردن. با این تفاوت که داستان ایلای رو هم داشتیم و یکم ساختار مراحل تغییر می‌کرد. ولی فنتوم پین همینیه که الان هست. داستان بازآفرینی افسانه بیگ باس توسط مخاطب‌ها و انتقامشون رو روایت می‌کنه و در نهایت با یک فنتوم پین رهاشون می‌کنه.

photo content
+2

رو کنسول یک بنده خدایی چند ساعت کلر آبسکیور رو بازی کردم. مقدمه بازی یکی از وحشتناک‌ترین چیزهایی بود که دیدم. (و منظور من فقط پایان مقدمه‌اش نیست)

"You know, hobbies don't always have to be useful. I'm enjoying the uselessness of today, and readying my usefulness for tomorrow."

Btw there is another book called "Linear Agebra Done Wrong" https://www.math.brown.edu/streil/papers/LADW/LADW.html

چرا از ما بدشان می‌آیند؟ چند نفر این را پرسیدند اما پاسخ منسجمی دریافت نکردند. آیا «آن‌ها» از «ما» بدشو می‌آید چون از ۷۵ درصد منابع دنیا استفاده می‌کنیم در حالی که تنها ۲۰ درصد جمعیت کره زمین را شکل می‌دهیم؟* چون بغداد و بلگراد را بدون به خطر انداختن جان حتی یک آمریکایی بمباران می‌کنیم؟ چون فرهنگ تهی، طعنه‌آمیز و بدمنشی را به جهان صادر می‌کنیم؟ ویدئوگیم‌هایی درباره مرگ، فیلم‌هایی درباره مرگ، برنامه‌های تلویزیونی درباره مرگ، کالاهایی که مرده‌اند و موسیقی‌ای که روح را می‌کشد؟ چون متن تبلیغات را بالاترین شکل هنر خود قرار داده‌ایم؟ چون «آزادی» را آزادی خود برای حکم‌رانی و تسلیم شدن به پول تعریف می‌کنیم؟ سیاستمداران گفته‌اند که «آن‌ها» به ما و سبک زندگی‌مان حسادت می‌کنند و به همین دلیل می‌خواهند آن را نابود کنند. حسادت؟ بله چرا که نه؟ کل نظام سرمایه‌داری جهانی بر پایه حسادت بنا شده است. باید هم این طور باشد. بدون حسادت میلی شکل نمی‌گیرد و بدون میل، دلیلی برای خرج کردن. بدون دلیلی برای خرج کردن هم فروپاشی سرمایه جهانی صورت می‌گیرد. اما پس چرا مدیران تبلیغات، طراحان مد، تیم‌های ورزشی و هنرمندان باید این شرم عجیب و بی‌حساب و کتاب را احساس کنند؟ و چرا تروریست‌ها حاضر بودند بمیرند فقط به این خاطر که به ثروت ما، سبک زندگی‌مان و آزادی ما برای خرید، خرج کردن و و بریز و بپاش حسادت دارند؟ این به چه معناست؟ بعد از هولوکاست (یا هیروشیما یا گولاگ)، برخی فیلسوفان این را مطرح کرده‌اند که دیگر نمی‌توان هنر یا شعری را خلق کرد. اما گویا آن‌ها اشتباه می‌کردند. ما دوباره شعر و شعرگویی داریم. ممکن است همان معنایی را که قبلا داشته است را نداشته باشد، شاید اصلا معنایی دیگر نداشته باشد، اما داریمش. و چه کسی می‌توانست در دروازه Buchenwald یا Treblinka** خواب ببنید که روزی ما تبلیغات Nike یا سریال‌های سیتکام درباره وکلا خواهیم داشت؟ آیا قرار است هیچ معنایی از دل حادثه یازده سپتامبر بیرون بیاید؟ بدون معنابخشی، تراژدی به جای رسیدن به کاتارسیس، به سادگی به افسردگی و اندوه بی‌پایان منجر می‌شود. رهبرهای ما به دنبال «فیصله دادن» هستند، شاید با کشتن کلی کودک افغانستانی، شاید هم با یک جنگ صلیبی جدید علیه ساراسن‌ها و البته با بازگشت به وضعیت عادی. با طفره رفتن از معنابخشی به آن‌ها «نشان خواهیم داد». ما خواهیم خوابید زیرا حق ماست که به روی سردرگمی و شرم و بیدار نشویم. ولیکن این خواب ما با آشفتگی همراه خواهد بود. مجبور می‌شویم «چند آزادی را قربانی کنیم» تا اصل آزادی را حفظ کنیم. مجبور خواهیم شد بترسیم و نفرت بورزیم. اما ظرف چند هفته یا ماه، حتی ترس و نفرت را نیز دفن خواهیم کرد و تمام آن احساسات را به تصویرها، به چشم شیطانی رسانه‌ها یا همان ناخودآگاه برون‌ریخته خود تبدیل کنیم. دوباره سیتکام‌های کمدی، رپ گنگستری و جدل و بحث‌هایی درباره حق‌مان برای دانلود رایگان همه‌ی این‌‌‌ها به کامپیوترهای خانگی‌مان خواهیم داشت. دوباره آن هواپیماها را پرواز خواهیم داد و اجازه می‌دهیم آسمان‌های «ما» را با صدا و مواد سرطان‌زا آلوده کنند. شرم خود را پشت سر خواهیم گذاشت. این انتقام ما خواهد بود. معنابخشی ما. تشکیلات اخلاقی ما. * ارقام مبالغه‌آمیز هستند اما این نکته که کشورهای جهان شمال چند برابر سهم جمعیتی خود انرژی مصرف می‌کنند حقیقت دارد. ** نام کمپ‌های متمرکز آلمان نازی می‌باشد.

