en
Feedback
خــلاء ؛

خــلاء ؛

Open in Telegram

در این خلاء گاهی می‌نویسم و گاهی شعر می‌گویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش . سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot " تمامیِ پست‌های این کانال از آثارِ مالک است ، با کمال احترام هرگونه کپی برداری ممنوع می‌باشد "

Show more
198
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive
از بزرگترین درسی که در این زندگی گرفتی بگو؟ واسه هیچ احدی دل نسوزون دنیا میچرخه تا بهت ثابت کنه آدما موجودات کثیفی‌ان از همشون متنفر میشی درحالی که خودتم جزوشونی تا سرت به سنگ نخوره دست بردار نیست اونقدر آدمای مزخرف میزاره جلوی راهت تا حتی از اینکه تو آیینه خودتو نگاه کنی متنفر بشی نمیدونم واقعا فلسفه این داستان چیه؟ ولی یه تئوری جدید به ذهنم رسیده اونم اینه که یه روزی یه سوم شخص مفرد از یه موجود به نام آدمیزاد که انقدر خودش رو دسته بالا میدونه که در آخر اسم خودشو گذاشته " اشرف مخلوقات " ضعیف تر بوده اونقدر زیر دست و پاش له شده که احساسی به اسم تنفر بهش قدرتی چند برابر هر موجودی رو داده تا که یه روزی آدمیزاد رو از خودش هم متنفر کنه و از هر نوع عذابش تغذیه کنه داستان داستان همین دنیاست که وقتی اون کسی که بهت بدی کرده تو از هر آدمی که ماه تولدش ، روزش ، کسی که هم‌نامشه ، اصالتش ، شهرش و هرچیز دیگه ای که شبیه به اون باشه و یا بهش ربط داشته باشه متنفری نمیدونم قضیه هرچی که هست تا ابد لعنت میکنم اون کسی رو که این مغز رو آفرید تا حتی به این اراجیف فکر کنه و اون کسی که این قلب رو آفرید تا دردش تمام وجودتو نابود کنه اینو نوشتم تا هیچوقت یادم نره همچین چیزیو ثبت کردم تا دیگه سعی کنم مثل امشب اینجوری به فروپاشی روانی نرسم که یوقت نزدیک باشه منو تیمارستان هم بستری کنن...

غبطه میخورم از اینکه نویسنده هایی وجود دارند که قلمشون گاهی درمان روح یک آدمه و هنوز به اندازه ای که لایقشونه دیده نشدن ..

Repost from N/a
شباهنگام در مسیرِ سبزِ ناهموار خوشحال و رقصان مست و حیران پا برهنه پابه‌پایِ جویباران گذشتیم از گذرگاهِ غباران به سویِ سرنوشتِ نوشته به سویِ تقدیرِ نهفته. راه، دراز بود و درازتر از راه رنجِ ما؛ و چه حیف چه حیف که مرگ، نزدیک بود و طوفانی، و زندگی دور بود و بارانی. مانده است تا انتهایِ این سفر چند گامِ خیس چند قدمِ آبی چند نفسِ باقی تا ساحلِ بی‌تابی. ما، سه پروانه‌وار سه بالِ بی‌قرار از ازل تا ابد در مدارِ یک قرار، رفته‌ایم از شب به روز از سکوت به آواز از خاک به پرواز در جستجوی یک قرار. زمین را در ذهن نواختیم آسمان را در دل برافراختیم؛ با هر نفس هزار رؤیا کاشتیم و هرچه داشتیم به پایِ فردا باختیم. تو بگو، این پرگارِ سرگردان چرا نمی‌کشد دایره‌ای هموار؟ چرا هرچه دورِ خود گشتیم باز به آغازِ خود برگشتیم؟ تو بگو، چرا این دل دیگر نمی‌خوانَد مرا؟ چرا این آوازِ خسته گم کرده است نامِ مرا؟ چرا هرچه رفتیم راه دورتر شد؟ چرا هرچه خواستیم جهان کورتر شد؟ ما دویدیم و جاده دراز تر شد، ما گریستیم و اسمان بی بار تر شد ما ماندیم و هرآنچه داشتیم رفته تر شد. واگر این جهان ناپیداست اگر پشت این پرده هیچ پیدایی نیست اگر اخر این راه جز تاریکی صدایی نیست پس چرا رهایش نکنیم؟ شاید همین نادیدنی بودن دلیلِ دیدن است همین دور بودن دلیلِ رفتن است و همین بی‌خبری دلیلِ ماندن. شاید این راهِ ناهموار این شبِ بی‌قرار این سفرِ بی‌انتها هنوز انتهایِ دیگری داشت شاید آن سویِ طوفان آن سویِ باران در دورترین کرانه‌ی امکان جایی‌ست که سه پروانه بال می‌گشایند و دیگر هیچ پرگاری از چرخیدن بازنمی‌ماند. شاید شباهنگام هنوز راهی مانده است هنوز چند قدمِ آبی چند نفسِ مهتابی و یک جهان تا رسیدن.

