en
Feedback
"بــرجِ تاریڪِ افڪار"

"بــرجِ تاریڪِ افڪار"

Open in Telegram

دوره‌گَردے عارے از پناهگاه، در انتظارِ شَبَح خندانے که دیگر نمےگفت: "عاشقِ عاشقِ عاشقتم" ────────── "一阵悸动,来自惊愕的思绪原野,致一位来自黑暗巢穴的过客!" رخنه‌گـر؛ و کهنه‌دوزِ خـاطراتِ پژمرده‌ے اهـالی ژنده‌پوش!

Show more
306
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
خوشه‌ی گندمی‌ام زاده از گندم‌زارِ مـرگ؛ آفتی به جـانم افتاده به نامِ حسرت، کاسه‌ی دیدگانم شده است دشتی خشکیده، و نفرینی چنان باستانی دست و پای آسمانِ غبار گرفته را بسته، که بارانی نیست عطشِ جانم را سیراب کند! اِی قمار باخته‌ی الوهیت؛ دَمی از نورِ تاریکِ موهبت دیوانگی‌ات را بر روحم بتابان، بگذار چنان از جنون سیراب شوم گو‌اینکه خون‌آشامی از چشیدنِ خونی شیرین. بال‌هایت را چو داسی تشنه مرید دهنده‌یِ مرگِ جانم قرار بده و مرواریدهای گلگونِ ماندگاری‌ام را بگیر... اصلاً تمام دار و ندارم را غصب کن اما، به بویایی‌ام کاری نداشته باش! چرا که در نفس‌های آخر زندگی‌ام، می‌خواهَم بوی معشوق آخرین مزه‌ای باشد که می‌چشم. #𝐷𝑒𝑐𝑒𝑚𝑏𝑒𝑟, 𝟏𝟖𝟖𝟎

_ «اگر یک بار دیگر بمیرم، آیا باز مرا پیدا می‌کنی؟» _ «من حتی نفس کشیدن زمان را متوقف می‌کنم تا تو را در میان تمام ارواح گمشده بیابم.»
December, 1880

ارغوانی‌ترین نقطه نگاهت را بی‌اختیار، و انگار از روی خشم، به چشم‌هایم می‌دوزی. لبخندی تمسخرآمیز بر لب‌هایم می‌نشیند. باید بدا
+1
ارغوانی‌ترین نقطه نگاهت را بی‌اختیار، و انگار از روی خشم، به چشم‌هایم می‌دوزی. لبخندی تمسخرآمیز بر لب‌هایم می‌نشیند.
باید بدانی که زخم خنجر از پشت، چه دردی بر قلب می‌نشاند و تا چه حد طاقت‌فرساست. گفته بودم این جسم، سنگینی مهجوری را به دوش می‌کشد. اگر از فهم فراق ناآگاهی، پس معنیِ مهجور بودن نیز بی‌شک برایت چندان آشنا نیست. ای ارغوانی‌ترین نقطهٔ سوفار، که کمانه‌اش ضعیف‌ترین نقطهٔ بخت منفورم را نشانه رفته! من، همان روز که تو نفس‌هایش را در محراب معبودش به دار آویختی، مُردم. پس عقب بایست و تماشا کن موجودی را که می‌خواهد چگونه زیستن بدون تو را بیاموزد.

"انکار کن. هرچه بیشتر انکار کنی، من مصمم‌تر خواهم شد تا حقیقت وجودت را در آینهٔ چشمانم به تو نشان دهم."

حقيقتاً زیباست و مسحورکننده‌؛ توصیفات زنده و قابل لمس هستن. از دستش ندید و مطالعه کنید.

