en
Feedback
خــلاء ؛

خــلاء ؛

Open in Telegram

در این خلاء گاهی می‌نویسم و گاهی شعر می‌گویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش . سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot " تمامیِ پست‌های این کانال از آثارِ مالک است ، با کمال احترام هرگونه کپی برداری ممنوع می‌باشد "

Show more
198
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive
جانم

sticker.webp0.13 KB

کسی بیداره..؟

بیش از این حرف‌ها شایستگی دارید، جز بیان اندکی از حقیقت زیبایی قلم شما چیز دیگری نبود..

شهریور عاشق انار بود. اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد؛ آخر انار شاهزاده ی باغ بود تاج انار کجا و شهریور کجا ؟ ! انار اما فهمیده بود ، می خواست بگوید او هم عاشق شهریور است.. اما هر بار تا می رسید ، فرصت شهریور تمام می شد نه شهریور به انار می رسید.. و نه انار می توانست شهریور را ببیند! دانه های دلش خون شد و ترک برداشت سال هاست انار سرخ است... سرخ از داغی و تندی عشق و قرن هاست شهریور بوی پاییز می دهد..

Repost from N/a
سابقاً کسانی را به زندان می‌انداختند که دزدی کرده بودند ولی حالا آنهایی را حبس می‌کنند که حقیقت را می‌گویند.

در وصف ضد میشود گفت؛ " پادشاه واژه‌ها ، کسی که واژگان در برابرش بی آنکه حکمی صادر کند بی‌درنگ ، بانظم و زیبا به اطاعتش می‌نشینند . . (:

Repost from Z
بر سرِ ایرانِ من، بارانِ خون بسیار بود سهمِ بعضی در حقیقت، پرده و انکار بود رودها از یاد بردند راه دریا را، چه حیف در نگاهِ خشکِ خاکم اشکِ سردی استوار بود

در وصف ضد میشود گفت؛ " پادشاه واژه‌ها ، کسی که واژگان در برابرش بی آنکه حکمی صادر کند بی‌درنگ ، بانظم و زیبا به اطاعتش می‌نشینند . . (:

Repost from N/a
سابقاً کسانی را به زندان می‌انداختند که دزدی کرده بودند ولی حالا آنهایی را حبس می‌کنند که حقیقت را می‌گویند.

Repost from Z
بر سرِ ایرانِ من، بارانِ خون بسیار بود سهمِ بعضی در حقیقت، پرده و انکار بود رودها از یاد بردند راه دریا را، چه حیف در نگاهِ خشکِ خاکم اشکِ سردی استوار بود

نه جان و دل عطا کردی نه آغوشی وا کردی نه عشقی برپا کردی و نه اشکی را شوق کردی جای همه این‌ها از آیینه گذر کردی برای بی لیاقت ها جان و دل‌ها فدا کردی تا دیواری به چشم دیدی مشتی نثارش کردی از برای غم دیگری از خود گذر کردی جای اشک چشم خود اشک ناکسی پاک کردی هرکه به تحقیرت بنشست پیش رویش سکوت کردی هرچه که گویی نپذیرم تو باز به من جفا کردی ز گذشته یاد کردی ز آینده گریزان کردی از زندگی فرار کردی حال خوبت را نقاب کردی به غم هایت وفا کردی مرا باز و باز دوباره ز شهریور بیزار کردی . . !

نه جان و دل عطا کردی نه آغوشی وا کردی نه عشقی برپا کردی و نه اشکی را شوق کردی جای همه این‌ها از آیینه گذر کردی برای بی لیاقت ها جان و دل‌ها فدا کردی تا دیواری به چشم دیدی مشتی نثارش کردی از برای غم دیگری از خود گذر کردی جای اشک چشم خود اشک ناکسی پاک کردی هرکه به تحقیرت بنشست پیش رویش سکوت کردی هرچه که گویی نپذیرم تو باز به من جفا کردی ز گذشته یاد کردی ز آینده گریزان کردی از زندگی فرار کردی حال خوبت را نقاب کردی مرا باز و باز دوباره ز شهریور بیزار کردی . . !

نه جان و دل عطا کردی نه آغوشی وا کردی نه عشقی برپا کردی و نه اشکی را شوق کردی جای همه اینها از آیینه گذر کردی برای بی لیاقت ها جان و دل‌ها فدا کردی تا دیواری بدیدی مشتی نثار کردی باز برای غم دیگری از خود گذر کردی جای اشک چشم خود اشک دیگران پاک کردی هرکه به تحقیرت بنشست پیش رویش سکوت کردی هرچه که گویی نپذیرم تو باز به من جفا کردی ز گذشته یاد کردی ز آینده گریزان کردی از زندگی فرار کردی حال خوبت را نقاب کردی مرا باز و باز دوباره ز شهریور بیزار کردی

خوشحال میشم نظرتونو بدونم..

از داشتنتون سپاسگزارم (: ممنونم که انقدر بهم قوت قلب میدید..

