en
Feedback
خــلاء ؛

خــلاء ؛

Open in Telegram

در این خلاء گاهی می‌نویسم و گاهی شعر می‌گویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش . سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot " تمامیِ پست‌های این کانال از آثارِ مالک است ، با کمال احترام هرگونه کپی برداری ممنوع می‌باشد "

Show more
198
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive
برای مثال جادو رو تقریبا در تمام داستان‌هایی که مبارزه دارن دیدیم، یا اینکه هر شخصیت از یک خاندان هست و بر اساس اون قدرت مشخصی داره... نبردی بدون این قدرت‌هایی که به‌طور معمول در داستان‌ها شاهدشون هستیم

موضوعی که خیلی دوست دارم در موردش ازتون ایده بگیرم اینه که اگر بخواید نبرد دو کرکتر(ترجیحا قدرتمند) رو جدایی از سیستم‌های قدرت موجود بنویسید، چه شاهکاری خلق می‌کنید

از خواب برخواسته‌بود ؛ پس به خیال خود چشم‌هایش را باز کرد، آخر نمی‌دانست فرق باز و بسته بودن چشم‌هایش چیست.. هرروز در پساپس خاطره‌هایش میگشت تا فرقش را بیابد بلکه جز سفید رنگه اطرافش، رنگ دیری به چشم ببیند به هر طرفی که دور را می‌نگریست سایه‌ی دیوار هارا میدید که به رنگی به اسم سیاه درآمده بود چندباری سعی کرد انتهای آن تاریکی را دریابد اما هر چه به انتهایش میرفت ، دور تر و دور تر میشد و هیچ چیز به تغییر در نمیامد.. پس خسته میشد و به جای مینشست. به دنبال انتها گشتن، چشم هایش را به درد میاورد..! خودش هم نمیدانست این کلمات را از کجا به یاد می‌آورد نوشتن، در گوشه‌ای از خاطراتش خاک میخورد.. گاهی تصور میکرد که با رنگی متضاد چیزی که به چشم میبیند به نوشتن درآید تا بلکه راه نجاتش را بیابد.. گاهی در میان کلمات هم گم میشد و گاهی حتی ، میان رنگ ها.. بر حقیقت نامشان تردید داشت که آیا واقعا رنگ، رنگ است؟ سفید، سفید است؟ و سیاه، سیاه؟ چطور است که نام تمام این‌ها کلمات هست و پس به خود کلمات، چه میگویند؟ به تازگی خواب راهم آموخته بود نمیدانست چیست.. فقط مدت زمانی را به آن اختصاص میداد تا بلکه خود را سرگرم کند که شاید فرق بین خواب و بیداری را بیابد.. گاهی هم حتی به هر طرف چنگ میزد تا شاید ردی از خود به جای گذارد و گاهی به این فکر میکرد شاید خود این‌ تهی‌ رنگ است که کورش کرده است اما باز از خود می‌پرسید که پس چرا کوری همرنگ با این خـلاء است ؟ به‌راستی ... اصلا خود این کور شدن، به چه معنا بود ؟!

ببینیم میتونی چنل خودتو بنویسی(((:

همینو بنویس

خلا

متشکرم از حمایت هاتون.