┆𝖳𝗁𝖾𝗒 𝓈𝖺𝗒 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝗁𝗈𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗂𝗌 𝗅𝗈𝗌𝗍 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝓂𝗂𝗌𝗍 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗍𝗎𝗋𝗇𝗌... 𝖡𝗎𝗍 𝓉𝗈𝗇𝗂𝗀𝗁�
┆𝖳𝗁𝖾𝗒 𝓈𝖺𝗒 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝗁𝗈𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗂𝗌 𝗅𝗈𝗌𝗍 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝓂𝗂𝗌𝗍 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗍𝗎𝗋𝗇𝗌... 𝖡𝗎𝗍 𝓉𝗈𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍, 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗈𝗇𝖾 𝗂𝗌 𝖼𝗈𝗆𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝖿𝗈𝗀 𝗍𝗈 𝒶𝗐𝖺𝗄𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝓌𝗈𝗋𝗅𝖽.
他們說,凡是在霧中迷失的人,都不會回來… 但今夜,有人將自霧中而來,喚醒這個世界。
#نـوای‌درخت‌سپیـد

T.me/HidunChat_bot اگه هستید بفرمایید ناشناس

–نگران نباشید یه نقشه‌ی پلیدانه واسه ادمای شرور کشیدیم، همین🦦

–کی اینجا توی ادیتور ماهره؟ بتونه اسکرین شات دستکاری کنه

«افسونگرِ سبزِ من... امشب ماه از پشتِ ابرهای سیاه، فریاد می‌زند نامت را. اما من، گوش‌هایم را بسته‌ام؛ چرا که می‌ترسم صدای تو، حتی از زبان ماه نیز، دیوانه‌ام کند.»

_ «آگاپهٔ من، تو خورشیدی که مدعی است نورش مهم نیست. اما بدان که حتی اگر تمام جهان را تاریکی فراگیرد، من با چشمانم روشنایی‌ات را خواهم دید و با وجودم گرمایت را حس خواهم کرد. تو تعریف من از مهم بودنی.»

–احساسات من همیشه مهم نبوده. فکر نکنم از این به بعد هم مهم باشه؛ مگه نه، آگاپه؟

بخونید و نظرتون رو اگر خواستید بهم بگید.

"گاهی به چشمانت که نگاه می‌کنم، فراموش می‌کنم که پیش از تو چگونه نفس می‌کشیدم."

( نارنجـی؛ طلوعِ همیشگی‌ام )
هفته‌ها از آمدن "نارنجی" می‌گذشت. عمارت ویکتوریایی که سال‌ها در حبس نفس‌هایش زجر می‌کشید، حال با صدایِ پاهای کوچک و قهقهه‌های شفافِ پسرک، طعمِ بودن در جنگلی سبز و بارانی را می‌چشید. آن شب، توفان بی‌امان، محوطه‌ی حیاط را در هم می‌کوبید. برق رفته بود و عمارت در تاریکی و هجومِ صدای باد و باران می‌لرزید. الیوت، هفده‌ساله، با شمعی در دست، تمام خانه را زیر پا گذاشت تا نارنجی را پیدا کند. او را در کتابخانه‌ی کوچک و مخفی، پشت قفسه‌های متحرک یافت. پسرک، زیر پتویی بزرگ کز کرده بود و نورِ شمع، چهره‌ی معصوم و چشمانِ براقش را روشن می‌کرد. به پنجره‌ی بزرگی خیره شده بود که زیر ضرباتِ باران و رعد و برق می‌لرزید. _ «می‌ترسی؟» صدای الیوت نرم‌تر از همیشه بود. نارنجی سرش را تکان داد، اما لرزِ خفیف بدنِ نحیفش، حقیقتِ دیگری را فریاد می‌زد. _ «نه... فقط صداها خیلی بلنده.» وقتی الیوت کنارش نشست، فاصله‌شان آنقدر کم بود که گرمای تن هر دو در فضای نمناک یکی شد. ناگهان، حرکتِ ظریف پسرک را دید: کوچکترین انگشتش را به سمتش دراز کرده بود. وقتی الیوت انگشت خود را دور آن حلقه زد، این بار نه یک پیمان برادری، که "نخستین کلیدِ قلمروی ممنوعه‌ی قلبشان" بود. پسرک نجوا کرد: _ "می‌بینی؟ دنیا داره از هم می‌پاشه." _ «نه، نارنجی.» صدای الیوت، آرام و کودکانه شده بود. _ «دنیا نداره از هم می‌پاشه. داره تموم میشه... تا یه دنیای تازه، فقط برای ما دو نفر، از اول شروع بشه.» و سپس، در سکوتِ سنگینِ پس از این جمله، کلماتی را بر زبان آورد که تنها برای نارنجی معنا می‌داد؛ عبارتِ محرمانه‌ای که فقط معشوق می‌تواند بشنود: «بارانِ ستاره‌بارانم.» در آن لحظه، اتفاقی افتاد که از نظریه‌ی نسبیتِ عشق تبعیت می‌کرد؛ زمان ایستاد. نگاه کهربایی نارنجی نه با ترس، که با "شناختی باستانی" به او خیره شد. گویی روحشان در زندگی‌های گذشته‌ بی‌شمار همدیگر را می‌شناختند، و این دیدار، تجدید پیمانی بیش نبود. وقتی دستش را لمس کرد، برقِ آن از توفان بیرون قوی‌تر بود. این دیگر نوازش برادرانه نبود؛ "نقشه‌کشیِ یک قلمروی جدیدی" بود که فقط به آن دو تعلق داشت. و آن‌ها در حلقه‌ی نورِ شمع‌ها، در آستانه‌ی دنیایی نو ایستادند؛ جایی که فصلِ عشق تازه داشت از خواب بیدار می‌شد.

