en
Feedback
خــلاء ؛

خــلاء ؛

Open in Telegram

در این خلاء گاهی می‌نویسم و گاهی شعر می‌گویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش . سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot " تمامیِ پست‌های این کانال از آثارِ مالک است ، با کمال احترام هرگونه کپی برداری ممنوع می‌باشد "

Show more
198
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive
Repost from N/a
مختص چنل‌نویس‌ها-
این پیام رو فوروارد کنید تا پیداتون کنم و متن‌هاتون رو بخونم. هرکدوم‌ش که مجذوبم کنه، این‌جا می‌فرستم. اگر هم که نظرم رو خواستید، بگید‌ تا بیان کنم.

Repost from N/a
بعضی وقتا آدم انقدر درگیر پیدا کردن یه جای درست برای خودش میشه که یادش میره شاید قرار نیست هیچ‌وقت یه جای کاملاً بی‌نقص پیدا کنه. شاید زندگی بیشتر شبیه پیدا کردن یه گوشه‌ی آروم وسط شلوغیه؛ یه آدم که کنارش لازم نباشه نقش بازی کنی، یه جایی که بتونی خودت باشی، یا حتی چند دقیقه‌ای که هیچ‌کس ازت چیزی نخواد. من این روزها، وسط آخرین نامه‌های صاد، بیشتر از همیشه به همین «گوشه‌های امن» فکر می‌کنم. به آدمایی که شاید خودشون برای همه پناه بودن، ولی کمتر کسی پرسیده وقتی خودشون خسته میشن، کجا میرن. اگر تو هم از اون آدمایی، امیدوارم یه روز بفهمی لازم نیست همیشه ستون بقیه باشی. حق داری تکیه بدی. حق داری کم بیاری. حق داری یه روز جواب هیچ‌کس رو ندی و فقط به خودت برسی. آدم اگر تمام عمرش رو صرف قوی بودن کنه، یه جایی یادش میره خودش هم نیاز به مراقبت داره. پس با خودت مهربون‌تر باش. برای اشتباهاتت. برای انتخاب‌های بدت. برای آدمایی که زیادی دوستشون داشتی. برای فرصت‌هایی که از دست دادی. تو اون لحظه با همون چیزی که می‌دونستی، همون آدمی بودی که می‌تونستی باشی. حالا اگر بیشتر می‌دونی، می‌تونی جور دیگه‌ای انتخاب کنی. و این، اسمش شکست نیست؛ اسمش بزرگ شدنه. شاید من و تو رفیق باشیم، شاید تازه توی همین چالش با هم آشنا شده باشیم؛ ولی خوشحالم که این چند خط سهم تو شد. چون این نامه‌ها برای من فقط چند متن نبودن. هرکدوم یه خداحافظی بودن با یه آدم، یه حس، یه دوره و شاید بخشی از خود صاد. و حالا دارم به آخرش نزدیک می‌شم. قبل از رفتن فقط می‌خوام اینو برات جا بذارم: اگر یه روز حس کردی هیچ جا بهت تعلق نداره، اول برگرد سمت خودت. گاهی خونه‌ای که دنبالش می‌گردیم، از اول توی خودمون بوده. امیدوارم یه روز به جایی برسی که کنار خودت احساس غریبی نکنی. همین برای من یکی از قشنگ‌ترین شکل‌های آرامشه. ممنون که یکی از آخرین ایستگاه‌های صاد بودی. باقی راهت رو با خودت آشتی‌تر برو. مراقب خودت باش. .صاد. https://t.me/lvacuity

آخرین چالشِ نامه‌ی چنل اینجا‌دیوانه‌ای‌می‌نویسد!
این پیام رو فور کنید، براتون آخرین نامه رو بنویسم. این بار از سمت خودم، برای شما.
ظرفیت: فردا خط می‌زنم.
جوین باشید قشنگ‌تره.💚

میان سیل غم ها..

Golpooneha Iranj Bastami.mp36.71 MB

من مانده‌ام تنهای تنها..

Repost from خــلاء ؛
ناز خوابش می‌کشید گفت به ز ناخفتگیست روزی کابوسی بدید گفتا که این هم ساختگیست تاکه برخواست آن کابوس با چشم خود نگریست زین پس میان خواب و بیداری هر شب میگریست

هرچندان که به نقد از این زندگانی بنشینی خواهی فهمید کلمات..، پیش از وجودشان مرده‌اند! چرا که هربار به وصفشان درآمدند در آخر به ریسمانی دل بستند که به گلویشان آویخته میشد ترجیح می‌دهند خودرا دار بزنند تا آنکه بگویند حقیقت این زندگی چیست از دیر باز میگویند حقیقت تلخ است اما من بازهم میگویم " حقیقت زمانی تلخ است که پس از دروغ برملا شود " مرگ حقیقتی شیرین است که اکثریت به آن دل بستند چرا که روزگار را تلخ نامیدند اما اگر تلخی این روزگار نبود هیچ‌گاه مرگ شیرین نمی‌شد چرا که آدمیان به دل خوشی های زود گذر دنیا وابسته میشدند اما بگذار از غم این روزگار برایت بگویم، تلخی اش همچون قهوه اول صبح است خواب را از سر می‌پراند ! دل را به جستن درمیاورد و سلامتش را به خطر اندازد ، اما باز تورا به اعتیاد وا می‌دارد...! آری اگر همین غم نباشد نه زندگانی معنایی دارد و نه مرگ نه زیستن و نه حتی مسرت را .. اما تو بگو که پاییز و زمستان را چگونه بدون او میگذرانی؟

اینکه شما از نوشته های من تعریف کنید واقعا باعث افتخاره لطف بسیار بسیار زیادی به من دارید سربلند و خشنودم کردید جناب (:

https://t.me/lvacuity/6260 چقدر زیبا بود... دست‌خوش به این قلم 👌⚘️🕊

https://t.me/aboutAurora1/491 و صداش آدم رو به عمق واژه ها فرو میبره و چون چیزی در وصفش پیدا نمیشه همونجا گم و گور میشه ...

https://t.me/aboutAurora1/491 و صداش آدم رو به عمق واژه ها فرو میبره و چون چیزی در وصفش پیدا نمیشه همونجا گم و گور میشه ...

https://t.me/aboutAurora1/491 و صداش آدم رو به عمق واژه ها فرو میبره و چون چیزی در وصفش پیدا نمیشه همونجا گم و گور میشه ...

https://t.me/aboutAurora1/548 قلم آرورا رو از دست ندید ادم همیشه از زیباییش به حیرت در میاد ... (:

چشمانت را ببند ؛ شاید کلمات را میان تاریکی پیدا کردی.. آخر اگر سوی چشم‌هایت به تاریکی عادت کند، کم کم همه چیز را میبینی. نگاهی به قلم بنداز ! گویی که به خونریزی افتاده اما او می گوید تمامش اشک است! و تنها کلمات میتوانند اشک هایش را پاک کنند، اما در این میان قربانی کیست؟ چرا سپیدی کاغذ باید جورش را بکشد؟ شاید آن ورق میتوانست روزی نگاری زیبا آویخته بر دیواری باشد.. یا که شعری که بیننده از خواندش به وجد درآید.. دگر نمیدانم به حال ورق گریه کنم یا که به حال خویش..؟ آنقدر اشک ریخته‌ام که سیل اشک هایم کلمات را غرق و چشمانم را کور کرده است! حال کورکورانه در این تاریکی باید به گشتن درآیم کاش کلمات باز آیند و باز با قلم به رقصیدن درآیند این‌بار را شاید دست به کاغذ رحم کند و اورا در خود مچاله نکند.. باز به التماس‌شان در میایم شاید دلسوختگی آنها باز مرحمی بر زخم‌هایم شود ...

چشمانت را ببند ؛ شاید کلمات را میان تاریکی پیدا کردی.. آخر اگر سوی چشم‌هایت به تاریکی عادت کند، کم کم همه چیز را میبینی. نگاهی به قلم بنداز ! گویی که به خونریزی افتاده اما او می گوید تمامش اشک است! و تنها کلمات میتوانند اشک هایش را پاک کنند، اما در این میان قربانی کیست؟ چرا سپیدی کاغذ باید جورش را بکشد؟ شاید آن ورق میتوانست روزی نگاری زیبا آویخته بر دیواری باشد.. یا که شعری که بیننده از خواندش به وجد درآید.. دگر نمیدانم به حال ورق گریه کنم یا که به حال خویش..؟ آنقدر اشک ریخته‌ام که سیل اشک هایم کلمات را غرق و چشمانم را کور کرده است! حال کورکورانه در این تاریکی باید به گشتن درآیم کاش کلمات باز آیند و باز با قلم به رقصیدن درآیند اینبار را شاید دست به کاغذ رحم کند و اورا در خود مچاله نکند.. این‌بار را به التماس‌شان در میایم شاید دلسوختگی آنها باز هم مرحمی بر زخم‌هایم شود ...

" از در برون رفتن بهانه بود تا که دگر جای کوبیدن سری به دیوار ، در را بکوبد رخت شستن بهانه بود تا که جای چنگ زدن و چلاندن مغزش و راندن افکارش ، لباس را بچلاند ظرف شستن بهانه بود تا که جای پرتاب ظرف‌ها به در و دیوار ، آن را درون سینک پرتاب کند راه رفتن بهانه بود تا که جای کوبیدن پاهایش به زمین ، قدم های محکم تری بردارد خندیدن بهانه بود تا که جای فریاد و سیلی از اشک ، بخندد شاید زندگی کردن هم تمامش بهانه است تا که جای زیستن ، روزی مرگ به سراغش بیاید .. 

" از در برون رفتن بهانه بود تا که دگر جای کوبیدن سری به دیوار ، در را بکوبد رخت شستن بهانه بود تا که جای چنگ زدن و چلاندن مغزش و راندن افکارش ، لباس را بچلاند ظرف شستن بهانه بود تا که جای پرتاب ظرف‌ها به در و دیوار ، آن را درون سینک پرتاب کند راه رفتن بهانه بود تا که جای کوبیدن پاهایش به زمین ، قدم های محکم تری بردارد خندیدن بهانه بود تا که جای فریاد و سیلی از اشک ، بخندد شاید زندگی کردن هم تمامش بهانه است تا که جای زیستن ، روزی مرگ به سراغش بیاید ..


دَشتِمان گرگ اگر داشت نمی‌نالیدم.. نیمی از گَله‌ی ما را سگِ چوپان خورده.