. چند روز پس از واقعه‌ای که رخ داد، نیویورک تایمز مقاله‌ای را در رابطه با «صنعتِ» تبلیغات و بحرانی که در گریبانش است چاپ کرد. نه صرفا در رابطه با زیلیون‌ها دلاری که در روز فلان و بهمان می‌شود، بلکه مربوط به یک اثر عجیب؛ ناگهان به نظر می‌رسد که اصلا خود عمل تبلیغ کردن غیر ممکن شده است. انگار که بسیار «نامناسب» است که طبق معمول محصولات، با تمام آن جیغ‌زدن‌ها و کنایه‌ها، تمسخر‌ها و استهزاها، شهوت‌پرستی و نگاه‌های دزدکی جابه‌جا شوند. با نفرت و حسرتی که نقابِ فشن را به چهره زده و با طمعی که نخ‌نمایانه در لباس آزادی انتخاب پنهان شده است. مرگ و تراژدی هر روز و هر دقیقه رخ می‌دهد. نه تنها در جهان سوم گذشته، بلکه حتی در نیویورک و آمریکا. پس چرا پیش از این تبلیغات برای کسی شرم‌آور جلوه نمی‌کرد؟ رسانه‌ها (که قادر نیستند بدون بالا آوردن کلیشه‌ای، حرفی را کامل بزنند) اکنون از بیدار شدن یک غول خفته صحبت می‌کنند (این که ما دیگر اجازه تروریسم را نخواهیم داد و ...). اما این خواب چه بود؟ و چه معنایی می‌دهد که بر روی حسی از شرم بیدار شویم؟ هفته پیش به نظر می‌رسید که ما مایل بودیم اقرار کنیم که والاترین ارزش‌های اجتماعی ما با کد‌های قیمتی (که خرافاتی‌ها به آن «نشان شیطان» یا «پیامبران نابودی» می‌گویند) قابل ابراز است. ولیکن این هفته ما شرمساریم. در یک مصاحبه نیویورک تایمز، یک طراح فشن از این که کارهایش ارزشی دارند ابراز تردید کرد و برایش سوال بود که آیا می‌تواند به همین منوال ادامه بدهد یا خیر. صنعت فشن هم شرمسار است. هالیوود نیز شرمسار است. حتی رسانه‌های خبری هم نوعی تمایل گذرا به آراستگی، متانت و نجابت از خود نشان داده‌اند. آیا قرار است که ما این شرم را از خلل سطحی‌نگری‌هایمان، بدمنشی‌هایمان، طعنه‌زنی‌های پست مدرنی‌مان، جنون مصرف‌گرایی‌مان، نفرت‌مان از بدن و طبیعت، شیفتگی‌مان به ابزارها و «اطلاعات»، فرهنگ عامه متزنزل‌مان و هنر و ادبیات تهی و بیمارگونه‌مان حس کنیم؟ یا می‌بایست از تمام این‌ها تحت لوای «آزادی» و «سبک زندگی‌مان» دفاع کنیم؟ رهبرهایمان به ما می‌گویند که به شیوه معمول زندگی برگردیم (البته بعد از یک دوره زمانی شایسته برای سوگ‌واری) و این اطمینان خاطر را می‌دهند که به این اتفاق اهمیت زیادی خواهند داد و تمام نفرت و میل ما را برای انتقام به کار خواهند بست و نقش میانجی را با نیروهای اشرار را ایفا خواهند کرد. اما شیوه معمول زندگی به چه شکل است؟ چرا چنین شرمی را حس می‌کنیم؟ کودکان مدرسه‌ای (باز هم طبق گزارش نیویورک تایمز) از معلم‌هایشان می‌پرسند که این چه معنی می‌دهد که تروریست‌ها حاضرند بمیرند و خودشان را بکشند؟ و معلم‌ها از این پرسش طفره می‌روند و می‌گویند: «ما نمی‌فهمیم». مدیران تبلیغات هم نمی‌فهمند؛ آن‌ها سرگردان‌اند. بیدار اما گیج شده توسط یک بجران معنا. هفته پیش تمام معانی را می‌شد از طریق پول بیان کردند. چرا قتل ۵۰۰۰ نفر باید معنیِ معنا را تغییر دهد؟ یک شرکت لباس ایتالیایی بسیار شیک از مرگ برای فروش محصولاتش استفاده می‌کند. عکس‌ها و حتی بیلبوردهای بزرگی طراحی شده‌اند که با نشان دادن مردمی که از ایدز دارند می‌میرند و یا در صف انتظار اعدام‌اند، قصد تبلیغ و فروش پلیورهای پشمی را دارند. آیا این شیوه معمول زندگی است؟ آیا باید به آن بازگردیم؟ برای چند روز هیچ موسیقی‌ای در خیابان‌ها شنیده نمی‌شد. هیچ بلندگویی با بیس بالا، هوا را نمی‌لرزاند. هیچ سرود نفرت‌انگیرب نسبت به زنان و هم‌جنس‌گرایان طنین‌انداز نبود. هیچ گروه کری در خیابان مدیسون سرود‌هایی درباره لذت‌های آسمانی کالاها یا تعطیلات در میان رنج بردن دیگران نمی‌خواند. برای ساعاتی یا روزهایی، هیچ توضیحی رسمی از این اتفاق ارائه نشد. هیچ شعار یا لوگویی در رسانه‌ها دیده نشد. هیچ توضیحی. هیچ معنایی. ما نظاره‌گر ابری بودیم که در شهر به حرکت در آمد؛ ابتدا به سمت شرق و بروکلین، سپس به سوی غرب منهتن و نهایتاً باز به سمت شرق. با آن بوها و غبار سم‌آلود اطراف ماه، کابوسی درباره اهمیت مرموز و خفیه ابر شکل گرفت: ارواح خشم‌گین و سرگشته در یک ابر سفید عظیم. و ما آن ابر را درون خود استنشاق کردیم. هرگز از ریه‌هایمان خارج نخواهد شد. چیزی که ابر می‌خواست، یک توضیح بود. طلب معنا. اما روز بعد، توضیح رسمی ارائه شد؛ رسانه‌ها جواب خود را یافته بودند (یا شایدم این جواب را به خوردشان دادند): «حمله به آمریکا»، به آزادی ما، به سبک زندگی ما، توسط «ترسوهایی عملیاتی شد که به هیچ وجه ترسوی «فیزیکی» نبودند (همان‌طور که یکی از مقامات در نیویورک تایمز توضیح داد). شاید اما ترسوی اخلاقی بودند؟ آن مقام چیزی در این باره نگفت.

بحران معنا Peter Lamborn Wilson ترجمه از خودم. نویسنده در زمان حملات یازده سپتامبر در نیویورک حضور داشت و این متن را یک هفته
بحران معنا Peter Lamborn Wilson ترجمه از خودم. نویسنده در زمان حملات یازده سپتامبر در نیویورک حضور داشت و این متن را یک هفته پس از حملات نوشت. تصویر: کاور آرت آلبوم The Disintegration Loops از William Basinski. آلبومی که در صبح یازده سپتامبر به سرانجام رسید و کاور آن غروب آن روز بر فراز نیویورک را به تصویر کشیده است.