en
Feedback
خــلاء ؛

خــلاء ؛

Open in Telegram

در این خلاء گاهی می‌نویسم و گاهی شعر می‌گویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش . سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot " تمامیِ پست‌های این کانال از آثارِ مالک است ، با کمال احترام هرگونه کپی برداری ممنوع می‌باشد "

Show more
198
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive
چشمانت را ببند ؛ شاید کلمات را میان تاریکی پیدا کردی.. آخر اگر سوی چشم‌هایت به تاریکی عادت کند، کم کم همه چیز را میبینی. نگاهی به قلم بنداز ! گویی که به خونریزی افتاده اما او می گوید تمامش اشک است! و تنها کلمات میتوانند اشک هایش را پاک کنند، اما در این میان قربانی کیست؟ چرا سپیدی کاغذ باید جورش را بکشد؟ شاید آن ورق میتوانست روزی نگاری زیبا آویخته بر دیواری باشد.. یا که شعری که بیننده از خواندش به وجد درآید.. دگر نمیدانم به حال ورق گریه کنم یا که به حال خویش..؟ آنقدر اشک ریخته‌ام که سیل اشک هایم کلمات را غرق و چشمانم را کور کرده است! حال کورکورانه در این تاریکی باید به گشتن درآیم کاش کلمات باز آیند و باز با قلم به رقصیدن درآیند اینبار را شاید دست به کاغذ رحم کند و اورا در خود مچاله نکند.. این‌بار را به التماس‌شان در میایم شاید دلسوختگی آنها باز هم مرحمی بر زخم‌هایم شود ...

" از در برون رفتن بهانه بود تا که دگر جای کوبیدن سری به دیوار ، در را بکوبد رخت شستن بهانه بود تا که جای چنگ زدن و چلاندن مغزش و راندن افکارش ، لباس را بچلاند ظرف شستن بهانه بود تا که جای پرتاب ظرف‌ها به در و دیوار ، آن را درون سینک پرتاب کند راه رفتن بهانه بود تا که جای کوبیدن پاهایش به زمین ، قدم های محکم تری بردارد خندیدن بهانه بود تا که جای فریاد و سیلی از اشک ، بخندد شاید زندگی کردن هم تمامش بهانه است تا که جای زیستن ، روزی مرگ به سراغش بیاید .. 

" از در برون رفتن بهانه بود تا که دگر جای کوبیدن سری به دیوار ، در را بکوبد رخت شستن بهانه بود تا که جای چنگ زدن و چلاندن مغزش و راندن افکارش ، لباس را بچلاند ظرف شستن بهانه بود تا که جای پرتاب ظرف‌ها به در و دیوار ، آن را درون سینک پرتاب کند راه رفتن بهانه بود تا که جای کوبیدن پاهایش به زمین ، قدم های محکم تری بردارد خندیدن بهانه بود تا که جای فریاد و سیلی از اشک ، بخندد شاید زندگی کردن هم تمامش بهانه است تا که جای زیستن ، روزی مرگ به سراغش بیاید ..


دَشتِمان گرگ اگر داشت نمی‌نالیدم.. نیمی از گَله‌ی ما را سگِ چوپان خورده.

زمان، بر گردِ عقربه می‌چرخد، شیاطین سرخ لب از لب می‌گشایند، و دقیقه‌ای میان ثانیه‌ها جا می‌ماند؛ انگار زمان هم از ادامه دادنِ ما خسته شده. ما اینجا گرفتاریم؛ در حصاری که خود، در حصارِ دیگری محصور مانده. دیوارها نفس می‌کشند، سایه‌ها بیدارند، و هر دری که باز می‌شود، به اتاقی ختم می‌شود که انگار پیش‌تر، هزار بار در آن مرده‌ایم. اینجا حتی زمان هم زندانی‌ست؛ و ما، زندانیِ زندانیِ خودمان. فقط یک چیز را نمی‌فهمیم؛ اینکه اگر یک روز در باز شود، آیا واقعاً بیرون می‌رویم یا تازه می‌فهمیم تمام این مدت، خودِ ما درِ زندان بوده‌ایم.
.صاد.

کاش ی خواب تابستونیم بود. میخوابیدی پاییز بیدار میشدی.

واقعا یکی لالایی بخونه من خوابم ببره انقدر خودمو و شمارو اذیت نکنم...

Repost from لاجوردی.
بخوابید مردم... وگرنه تا صبح باید به ساز بدبدختی‌ها و مشکلات و نشخوار و کوفت و زهرمار برقصید.

من واقعا شرمندم بچه ها اگه از فعالیت من راضی نیستید بی فکر لفت بدید من خیلی احساس ناچیز بودن دارم دیگه انگار مثل قبل نیستم... و دیگه بیشتر از قبل احساس زنده بودن نمیکنم

ری اکت به نشانه تایید..؟

شایدم جوهر قلمم داره مثل کاسه چشمم خشک میشه

واسه همینه احساس میکنم دارم نه تنها تو زندگیم، سلامت روانم و موفقیتم پسرفت میکنم بلکه اینجاهم همینطور شدم حتی دیگه همینارو نمیتونم به راحتی توصیف کنم

شاید چون با یکسال پیش خیلی فرق دارم..

یک سال پیش اینجارو بیشتر دوست دارم..

sticker.webp0.16 KB

sticker.webp0.32 KB

چگونه است که یک انسان ز دیگر انسانی حس والایی دارد؟ چگونه است که زیبایی، حکم ارزش آدمی را دارد؟ چگونه است که سن ، حکم تعیین و تکلیف بر یک کوچک تری را دارد؟ چگونه است که ثروت حکم به برده گیری هم نوع خود دارد؟ چگونه است که یک قومیت حکم ظالم و پلیدی را دارد؟ و چگونه است که همین انسان ، لقب اشرف مخلوقات را به خود دارد ؟

بر دیوار خانه‌ای چسبیده بود که نشینندگانش نه تنها از معنایش درک و حتی عمل نداشتند ، بلکه از آن‌که چه کسی آن را چسبانده هم هیچ آگاهی نداشتند! گویی که کارِ مالک سابق آن خانه بود آن هم مربوط به چندین سال پیشین است ، همانقدر دور .. شاید درست در همان‌جایی که انسانیت به تازگی مرده بود .. !

این شعر بر دیوار خانه‌ای چسبیده بود که نشینندگانش نه تنها از معنایش درک و حتی عمل نداشتند بلکه از آن‌که چه کسی آن را چسبانده هم هیچ آگاهی نداشتند گویی که کارِ مالک سابق بود آن هم مربوط به چندین سال پیشین است ، همانقدر دور شاید درست در همان‌جایی که انسانیت به تازگی مرده بود ..

photo content