خــلاء ؛
Open in Telegram
در این خلاء گاهی مینویسم و گاهی شعر میگویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش . سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot " تمامیِ پستهای این کانال از آثارِ مالک است ، با کمال احترام هرگونه کپی برداری ممنوع میباشد "
Show more198
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive
198
انقدر داد زدم دیگه مغزم خالیه خالیه منو ببخشید که نمیتونم همراهیتون کنم اما به موقع به دادم رسیدید .. (:
198
از شوقِ تو دل از همه عالم بریدم
از خویش گذشتم، به هوایت رسیدم
ای کاش بدانی که پس از رفتنِ تو
من ماندم و یک خاطره، یک آهِ قدیمم.
https://t.me/lvacuity/6186
198
https://t.me/lvacuity/6184
عقل گفت رسوا نکنمش بیچون و چرا؟
گو به من میشنوی درد مرا حال مرا؟
در خواب میشماری غم های مرا؟
یا که اصلا فریاد زیر آب مرا؟
198
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
مینشینم روی صندلی و به گذرِ عمر خیره میشوم؛ نه به ساعت، بلکه به چیزی که ساعت، با بیرحمانهترین شکلِ ممکن، نامش را «زمان» گذاشته است. عقربهها بیآنکه بدانند زندگی چیست، بیآنکه حتی لحظهای مکث کنند تا بفهمند چه چیزی را از ما میدزدند، دورِ صفحه میچرخند و با هر دور، تکهای از «من» را با خود میبرند. تیکتاک میکند؛ و من نمیدانم این صدای گذشتنِ زمان است یا صدای فرو ریختنِ تدریجیِ انسانی که هر ثانیه، یک قدم بیشتر از خودش فاصله میگیرد. پاهایم را تکان میدهم؛ حرکتی کوچک، بیمعنا و غریزی؛ انگار میخواهم به خودم ثابت کنم هنوز چیزی در من زنده است. اما ناگهان از خودم میپرسم: زنده بودن یعنی حرکت کردن؟ یا فقط یعنی هنوز به پایان نرسیده باشی؟ چه تفاوتی دارد که اینجا پاهایم را تکان بدهم، زمین زیر پایم را عوض کنم، فردا را بسازم، عاشق شوم، بخندم، رؤیا ببینم و هزار بار به خودم وعدهی «بعداً» بدهم، وقتی تمام این جاده، هرچقدر هم طولانی، در نهایت به همان پرتگاهِ خاموش ختم میشود؟ شاید ما از مرگ نمیترسیم؛ از این میترسیم که یک روز بفهمیم تمام این مدت، زندگی نکردهایم؛ فقط زمان را به تعویق انداختهایم. شاید «فردا» زیباترین دروغیست که بشر برای تحملِ «امروز» ساخته است. ما به لحظههای در حال مرگ، اسمهای زیبا میدهیم تا متوجه نشویم دارند میمیرند. به سالهای ازدسترفته میگوییم «خاطره»، به انتظار میگوییم «امید»، به ترس میگوییم «احتیاط»، به فرار از زندگی میگوییم «صبر» و به تمام روزهایی که بیآنکه زیسته شوند، از میان انگشتانمان سر میخورند، میگوییم: «وقت دارم.» اما هیچکس وقت ندارد، فقط هنوز نوبتش نرسیده است. و شاید تراژدیِ انسان همین باشد؛ اینکه تنها موجودیست که میداند خواهد مرد، اما هر صبح چنان از خواب بیدار میشود که گویی این دانستن قرار نیست هیچ چیزی را در او تغییر دهد. من به عقربهها نگاه میکنم و ناگهان میفهمم چیزی که دارد میگذرد، فقط زمان نیست؛ منم. هر ثانیه، نسخهای از من میمیرد که دیگر هیچوقت به من بازنخواهد گشت؛ کودکی که بودم، آدمی که میتوانستم باشم، حرفی که نگفتم، دستی که نگرفتم، عشقی که دیر فهمیدم، روزی که فکر میکردم هنوز هزار روز دیگر شبیه آن خواهم داشت. و ساعت همچنان جلو میرود.. بیرحمتر از هر قاتلی؛ چون حتی لازم نیست چیزی را بکشد. کافیست بگذرد. شاید زندگی، فاصلهی میان دو سکوت باشد؛ سکوتی که پیش از ما وجود داشت و سکوتی که بعد از ما خواهد آمد. فاصلهای کوتاه که ما برای تحملِ وحشتِ آن، اسمش را «من» گذاشتهایم. و من حالا، میان این دو سکوت نشستهام؛ روی صندلی، با پاهایی که هنوز تکان میخورند و قلبی که هنوز، از روی عادت، خودش را به ادامه دادن زده است. به ساعت نگاه میکنم، عقربه یک خانه جلو میرود. و برای نخستینبار میفهمم شاید «گذرِ عمر» چیزی نیست که از کنار ما عبور کند؛ شاید این ما هستیم که ذرهذره از خودمان عبور میکنیم، تا یک روز، در انتهای این مسیر، به کسی برسیم که دیگر حتی خودمان هم او را نمیشناسیم. و آن روز، شاید آخرین پرسش این نباشد که «چرا مُردم؟» شاید پرسشِ وحشتناکتر این باشد: «چرا وقتی هنوز زنده بودم، اینقدر کم زندگی کردم؟» .صاد.
198
امشب را دگر جایی برای پنهان کردن فریادهایم پیدا نکردم؛
آنقدر سرازیر شدند که مرا از پا درآوردن
به این طرف و آن طرف انداختنم
کمر خم کردن تا راحت تر برون آیند..
گریبان پاره کردند
و دست هایم را به روی گوش هایم گذاشتند تا کمتر دردشان را بشنوم و احساس کنم
نفس را از سینه برون کردند،
و دل را همچون گنجشکی به جستن درآوردند
دیوانهای که حال به توصیفش درآوردم را خود باور ندارم
دیگران هم باور ندارند..
چرا که جز سکوت تنها انتظار حرف داشتند، نه فریادهای بیکلام....!
198
مثل تابش خورشید تو سرمای سخت زمستون،
مثل ماهِ تو آسمون بعد از طلوع خورشید،
مثل خنده وسط گریههای بی امون،
مثل هر غیرممکنی که ممکن میشود
و مثل وجودت درست وسط ناممکن های زندگیِ من ...
سخته بدون اینکه متنی رو از قبل احساس کنی بنویسیش، از من بپذیرید..
198
پس کی قراره دهن باز کنی و غوغا بپا کنی جوری که کسی جرعت نداشته باشه زبون باز کنه حتی بجای شما بهت بگه تو چه برسه به اینکه... خیلی دوره از این موضوع