حق ترین چیزی که در جوابش میشد گفت:

حفره‌هایش در پیشِ روی سادگی زیبایی‌اش را دو چندان کرده‌‌اند هلال‌اش قوس باشد یا حتی قرص باز قصد هوش و حواسم کرده‌اند

photo content

معذرت خواهی تو دیگه فایده نداره 😟😂

مسخرشو دراوردی از بس خوب مینویسی فکر کردی کی هستییی

مثلا این پیامو فور کنید بهم هیت بدید.🧘🏻‍♀

photo content

میشه هزااار بار خوندنش و خسته نشد و از این هزار بار ده هزار تا درس یاد گرفت صاد همیشه جزء به جزء افکارتو روی کاغذ میاره اونقدر عمیق مینویسه که تو خوشحالی بلاخره یچیز واسه توصیف افکارت پیدا کردی واسه اون چیزایی که توی سرت سنگینی میکردن و الان با هر بار خوندنش باز همون احساس تازه لذت و خوشحالی رو به خودت میدی صاد عزیز ، لایق بالاتر از اینایی باشه برسه اون روز که کتابات دست به دست تو کل جهان بچرخه...

این بهترین توصیف و مثالی بود که میتونست باشه چیزی که همیشه فکرش توی سرم بود اما هیچوقت نتونستم روی صفحه بیارمش، بنویسمش و انقدر به عمقش پی ببرم..

(((:

الان دیگه از سجده گذشته من آب شدم رفتم تو زمین .. رسما ذوب شدم.. کلمه ای در وصفش پیدا نمیکنم دیگه