جوین شدید بر دارم؟

ما یه گروه بی‌ال زدیم که توش باهم اختلاط می‌کنیم، شما هم بیاین💕:> https://t.me/+u8Xfqzer-71jMzc0

در مـیانِ جست و خیزِ تیشه‌هـایِ تیز و زننده‌ی شب؛ باریکه‌ای از نـــور که به‌ســـان بلوری از جنسِ رنگین‌کمـان بود، سیـاهی را درید و نگاهِ چشم‌هـای مـردِ سی‌ و دو ساله‌ی آشفته‌حـال را به خود جلب کرد. مـردمِ شـهرِ پاریس، در لحظـه‌یِ دیدن مرد منزوی و گوشه‌گیر آن هم با لباس‌هـای تمامــا سیاه، به یک‌باره شروع به پچ‌پچ کردند، گروهی نزدیک فواره‌ی آبِ میدان کَنکورد: «فکر می‌کنیم عزیزترین شخصِ زندگی‌اش را به خاک سپرده باشد.» یکی با تکان‌های تاسف‌بار سرش: «شهـری که آن را دیـارِ عـاشقان می‌خوانند، به سرزمین سـوگواری بدل کرده است؛ شـرم بر تو.» رهگذری با باریکه‌ی سفیدرنگ اسیرشده لابه‌لای انگشت‌هایش، گردِ نگاهِ خیس از غمش را به او می‌داد؛ یکی با لبخند، دسته‌گلِ میان مشت‌های چروکیده‌اش را به او می‌سپرد. امــا کسی نمی‌دید که مــردی خسته از دوریِ معشوق به جنون رسیده است؛ آن‌که توهم، در خیالاتش لانه ساخته و او دارد مدام در چنگال‌هـای بی‌رحـم سرنوشت به دنبال خـورشیدِ افول کرده‌ی دنیای تاریک شده‌اش می‌گردد. تا که بگوید: «مگر نمی‌بینید روحـم بدون حضور پرتوهـای گرمابخش او، متروکه‌ شده است؟ قلبم نشئه در راه به آغوش کشیدنش، در صخره‌ی سقوط، به مرگ لبخند می‌زند؛ نمـی‌شود لحظه‌ای لنگرِ نگاه چشم‌هایتان را بر اسکله‌ی ساحلِ این زنده‌ای که دلمرده است بیندازید و از مخروبه شدن نجاتش دهید؟»   𝇔﹙  زنـده‌ای‌که‌دلمرده‌است ﹚𝇔