Repost from N/a
𖥔 ࣳ‌ 𓂃 ࣪៙‌⸳⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳ 𓂃 ⴰ ‌࣭ 🎀مشاوره تخصصی پوست و مو اگه از بین این همه محصول و توصیه مختلف نمی‌دونی دقیقاً چی برای پوست و
𖥔 ࣳ‌ 𓂃 ࣪៙‌⸳⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳ 𓂃 ⴰ ‌࣭ 🎀مشاوره تخصصی پوست و مو اگه از بین این همه محصول و توصیه مختلف نمی‌دونی دقیقاً چی برای پوست و موهات مناسبه، این مشاوره می‌تونه کمکت کنه مسیر درست رو پیدا کنی. ❛ توی جلسه مشاوره، وضعیت پوست و موهات به‌صورت کامل بررسی میشه و بر اساس نیازها، مشکلات و بودجه‌ای که در نظر داری، یه روتین شخصی‌سازی‌شده برات چیده میشه؛ روتینی که هم قابل اجرا باشه و هم مجبور نباشی هزینه‌های غیرضروری انجام بدی. ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ بررسی تخصصی پوست و مو ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ معرفی محصولات متناسب با شرایط و بودجه شما ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ طراحی روتین صبح و شب به‌صورت کامل ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ پاسخگویی و پشتیبانی تا ۱ ماه بعد از مشاوره ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ امکان رزرو ماهانه برای بررسی روند پیشرفت و بروزرسانی روتین با تخفیف ویژه هدف این مشاوره اینه که با آگاهی بیشتر و انتخاب‌های درست‌تر، به مرور به پوست و موی سالم‌تر و نتیجه بهتر برسی؛ بدون سردرگمی و آزمون و خطای مداوم. برای اطلاعات بیشتر و رزرو وقت به دایرکت پیام بدید : @Akutxgxwa 𖥔 ࣳ‌ 𓂃 ࣪៙‌⸳🎀⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳ 𓂃 ⴰ ‌࣭

Repost from N/a
چه نیازی‌ست به محبت‌هایِ تصنّعی که بی‌پشتوانه‌ی احساس بر خاکِ قلب کاشته شوند محبتی که ریشه در جانِ آدمی ندارد، اعترافی نمادین از عاشقی دروغین است و با گردش عقربه‌هایِ ساعت به دور اعدادِ بی‌معنا، به زخمی بدل می‌شود و بر قلبی می‌نشیند که طالبِ عشقِ حقیقی‌ست
اجبارِ ابرازِ محبت

Repost from Z
بت‌ها را علم کردند، بر تخت‌ها نشستند و حمدخوانان، جام‌داران را محکوم کردند. ای عاقلان، بگویید حکمِ فرزانگان بر حاکمان چیست؟ چگونه فرزانه را حکمی نیست، آن‌گاه که خود به دستِ حاکم، مجرم شناخته شده است؟ شترها را جلوی پای کاروانیانشان زمین زدند و شیرها را در قفس انداختند تا برای سرگرمی به آن‌ها خیره شوند. گفتند جامِ من عرش را می‌لرزاند، خُمِ حکیمان اما خشتی از زیرزمین را هم نلرزاند. پس اَرَنی را چه حاصل، اگر سقفِ کعبه و بتخانه یکی‌ست، اما زیر هر دو سقف، هنوز یکی بر تخت می‌نشیند و دیگری به جرمِ گفتن، محکوم می‌شود؟

Repost from N/a
𖥔 ࣳ‌ 𓂃 ࣪៙‌⸳⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳ 𓂃 ⴰ ‌࣭ 🎀مشاوره تخصصی پوست و مو اگه از بین این همه محصول و توصیه مختلف نمی‌دونی دقیقاً چی برای پوست و
𖥔 ࣳ‌ 𓂃 ࣪៙‌⸳⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳ 𓂃 ⴰ ‌࣭ 🎀مشاوره تخصصی پوست و مو اگه از بین این همه محصول و توصیه مختلف نمی‌دونی دقیقاً چی برای پوست و موهات مناسبه، این مشاوره می‌تونه کمکت کنه مسیر درست رو پیدا کنی. ❛ توی جلسه مشاوره، وضعیت پوست و موهات به‌صورت کامل بررسی میشه و بر اساس نیازها، مشکلات و بودجه‌ای که در نظر داری، یه روتین شخصی‌سازی‌شده برات چیده میشه؛ روتینی که هم قابل اجرا باشه و هم مجبور نباشی هزینه‌های غیرضروری انجام بدی. ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ بررسی تخصصی پوست و مو ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ معرفی محصولات متناسب با شرایط و بودجه شما ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ طراحی روتین صبح و شب به‌صورت کامل ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ پاسخگویی و پشتیبانی تا ۱ ماه بعد از مشاوره ❛ ᭣֤ࣨ 𑁍֤ امکان رزرو ماهانه برای بررسی روند پیشرفت و بروزرسانی روتین با تخفیف ویژه هدف این مشاوره اینه که با آگاهی بیشتر و انتخاب‌های درست‌تر، به مرور به پوست و موی سالم‌تر و نتیجه بهتر برسی؛ بدون سردرگمی و آزمون و خطای مداوم. برای اطلاعات بیشتر و رزرو وقت به دایرکت پیام بدید : @Akutxgxwa 𖥔 ࣳ‌ 𓂃 ࣪៙‌⸳🎀⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳ 𓂃 ⴰ ‌࣭

چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا بگذار بسوزم که در این سینه ی دلگیر جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا

Repost from N/a
سلام مریم جان امیدوارم حالت خوب خوب باشد . الان که این نامه را می نویسم ، زیر این آسمان نیلگون نشسته‌ام و به تو فکر می کنم . به تو که در کنارم نیستی اما لحظه‌ای نیست که در خاطرم نباشی . اگر حالم را بپرسی ، خوبم . اگر خستگی ، گرما ، ترس ، درد دوری و غم از دست دادن هم رزم هایم را نادیده بگیرم خوبم . راستش عادت کرده ام که هر روز صحنه هایی را ببینم که شب ها برایم تبدیل به کابوس می شوند . تیر اندازی ، انفجار ، خون و پیکرهای بی جان جوانان مردم . یادت هست می گفتی :(( آقا معلم ، تو رو چه به جنگ؟ )) راست می گفتی جان دلم ، مرا چه به جنگ؟ من باید لا به لای اشعار حافظ و سعدی و خیام گم می شدم و هیچ گاه نمی فهمیدم جنگ یعنی چه . دیدن این صحنه ها هر روز بیش از دیروز عذابم می دهد و از صبح تا شب به صدام لعنت می فرستم اما مگر فایده‌ای هم دارد؟ جوانان مردم یکی پس از دیگری کشته می شوند و تلی از جسد به جا می گذارند . هر کدام از این بچه ها نور چشمی یک خانواده هستند ، نور چشمی یک شهر ، یک سرزمین . اما وقتی به دلیل این فداکاری ها فکر می کنم جوابی جز این نمی یابم : ایران و فرزندان ایران . اگر ما اینجا هستیم فقط به این خاطر است که این آب و خاک را برای بچه هایمان حفظ کنیم ، حتی اگر بهای چنین چیزی جانمان باشد . شاید با خودت فکر کنی من با آن همه نازکدلی ام چطور توانستم در این روزها دوام بیاورم . جواب فقط یک کلمه است ، تو ، تو عزیز تر از جانم . هر گاه دلم می گیرد به تو فکر می کنم . به چشم های درشت و سیاهت ، به لب های سرخ همیشه خندانت ، به گیسوهای موج دار و بلندت ، به کک و مک های ریز روی گونه‌هایت ، به ماه گرفتگی دست چپت و به صدایت . به گذشته رجوع می کنم . به زمانی که دستت را لا به لای موهایم تاب می دادی و قربان صدقه ام می رفتی . به زمانی که دو استکان چای هل دار برایمان می ریختی و با هم روی ایوان خانه می نشستیم و از هر دری حرف می زدیم ، به زمانی که روی پشت بام دراز می کشیدیم و ستاره ها را تماشا می کردیم و من مدام به تو می گفتم که تو از آن ها قشنگ تری . دلم لک می زند برای این که دوباره ببینمت ، صورتت را بوسه باران کنم ، عطر موهایت را نفس بکشم و آن قدر محکم در آغوشت بگیرم که دیگر هیچ چیز نتواند جدایمان کند . دلم لک می زند برای قدم زدن با تو ، برای آشپزی کردن با تو ، برای حافظ خواندن برای تو ، برای نفس کشیدن کنار تو ... دلتنگ توام ، همان‌قدر که یک ماهی دلتنگ دریاست . شوق دیدار تو تنها چیزی است که باعث می شود در این روزها و شب های جان فرسا زنده بمانم و برای زنده ماندن بجنگم . نمی دانم این نامه کی به دستت می رسد ، حتی نمی دانم زمانی که این نامه را می خوانی من هنوز زنده هستم یا نه ، فقط می خواهم این را بدانی که تو را با بند بند وجودم می پرستم و تا آخرین لحظه‌ی زندگی ام عاشق تو خواهم بود . امیدوارم نقطه‌ی پایان این تلخی هر چه زودتر فرا برسد و چشم ما به دیدار عزیزانمان روشن گردد . دلتنگم و دیدار تو درمان منست بی رنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست مولانا اسفندماه سال ۱۳۶۲ #بداهه‌نویسی #دیما