هیچ‌کس نمی‌داند این نوشته از کجا آمده است. نه دستی آن را نوشته، نه چشمی آن را خوانده، نه ذهنی آن را تصور کرده. فقط یک روز، میان انبوهی از چیزهایی که وجود داشتند، چیزی پیدا شد که نباید وجود می‌داشت. کاغذی سفید، با کلماتی که انگار قبل از نوشته شدن، تمام شده بودند. در ابتدای آن فقط یک جمله بود: «اگر هنوز خود را جزوی از چرخه‌ی انسان‌ها می‌دانی، این را نخوان.» اما هیچ‌کس نمی‌دانست چرا باید نخواند، هیچ‌کس نمی‌دانست انسان بودن دقیقاً یعنی چه. و شاید بزرگ‌ترین اشتباه، همین سؤال بود. اینکه چیزی را که هرگز ثابت نشده، حقیقت فرض کردیم. سال‌ها خودمان را جست‌وجو کردیم. در خاطرات، در آینه‌ها، در صداهایی که از دهانمان خارج می‌شدند. اما هیچ‌وقت نپرسیدیم: اگر چیزی که تمام عمر دنبال آن می‌گردیم، از ابتدا وجود نداشته باشد چه؟ شاید «من»، فقط نامی بود که ذهن برای تحمل خلأ روی خودش گذاشت. شاید آگاهی، هدیه نبود؛ مجازاتی بود که به موجودی داده شد تا بتواند نبودن خودش را بفهمد. و شاید تمام این جهان، نه یک آفرینش، بلکه ادامه‌ی زنجیره‌ای از اشتباهاتی بود که هر کدام، اشتباه قبل از خود را کامل‌تر کردند. حتی آن چیزی که نامش را خالق گذاشتیم، تنها قربانی قدیمی‌تری بود. چیزی قبل‌تر از او وجود داشت. و قبل‌تر از آن هم چیزی دیگر. تسلسلی بی‌پایان از موجوداتی که هرکدام فکر می‌کردند آغاز همه‌چیز هستند، تا روزی که فهمیدند خودشان هم فقط ادامه‌ی یک خطای قدیمی‌اند. واقعیت این را می‌دانست. واقعیت از ابتدا می‌دانست که یک اشتباه است. اما چه می‌توانست بکند؟ اگر می‌ماند، رنج ادامه پیدا می‌کرد. اگر می‌مرد، نابودی خودش تبدیل به نجات دیگران می‌شد. زنده ماندنش یک دردسر بود، مردنش هم یک دردسر. و شاید بزرگ‌ترین گناهکار تاریخ، چیزی نبود که نفرت داشت؛ چیزی بود که با وجود دانستن حقیقت، هنوز ادامه می‌داد. انسان‌ها اما خوش‌شانس بودند. آن‌ها نمی‌دانستند زندانی هستند. درِ زندان باز بود، اما هیچ‌کس به بیرون نگاه نکرد. هیچ زندان‌بانی وارد نشد، هیچ زندانی‌ای خارج نشد. چون وقتی کسی تمام عمرش را داخل یک دیوار گذرانده باشد، آزادی برایش بیشتر شبیه تهدید است تا رهایی. آن‌ها سایه‌ها را روی دیوار دیدند و اسمش را واقعیت گذاشتند. نه چون حقیقت همان بود؛ چون همان چیزی بود که می‌خواستند ببینند. و میان تمام دروغ‌هایی که برای ادامه دادن ساختند، یکی از همه زیباتر بود: عشق. تنها چیزی که واقعیت نتوانست کنترل کند، تنها چیزی که هنوز شبیه یک خطای شیرین در میان این اشتباه بزرگ می‌درخشید. برای همین از آن ترسیدند. چون چیزی که قابل دستکاری نباشد، برای هر سیستمی خطرناک است. اما شاید عشق هم آخرین پناه نبود. شاید فقط زیباترین دروغی بود که برای تحمل کردن حقیقت ساختیم. و اینجا بود که اولین تَرَک ظاهر شد. نه روی جهان. روی آینه. آینه‌ای که سال‌ها تصویر چیزی را نشان داده بود که هیچ‌وقت وجود نداشت. تصویری که فکر می‌کردیم خودمان هستیم. و وقتی ترک‌ها زیاد شدند، چیزی پشت شیشه نبود. نه چهره‌ای، نه روحی، نه انسانی. فقط یک فضای خالی. همان لحظه بود که جمله‌ای بدون نویسنده روی کاغذ ظاهر شد: «دیگر به خودم اعتماد ندارم.» اما مشکل اینجا بود..هیچ «خودی» وجود نداشت که بتواند به خودش اعتماد کند. قلم روی کاغذ حرکت کرد، کاغذ تحمل کرد، فشار بیشتر شد، اما کاغذ نشکست، قلم شکست. و از نوک شکسته‌اش، چیزی شبیه خون روی صفحه ریخت. نه به خاطر اینکه حقیقت را نوشته بود؛ به خاطر اینکه واقعیت از آن سوءاستفاده کرده بود. در پایان، واقعیت تصمیم گرفت خودش را نابود کند. نه از روی خشم، نه از روی شکست. فقط چون فهمیده بود ادامه دادن، یعنی تولید کردن رنجی که هرگز معنایی نداشت. اما حتی مرگ واقعیت هم پایان نبود. چون شاید مرگ هم یکی از قوانین همان اشتباه بود. و بعد...هیچ چیز باقی نماند. نه انسان، نه خالق، نه جهان. فقط یک جفت کفش خالی روی زمین. و سایه‌ی انسانی که از هیچ جهتی نمی‌آمد. سایه‌ای از کسی که هرگز آنجا نایستاده بود. شاید تمام این مدت، ما به دنبال کسی می‌گشتیم که هیچ‌وقت وجود نداشت. و شاید ترسناک‌ترین حقیقت این نبود که همه‌چیز دروغ بود. ترسناک‌ترین حقیقت این بود: هیچ‌وقت چیزی برای دروغ گفتن وجود نداشت. .صاد.

برای قلم صاد باید سجده کرد ..