چشمانت را ببند تا با حقیقت دردناک پیش رویت مواجه نشوی؛ اما بعضی از حقیقت ها صداهم دارند.. پس اگر گوش‌هایت را بگیری یا در آن موسیقی‌ای پخش کنی مغز روانی‌ات چیزی بدتر از آن حقیقت را تصور میکند! پس از یک فروپاشی، تمام تصاویر را پس میزنی و چشم ها و گوش‌هایت را باز میکنی.. " قبول حقیقت، یا.. فرار از آن؟ در میان نه، اینبار با خود منگنه فرو رفته‌ای..! تنها برای چاره‌ی نجاتت افکاری داری که از برای جرعت انجام دادنش، درد بیشتری باید بکشی. تا زمانی که تحملت سر رسد و خود و منگنه و باعث‌و‌بانی‌اش را به آتش کشی، تا شاید دیگران از آتش درونت باخبر شوند و بلکه در خاموش کردنش، تلاشی هم بکنند.. " یک مشت امید واهی.. گویی از یاد برده‌ای، آنجا که تحملت سر رسید و رو به موت بودی جز آنکه هیزم بیشتری به آتشت افزون کنند، کاری نکردند.. پس نگاهی به خاکسترهایت انداختی و خودرا از جای بلند کردی چون نجوایی دم گوشت بلند شدنت را خواست و گفت این جمعیت را می‌بینی؟ تنها برای دیدن افتادگی‌ات آمدند.. " پس باز تو میمانی و این چرخه این امید واهی و این تحمله ناگریز و همه چیز.. باز به اتمام تحملت بستگی دارد. پس تنها از خاطر نبر که اگر در جایی افتی، هیچکس نیست که تورا باز سرپا کند...

چشمانت را ببند تا با حقیقت دردناک پیش رویت مواجه نشوی؛ اما بعضی از حقیقت ها صداهم دارند.. پس اگر گوش‌هایت را بگیری یا در آن موسیقی‌ای پخش کنی مغز روانی‌ات چیزی بدتر از آن حقیقت را تصور میکند! پس از یک فروپاشی، تمام تصاویر را پس میزنی و چشم ها و گوش‌هایت را باز میکنی.. قبول حقیقت و یا.. فرار از آن؟ در میان نه اینبار با خود منگنه فرو رفته‌ای..! تنها برای چاره‌ی نجاتت افکاری داری که از برای جرعت انجام دادنش درد بیشتری باید کشی تا تحملت سر رسد و خود و منگنه و باعث و بانی‌اش را به آتش کشی تا دیگران از آتش درونت باخبر شوند و بلکه در خاموش کردنش تلاشی هم بکنند.. یک مشت امید واهی.. گویی از یاد برده‌ای آنجا که تحملت سر رسید و رو به موت رفتی جز آنکه هیزم بیشتری به آتشت افزون کنند کاری نکردند.. پس نگاهی به خاکسترهایت انداختی و خودرا از جای بلند کردی و نجوایی دم گوشت بلند شدنت را خواست و گفت کسی نیست که بلندت کند این جمعیت تنها برای دیدن افتادگی‌ات آمدند.. پس باز تو میمانی و این چرخه این امید واهی و این تحمله ناگریز و همه چیز.. باز به تحملت بستگی دارد پس تنها از خاطر نبر که اگر در جایی افتی کسی نیست که تورا باز سرپا کند...

(:

عجیب است که انسان چنین عمر کوتاهی دارد. تا زمانی که بخواهد حرکتی به بدنش بدهد و یاد بگیرد چگونه باید ادرار خود را کنترل کند،
عجیب است که انسان چنین عمر کوتاهی دارد. تا زمانی که بخواهد حرکتی به بدنش بدهد و یاد بگیرد چگونه باید ادرار خود را کنترل کند، یک‌سوم عمرش را از دست داده است. تا به خود بجنبد و جفتی برای خودش پیدا کند، متوجه صدای استخوان‌های لگنش میشود .انسان‌ها می‌خواهند خوشحال باشند، همان‌طور که تمامی موجودات خواهان شادی هستند. هرکدام نیز روش خودشان را برای تازه کردن جریان رودخانه‌ی دلشان دارند؛ پرندگان آواز می‌خوانند، حشرات سرشان را با گیاهان گرم می‌کنند.آدمیزاد با آنکه می‌داند عمرش کمتر از یک قرن است، باز هم به شرارت می‌پردازد. می‌دزدد، می‌درد، آزار می‌دهد و حتی به حیوانات نیز رحم نمی‌کند.درد آنجاست، به محض انکه که آدمی متوجه می‌شود چگونه باید در صلح زندگی کند، که دیگر زمانش به اتمام رسیده.آدمی تمام عمر خود را صرف آتش زدن جنگل‌ دل دیگران می‌کند تا درختان خودش را سرزنده نگه دارد. و انگاه متوجه اشتباهش می‌شود که دیگر جنگلی باقی نمانده.آن‌قدر دیر شده است که دیگر زمان کافی برای بازگو کردن حقیقت برای نسل‌های بعدی ندارد. پس از او، انسان دیگری متولد می‌شود و عجیب است که انسان چنین عمر کوتاهی دارد.