آتشی زیرِ خاکستر
Open in Telegram
|برای دوباره افروختن 🔥| #نيمه_شخصی گاهی نویسنده گاهی گوینده ،شایدم عکاس راوی شماست😉 🗓 Thu,18 July 2024
Show moreIran134 945The category is not specified
950
Subscribers
-424 hours
+87 days
+31430 days
Posts Archive
میشود در خندهی یک نفر محو شد و زندگی کرد،
میشود در آوای یک نفر غرق شد و زندگی کرد؛
اما با نبودنش،
در خیالِ بودنش غرق شوی
و زندگی نکنی.
آتشی زیرِ خاکستر
اشکالی نداره اگه شب شد،
ما دستمون رو به ستارهها میندازیم
و در آغوششون میگیریم.
امشب دلم میخواست دعا کنم.
دعایی برای آدمهای احساسی 🙂؛
کاش صبرشان از اندوهشان بزرگتر باشد،
کاش غم، آنقدر در جانشان ریشه ندواند
که زمینگیرشان کند.
کاش یاد بگیرند میان دل و عقل،
یکی را قربانیِ دیگری نکنند؛
احساسشان را بفهمند،
اما تمامِ زندگیشان را به دستِ آن نسپارند.
کاش دوباره به صبحهای معمولی برگردند؛
به خوابِ درست، کار، ورزش، خنده،
به همان چیزهای کوچکی که یک روز
بیآنکه بدانند، معنای زندگیشان بودند.
و کاش یک روز بفهمند
قرار نیست از غم عبور کنند تا زندگی را شروع کنند؛
باید زندگی کنند
تا غم، کمکم از آنها عبور کند.
آتشی زیرِ خاکستر
چشمهایت آغازِ جنگاند،
و زیباییات گلولهای که خطا نمیرود؛
و کلماتت...
کلماتت همان چیزیاند
که بعد از تمام شدنِ جنگ،
هنوز در آدم میمانند.
آتشی زیرِ خاکستر
بعضی آدمها یکشبه خسته نمیشوند؛
سالها چیزی را با خودشان میکشند
تا یک روز، حتی صدای قدمهای خودشان هم خستهشان کند.
آنوقت دیگر دنبالِ جایی برای ماندن نیستند؛
فقط دلتنگِ جاییاند
که هیچ خاطرهای از آنها نداشته باشد.
آتشی زیرِ خاکستر
نه تو می مــانی و نه انــدوه
... و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی...
به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،
... و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت،
غصــــه هم می گــــذرد،
آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند...
لحظه ها عریاننــــد.
به تن لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان
اینکه نگاهم و لحن کلماتم احساساتم را لو میدهد.
نمیدانم خوب است یا بد.
ولی این همه خود بودن، در میان نقاب ها و نقش بازی کردن ها سخت آزار دهنده می شود.
انگار خلاف جریان آب شنا میکنی برای مقصدی
برای نجات خود و انسانیت باقی مانده درونت...
آتشی زیرِ خاکستر
گاهی نگاه سردت برای این گرمای تابستان کافی است.
میدانی ، دریاچه ی یخ زده نگاهت آخر به دست آتش درونت ذوب می شود.
و من در تمام این صحنه ها راوی داستانی هستم که خنده ات آتش به قلب ت بزند و در لحظه ای فوران کند شادی و از پس آن یخ ها تماماً بشکنند.
آدم که بزرگتر میشود،
تنهاییاش هم بزرگتر میشود.
انگار از کودکی،
آدمها و زندگی
یکییکی رنگهایشان را
از نقاشیِ ما پس میگیرند؛
تا میرسیم به جایی
که سهممان از جهان،
کمی سیاهیست
و کمی سفیدی.
شاید برای همین است
که عشق،
هرچه بزرگتر میشویم
از یک واژه دورتر میشود؛
دیگر «دوستت دارم»
معنای کافی ندارد.
عشق شاید همان سفیدیِ امنیست
که وقتی سیاهیِ دنیا
به سمتت میآید،
کنارت میماند
تا دوباره
رنگی شوی.
شاید ما برای بزرگ شدن،
رنگهای زیادی از خودمان باختیم؛
و تمامِ چیزی که از عشق میخواهیم،
کسیست که
یادمان بیاورد
هنوز میشود رنگی زندگی کرد.
آتشی زیرِ خاکستر
هیچچیز در این دنیا
به صفر نمیرسد.
نه احساسی که
روزی برای کسی داشتی،
نه آدمی که
روزی عمیقاً دوستش داشتی.
آدمها میروند،
اما چیزی از خودشان
در تو جا میگذارند؛
یک خاطره،
یک زخم،
یک عادت،
یا حتی نگاهی تازه
به دوست داشتن.
شاید آدمی از زندگیات برود،
اما احساسی که در تو ساخته،
هیچوقت صفر نمیشود.
آتشی زیرِ خاکستر
جای خالی همچین پستی همیشه توی چنلم حس میشده که انگیزه و روح تمام نوشته ها
از محبت و مهربانی مادرم نشأت گرفته
بمونه برای یادگاری
و پاک ترین عشق نصیب مادران است.
نمیدانم در روز تولدم
قرار است کدام خنده را قاب کنم...
فقط میدانم پشتِ هر خندهای
غمهایی هست
که کسی ندید،
و شانههایی که
خودم بودم و خودم.
اما هنوز
یک جای دلم روشن است؛
جایی که
مهربانیِ مادر
و نگاهِ خاموشِ پدر
سالهاست
چراغش را روشن نگه داشتهاند.
شاید من هنوز به زندگی دل بستهام،
چون دو نفر،
پیش از آنکه دنیا را بشناسم،
دوست داشتن را به من یاد دادهاند.
آتشی زیرِ خاکستر