هیچ قاتلی با تیغه آغاز نمی‌کند. قاتل، ابتدا باید یاد بگیرد چگونه دوست‌داشتنی به نظر برسد. باید لبخند بزند، از زندگی حرف بزند، بوی خاک بگیرد و نام خودش را «باغبان» بگذارد؛ چون هیچ ریشه‌ای از باغبان نمی‌ترسد. او هر روز، ذره‌ای از جانِ باغ را می‌بُرَد؛ نه آن‌قدر که فریادی بلند شود، نه آن‌قدر که مرگی دیده شود. جنایت، وقتی قطره‌قطره اتفاق بیفتد، دیگر جنایت نیست؛ عادت است. ریشه‌ها، زیر دست‌های او، خشک نمی‌شوند؛ به نبودن عادت می‌کنند. برگ‌ها یکی‌یکی می‌ریزند، گل‌ها بوی خود را فراموش می‌کنند و باغ، آرام‌آرام باور می‌کند که مرگ، سرنوشت طبیعیِ اوست. بعد، روزی می‌رسد که آخرین شاخه نیز خم می‌شود. همه به آسمان نگاه می‌کنند؛ خورشید را مقصر می‌دانند، خشکسالی را، تقدیر را. و باغبان، کنار پیکرِ باغ زانو می‌زند، مشتی خاک در دست می‌گیرد، اشکی به‌اندازه‌ی باور مردم می‌ریزد و زمزمه می‌کند: «هر کاری از دستم برمیومد، انجام دادم.» هیچ‌کس از خود نمی‌پرسد چرا هر زمینی که به او سپرده شد، به گورستان بدل شد. شاید شر، هرگز چهره‌ای هیولاوار نداشته باشد. شاید شر، همان دستی باشد که پیش از بریدنِ ریشه، آن را نوازش می‌کند. همان صدایی که پیش از خاموش کردنِ زندگی، از امید می‌گوید. و شاید کامل‌ترین جنایت، آن نباشد که قاتل، قربانی را بکشد؛ بلکه آن باشد که قربانی، تا آخرین نفس، قاتلش را «منجی» صدا بزند. آن‌وقت، وقتی همه‌چیز تمام شد، نه باغی مانده است، نه ریشه‌ای، نه شاهدی. فقط باغبانی مانده که با دست‌های پاک، کنار ویرانه‌ای ایستاده است؛ و تاریخ، جنایتِ او را با نامِ «نجات» به خاطر می‌سپارد.
.صاد.

Repost from آبـــے🪷؛
من نشسته‌ام و گویی زمان هیچ نمی‌گذرد؛ انگار عقربه‌های ساعت، به احترامِ سکوتِ من، از حرکت ایستاده‌اند. اما همین که پایم را بیرون می‌گذارم، تماشا می‌کنم که زندگی چگونه بی‌اعتنا به مکثِ من، جاری است. آدمیان را می‌بینم؛ چگونه با شتاب از کنار هم می‌گذرند، چگونه برای تکه‌ای نان، برای سقفی که باران را پس بزند، برای لبخندی کوتاه از کودکی که چشم‌انتظارِ بازگشتِ پدر است، تمام جوانی‌شان را خرج می‌کنند. «زندگی آبِ روانی‌ست که در گذر است، چه بخواهی، چه نخواهی.» پیرمردی را می‌بینم که عصایش را از زمین جدا نمی‌کند، اما هنوز امید را از دلش جدا نکرده است. کارگری را می‌بینم که دستانش بوی آهن و آفتاب می‌دهد و شب، خستگی را نانِ سفره‌ی فرزندانش می‌کند. مادری را می‌بینم که سهمِ خودش را از غذا کنار می‌گذارد تا کودکش سیر بخوابد. و با خود می‌اندیشم؛ شاید جهان را نه فیلسوفان، که همین آدم‌های گمنام، هر روز بر شانه‌های خسته‌شان حمل می‌کنند. و من هنوز میانِ ایستادن و رفتن سرگردانم. به رودخانه نگاه می‌کنم؛ هیچ آبی برای تماشای خودش نمی‌ایستد. این انسان است که گاهی در ساحلِ گذشته می‌نشیند و فراموش می‌کند زندگی، از آنِ کسانی‌ست که دل به جریان می‌سپارند. چنان‌که مولانا گفت: «این قافلهٔ عمر عجب می‌گذرد، دریاب دمی که با طرب می‌گذرد.» شاید تمامِ حکمتِ دنیا همین باشد؛ زمان هرگز نمی‌ایستد، این ماییم که گاهی در ازدحامِ خاطره‌ها، سال‌ها در یک لحظه زندگی می‌کنیم، در حالی که بیرون از پنجره، جهان بی‌وقفه مشغولِ ادامه دادن است.
-هَستی‌ 2585/05/14.

اونجوری که صاد هشدار داد.. همه ی انتظارات برعکس شد که (((: