"بــرجِ تاریڪِ افڪار"
Open in Telegram
دورهگَردے عارے از پناهگاه، در انتظارِ شَبَح خندانے که دیگر نمےگفت: "عاشقِ عاشقِ عاشقتم" ────────── "一阵悸动,来自惊愕的思绪原野,致一位来自黑暗巢穴的过客!" رخنهگـر؛ و کهنهدوزِ خـاطراتِ پژمردهے اهـالی ژندهپوش!
Show more306
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
مرا با خودت به اوج رساندی؛ حلقهی آلودگی شهوت را بر قلبم پیچاندی؛ با توجه نگاهات، توهم ارزشمندی در روحم دمیدی و حـال، اوقاتم تلخ است چرا که برای حقدار نشان دادن درون دگرگونگشتهام باید حرارت پینهبسته در دستهایم را نشانت دهَم.𝅋 #Music ◦
+1
𓂃𓏲࣪𝆥 𝙏𝙖𝙥 𝙩𝙤 𝙧𝙚𝙖𝙙 𝆟
«سمت دیوارِ شیشهای اتاقش رفت و جهت کرکرهها را تغییر داد. خوشش میآمد مرد را تحقیر کند اما چه میشد اگر خودش زیر بارِ آن حقارت له شود؟ _ لخت شو!»𝅋 #Scenario ◦
کـلِ وجـودم عـاشقت بـود؛ ایـنرو
مـیدونـستی و تـرکم کـردی آقــایِ افرا؟!
اگر مـیدونستم روحـت تا ایـن حـد بـیرحمه
و خـشم رو بهجــای عشق پـرورش مـیده،
هیچوقت نمـیزدم تو دهنِ منطقم وقتی که
مـیگفت:
«دوست داشتنت تاریکتـرین گناهِ قـرنه.»
_ آقــا خوابتون میآد؟ _ فکر کنم مست شدم. _ شمـا که از اون شربت تلخ نخوردید پس چرا؟ _ شربتِ تلخِ نگاهت مستم کرده...
+1
'صدای قلبم رو میشنوی؟'دارم از اعماق وجودی که در درد میغلتد، فرا میخـوانمَت. نگاهم با آهنگ پیانوی خاکگرفتهی گوشهی عمارت آهنگین میشود، ضرب میگیرد و شروع میکند به رقصیدن بر جسم تـویی که گوشهایت فراخوان مرا شنوا نیست. تاب میخـورم؛ سلانهسلانه، به این طرف و آن طرف؛ دستانم روی هوا سُر میخورند؛ پاهـایم آواز آبشار میخوانند؛ چشمهـای تو مرا پناه نیست؛ گواینکه اعتمـاد سوزن شود و فرو رود بر دالانهای زاده از دشتِ خشکیدهی نمورِ لبخندهـایَم. روی کف چوبیای که بهسـانِ کرمهـای شبتاب، متهوار میخوانند؛ به جـای آغوشِ تـو تاریکی، پردههـای خاک گرفته را به پرواز در میآورد. قلبم میگریَد؛ چشمهـایَم میشوند قهقهههـای در حسرت مانده. چرا که پناهگاهَم ویران گشته و حـال؛ میتوانی مرا جنونی بخوانی که بر خط به خطِ شعرِ تـو میتابَم
بچههـا فقط یک سوال؛ چون نظراتتون مهمه.
عکسهایی که میذارم سیاهوسفید باشن یا رنگی؟
شما کدوم رو ترجیح میدید؟
خوش اومدید.
لطفاً اگر اینجا حضور دارید به خاطر علاقهتون باشه و به سین و محتوای کانال توجه نشون بدید.
قراره بعد از تموم شدن اتحـاد چنل اصلی یکسری مسائل رو باهاتون در میون بگذارم.
بماند که سورپرایزهـای زیادی در راهه.
+1
﹙من تو مزرعهی این زندگی بیرحم یه آدَمَکَم؛ آدمکی که، فقط تشنهی دیدن و بوسیدنِ توئه نارنجی. میتونی دوستداشتنِ آقـا رو قبول کنی؟﹚
#نارنـجـے
+1
_ نارنجـی...؟
_ بله آقـا؟!
_ شعـر دوست داری؟
_ خیلی دوست دارم.
_ اگر اجـازه بدی؛
مـیتونم روی گردنت با لبهام شعر بنویسم؟#نارنـجـے
کورخوندی اون هم وقتی گفتی:
«پیشت میمونم.»
میمیرم و یه منِ جدید متولد میشه؛
این شهر رو پر میکنم از جرم و جنایتی
که عشقِ تو بهش شعله دَوونده.
#نارنـجـے
بگو... بگو که دیوونهام.
بگو... چرا سکوت کردی و نگاهت بهم نیست؟!
بگو که لبهای من با لبهای تو، مثل فرق زمین تا آسمونه. حتماً فکر میکنی تو بهترینی و من، بدترینم؛ توی این مسیری که با حماقت تمام اسمش رو گذاشته بودم "عشق".
تو میدونستی که داشتم با اعصابم میجنگیدم و توی این خرابشده، مرگ معرفتت رو به چشم میدیدم. وحشیانهترین برخورد رو باهام داشتی وقتی داشتم برای گدایی یه کم محبت کلفتی احساساتت رو میکردم. من دورهگردم اما تو شدی کهنهپوش این عمارت مجلل؛ اونقدر وقیح شدی که جلوی چشمهام اوج لذتت میشه رابطه با غریبههایی که هر شب خونه میآری؟! رابطهی ما مثل شروع شب توی اون روزی بود که، گند زد به نفسِ کل روزهامون. فقط میخوام این دنیا یکم بهم فرصت بده تا بفهمم کنار اومدن با این منجلابی که ساختی، من رو به کدوم مسیر میرسونه.
به مسیر ماتمکدهی تو، که بهتزدهام کرده یا شکنجهگاهی که با دیدن زجر کشیدنت از درد، فریاد بکشم.
#نارنـجـے𝆤
