"بــرجِ تاریڪِ افڪار"
Open in Telegram
دورهگَردے عارے از پناهگاه، در انتظارِ شَبَح خندانے که دیگر نمےگفت: "عاشقِ عاشقِ عاشقتم" ────────── "一阵悸动,来自惊愕的思绪原野,致一位来自黑暗巢穴的过客!" رخنهگـر؛ و کهنهدوزِ خـاطراتِ پژمردهے اهـالی ژندهپوش!
Show more306
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
تاریکی با او خو گرفته؛ و من در آخرین پلهی منتهی به اعماقِ سایههـا، همانندِ تماشاگری مجنون به تماشایِ نمایشِ رقصِ وسوسهانگیزش نشستهام.
او از جنسِ همان تاریکی بود که ماه را میبلعید. و من، در آن سویِ خلأ، چشم دوخته بودم به ژرفایی که در چشمانش خانه داشت؛ ژرفایی که مرا پلهپله تا لب پرتگاهِ مرگی از جنس او میکشاند.
رقصش، و نوایی که از سکوتِ حیران برمیکشید، مانند تیغی بود که پردههای عقل مرا میدرید. و من، در هیأت تماشاگری مجنون، فریاد زدم:
_ «بس است!»
اما لبخندش؛ لبخندی که از لبهی خطر میرویید، پاسخی بود بسنده:
_ «تو خود، همان وسوسهای که به تماشایش نشستهای.»
#𝑇𝑜 𝑁𝑂𝑆𝑇𝐴𝐿𝐺𝐼𝐶
Repost from ماونگہہ
این پست و این پیام رو داخل چنلهاتون فوروارد ڪنید، یڪ پست ڪوتاه مشخص ڪنید تا فور ڪنم ویو بگیره.
سائوداد، چنل پڪ استاتیڪ ہای خاص
Repost from رومئوي پاریس
–من به تو نیاز نداشتم، فقط خواستم دنیامو نشونت بدم که متاسفانه چشمهات کور بود.
Repost from دنیـای خاکستـری
اتاق «شیشه و سایهها»
شکلی از نور روی دیوار افتاده است، معلوم نیست واقعی است یا خیال. «ما فقط بازتابهایی هستیم در ذهن هم.»سوال: اگه میتونستی خودت رو توی آینهی یکی دیگه ببینی، کی رو انتخاب میکردی؟
این را نه به عنوان خداحافظی، که به عنوان پیمانی ابدی بپذیر. من در هر ذره از این جهان پراکنده خواهم شد... در هر نسیمی که بر گونهات مینشیند، در هر شعری که میخوانی و گریه میکنی... آنجا خواهم بود. من هرگز تو را ترک نکردهام. فقط... شکل عشق ورزیدنم را عوض کردهام.
در سـایهیِ فـرداهایِ گمشده آخرین شمع روی میز هنوز میسوخت، ولی نورش دیگر چیزی جز سایهای از حافظهی تو نبود. سرد و بیرمق، مثل آخرین نبضی که بر گردن تو دیده بودم، پیش از آن که برای همیشه مرگ به اجبارِ تو زندگی را بدزدد. حالا در تاریکترین کنج اتاقم روی زمین نشستهام. همان جایی که همیشه وقتی صدای پدر از پایین پلهها بلند میشد، پناه میگرفتم تا اشکهایم را پنهان کنم. دیوار سرد را پشت سرت حس میکنی؟ من هر شب آن را حس کردهام. اما امشب، سردی آن به استخوانهایم رخنه کرده؛ گویی این دیوار، سنگ قبر توست و من اینجا، در کنج تنهاییِ خود، بر مزار عشقمان نشستهام. چرا منتظر نماندی؟ فقط یک هفته... یک هفتهی نحس دیگر. میدانم... جوابت مثل خنجری تا منتهای قلبم فرو میرود: «چون دیگر توان نداشتم، آرتور. چون فرداهای تو همیشه در پس فرداها گم میشد.» راست میگویی. من قولهای توأم با ترس داده بودم، وعدههایی پوچ از مزارِ آبیبمیرِ امیدهای سرگردان. مشتهای گره کردهام را زیر میز پنهان میکردم، اما در نهایت، تسلیم شده بودم. وقتی لوسی با آن ورقهی کوچک یادداشت تَرَکخوردهات آمد، دنیا از حرکت ایستاد. فقط چهار کلمه: «دیگر نمیتوانم صبر کنم.» همانجا بود که غمِ زاده از تیشههای درد در روحم فرو رفت. و منی که در اوج حماقت، گمان میکردم، تازه پیروز شدهام. تازه آزاد بودم که به دنبال تو بدوم، اما تو دیگر نیستی. اشک میریزم، اما این اشکها برای کیست؟ برای تو که رنج کشیدی و تنها ماندی؟ یا برای خودم؟ برای آن آرتور ترسویی که فکر میکرد عشق ورزیدن، یعنی پنهان کردن معشوق در سایهها. شمع دارد خاموش میشود، غمزدهترین سرخ معشوقِ من. با هر ثانیه، تاریکی این کنج عمیقتر میشود. و من میدانم که وقتی آخرین ذرهی نور بمیرد، چیزی برایم باقی نخواهد ماند؛ جز این نامهی بیجان، و عشقی که دیر به آن اعتراف کردم. ولی بدان؛ ای مـاهِ تاریکِ من، که رویایِ داشتنت تا آخرین نفسهای کیهـان متروکهترین آرزویم باقی خواهد ماند. همیشه، تا آخرین نفس؛ آرتـور#𝑁𝑜𝑣𝑒𝑚𝑏𝑒𝑟, 𝟏𝟕𝟓𝟔
نفسِ زِیانا
آخرین شمعِ روی میز هنوز میسوخت، ولی نورش دیگر گرمایی نداشت. سایههای اتاق در حرکتی آرام و سنگین میلرزیدند، گویی خود فضای منحوس میان چهار دیوار، نفسهای آخرش را میکشید. درست در مرکز این تاریکیِ ناآرام و مغشوش، "موراکِل" آنکه نجوایِ پایان را میشنود؛ ایستاده بود خدای مرگی که وجودش سردتر از خلأ میان ستارگان بهسـان مادهی تاریک، میجوشید. چشمانش که کهکشانی از خاموشیهای ابدی را در خود داشت، به بدن بیحرکت پسری بر تخت دوخته شده بود، کایلان. مأموریتش ساده به نظر میرسید؛ روحی که مدتها پیش میبایست سفر خود را به سرای سکوت آغاز میکرد، اما چیزی در اینجا داشت اشتباه پیش میرفت. رشتهی نقرهایِ روح او، درخشان و محکم، هنوز به بدنش چنگ میانداخت، حال آنکه باید مدتها پیش پوسیده و از بین میرفتند. موراکل دستانش را پیش برد، انگشتانی باریک که میتوانستند ذات وجود را از هم بگسلند. اما وقتی دستاش آرام به پیشانی کایلان نزدیک شد، موجی از گرما و نورِ زندگی چنان برخاست که او را یکگام به عقب راند. رشتههای روح برق زدند و اتاق از نوری طلایی و زنده انباشته شد. بر روی سینهی پسرک، نشانگاهی ظاهر شد؛ گل نیلوفر آبی که از دل تاریکی میرویید و میدرخشید. این همان چیزی بود که محفل "سایرا"، خدایان مرگ، قرنها در جستجویش بودند. "نفَسِ زِیانا"، قدرتی افسانهای که نه تنها میتوانست روح را از چنگال مرگ برهاند، بلکه قادر بود به موجودات بیجان، زندگی و امید ببخشد. قدرتی که میتوانست "روح خفتهی" ماهیتی اساطیری، موجودی که گفته میشد رویایش جهان را از ورطهی ناامیدی نجات خواهد داد را از خواب هزاران ساله بیدار کند. سوختن شمع آخر، حالا دیگر نه نشانهی پایان، که نماد مقاومتی غیرمنتظره بود. موراکل احساس کرد که سرمای درونش برای نخستین بار دارد ترک برمیدارد. این تنها یک مأموریت ساده نبود؛ این نبردی بود بین دو اصل هستی؛ فرمانبرداری از قوانین ابدی مرگ، و طمع برای دستیابی به قدرتی که میتوانست آن قوانین را برای همیشه زیر پا بگذارد. او شمشیر ساخته شده از مه تاریک را از غلاف بیرون کشید، اما نگاهش به آن نشانهی درخشان بر سینه پسرک میرقصید و میلرزید. محفل سایرا به او دستور داده بود هر که صاحب این قدرت را یافت، نابود کند. اما در سکوت اتاق، تنها چیزی که میشنید ضربان آرام و سرسختانهی قلب شخصی بود که مرگ، برای نخستین بار، از پذیرفتنِ روحش داشت سر باز میزد.
Repost from دنیـای خاکستـری
چالـش نامههای ناتمام
یک مورد رو انتخاب و به سبک خودتون ادامه بدید: • «آخرین شمع روی میز هنوز میسوخت، ولی…» • «برایم نوشته بود: اگر این نامه به دستت رسید، یعنی هنوز زندهام…» • «از ایستگاه چهارم که گذشتم، دیگه مطمئن نبودم دنبال چیام..»پنج نوشتهی برتر با رایگیری یک هدیه از طرف من دریافت میکنند.
من عاشق سایهات شدم، پیش از آن که خورشید چهرهات را به من نشان دهد.#𝐷𝑒𝑐𝑒𝑚𝑏𝑒𝑟, 𝟏𝟖𝟖𝟎