Repost from لاجوردی.
‌‌ ‌ ‌ عینکِ‌آفتابی‌اش همان‌که همه با آن می‌شناسنش، سوخته. نه از گرمای پرحرارتِ جنوب، که از هُرمِ موشک و خمپاره. از آن خطه‌ی مظلومی، که هرشب زمینش‌ می‌لرزد‌. دیگر شب‌ها ساحل پایکوبی نمی‌کند.. نی‌انبان‌ها خونی و شکسته، و فقط، آوایِ ماتم و شروه‌ست که شنیده می‌شود.. اثری نیست‌.. از دکه‌ی فلافلی، از عینک‌ِ‌آفتابی و از شادیِ جنوب اثری نیست‌.. دریا شبانگاه و بی‌قرار، به سوگِ ملوانانِ سَرو قامتش، به مد می‌رود... می‌رود که شاید جسمِ پاک و جوانشان را بیاورد‌. بوی روغنِ دکه، جایش را به عطرِ لاله و خاک داده. نگاهِ آن‌ کودکِ ترسیده به مادر، آخرین اشک و فریاد... و چشم‌هایی که بسته شد، در آخرین تابشِ عینک.
ترنج..
‌ ‌

Repost from N/a
ای کاش فرداها در بند چرایِ امروز اسیر نبودند و دیروز ها حسرت امروز را نمیکشیدند. کاش میشد فردا برقصم، بخندم و بنوشم بی‌آنکه امروز،نگران فردا باشم. کاش «سختیِ راه» یک معنیِ واحد داشت و داستانِ راهِ هرکس، سرفصلی تازه در کتابِ تاریخِ کشورش نبود. کاش آرزوهای ساده در قالب کاش خلاصه نمیشدند، کاش هیچ‌گاه هیچ کاش‌‍ی وجود نداشت.

آن زمان که قبحِ تعارض فرو ریخت، همه‌چیز دگرگون شد؛ آدم‌ها با حکمِ جلبی جعلی، مُهرخورده به نامِ احساسات، به روحِ یکدیگر دست‌درازی کردند و قلب‌ها را زنده‌زنده مُثله کردند. از آن پس، هر زخمی، امضای دستی بود که روزی وعده‌ی مرهم داده بود؛ هر ویرانی، یادگاری از کسی که ادعای نجات داشت. و چه سخت است دیدنِ فروپاشیِ ناجیِ جهان در آینه‌ای کدر؛ آینه‌ای که چیزی جز بازتابِ رفتارِ آدمیان را نشان نمی‌دهد. او هر بار که به آینه می‌نگرد، جهانی را می‌بیند که در آن، نجات‌دهندگان، نخستین کسانی بودند که خنجر را برداشتند. و شاید جهان از همان روز مُرد؛ نه وقتی که کسی آن را کشت، بلکه وقتی انسان‌ها فهمیدند می‌توانند با نامِ عشق، هر جنایتی را مقدس جلوه دهند.
.صاد.

ممنون از شما لطف دارید.

متشکرم عزیزدل (: ♡

وینسنت ون‌گوگ به‌خاطر حال‌وهوای هنری، درون‌گرا و کمی تاریکِ چنلتون؛ انگار احساسات توی سکوتِ رنگ‌ها و کلمات پنهان شدن و هر پست، تکه‌ای از یک ذهن شلوغه. https://t.me/lvacuity