با طعم ریحان🍃☕
Open in Telegram
دست نوشته های یک پزشک جوان در باب زندگی و هر آنچه زیست میشود. ✍️ راه ارتباطی: @FARJADI_R دایرکت کانال هم بازه اگر دوست داشتین، از گوشه سمت چپ صفحه میتونین پیام بدید :) 🧷 اولین نوشته پین شده است :)
Show moreIran137 085The category is not specified
348
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
بخشی از من در گذشته جاماند که آرزو داشتم تا آینده ی دور، بماند...
@nightfolks|برای آدم های شب
زمان خیلی سریع میگذره و
ما به سرعت داریم همون بزرگتر هایی میشیم که یه روزی نقدشون میکردیم
و الان کم کم درکشون میکنیم.
🥲
متنِ کوتاهِ پایین، اولین sms ای هست که مرسانای کلاس اولی موفق شده برای بابام بفرسته.
[ سلام بابا بابا چه را جباب نمیدی ]
ترجمه: سلام بابا. بابا چرا جواب نمیدی :)
#آدمکوچولو
دیگر نه اصراری به زندگی دارم؛
نه اصراری به مرگ.
یعنی من مرده ام.
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی؛ بلند می شوم با هم صبحانه میخوریم، کمی گپ میزنیم، بعد هم میروم سری به خاک دوستانم بزنم و برگردم.
اگر هم حوصله ام نشد،
شاید همان دور و بر ها خودم را چال کنم.
چراکه دیگر نه اصراری به زندگی دارم؛
نه اصراری به مرگ.
●● ●●
آخرین شعر از کتاب سه گانه ی خاور میانه؛
جنگ عشق تنهایی...
داشتم با زندگی کنار می آمدم که با من کنار نیامد؛
تا آهسته از کنار هم عبور کنیم.
•••
ما در خیابان ها سرگردانیم.
در سفارت ها سرگردانیم.
در مرز ها سرگردانیم.
ما چون تکه های چوب بر دریا سرگردانیم.
و حتی نمیتوانیم غرق شویم.
این روز ها کتاب شعری رو شروع کردم با این نام؛
"سه گانه ی خاور میانه؛ جنگ، عشق، تنهایی"
نوشته ی گروس عبدالملکیان.
هر چند وقت یکبار در حین خوندن شعر ها، چند خط آدم رو به فکر میبره و یا اونقدر به جان میشینه که نا خودآگاه چند بار زیر لب تکرارش میکنی.
اینجا کم کم، اونچیزی که از این کتاب دوست داشتم رو باهاتون شریک میشم :)
باشد که تو سرمای این روزها این چند خط شعر خاورمیانه ای، گرمای روحتون بشه :)
آدمیزاد همینه!
سنگ هم از آسمون بباره باز اگر زنده بمونه به فردا فکر می کنه.
این روزها و روز های مشابهِ این روز ها، که در این عمر کوتاهی که داشتم کم هم نبوده؛ تا کمی سرم خلوت میشه، مچ خودم رو در حال فکر کردن به روز های آینده میگیرم.
میل به پیش بینی کلافه کننده شده...
امسال بار ها حس کردم، به عنوان یک انسانِ ساکنِ خاورمیانه زیاد تر از جیره ی جغرافیاییم خودم رو درگیر آینده میکنم :)
طول کشید تا قبول کنم آدم ها بر اساس جایی که به دنیا میان قسمت خوبی از سرنوشتشون محدود میشه!
اگر بچه ای داشته باشم و یک روز از من بپرسه آینده یعنی چه قدر؟
یکسال، دوسال یا ده سال...
بهش میگم؛ بستگی به این داره کجا زندگی میکنه :)
۱. امروز یک بچه ی ۶ ماهه رو با شکایت کم وزنی آوردن پیشم.
آخر ویزیت به مادرش گفتم برای بررسی مجدد وزن یک ماه بعد بیارش.
وسط حرف زدن فکرم مشغول واژه ی " یک ماه" شد؛
یک ماه؟...
این روز ها حرف زدن از یک ماهِ بعد سخت تر از قبل شده.
۲. چند ساعت بعد، به خانمی مبتلا به دیابت گفتم سه ماه بعد آزمایش قندت رو بیار خودم ببینم.
مکث کردم؛
حرفم رو اصلاح کردم؛
گفتم؛ انشالله البته :)
اگر شد؛ بیار آزمایشت رو ببینم.
۳. هر سال حوالی بهمن و اسفند به فکر تصمیم گیری برای سال جدید بودم.
مثل خیلی از آدم های معمولی دیگه...
امسال اما، تو هر سه بار تلاشم برای برنامه ریزی؛ متوقف شدم.
مشکل اینجاست که ما کتاب " چگونه برنامه بریزیم" را از فلان مرد اروپایی و آمریکایی میخونیم و در حالیکه وسط خاورمیانه نشستیم، میخواهیم اجرایش کنیم.
به نظرم به عنوان یک انسانِ ساکنِ خاورمیانه زیاد تر از جیره ی جغرافیاییم دارم به آینده فکر میکنم و برنامه میچینم :)
امان از درمان های اینستاگرامی
و پودر های معجزه گر
و درمان سرطان در ۵ روز
و روغن بنفشه و انواع جوشونده ها...
مثل اینکه اینجا و اونجا هم نداره :)
کاش یه روزی بیاد تا تحقیقات مطمئن، صحت حرفای آدم ها رو تایید نکرده کسی پشیزی برای ادعا هاشون ارزش قائل نشه :)
Repost from خط نامرئی🫧| فرناز مجیدی
این خانم بل گیبسون، یه مادر جوان استرالیایی که تو سال ۲۰۱۳ توی اینستاگرام، ادعا میکنه که روش تشخیص سرطان مغز داده شده و بهش گفتن که حداکثر ۴ ماه زنده است.
ایشون گفته که شیمی درمانی و رادیوتراپی انجام داده و نتیجه نگرفته برای همین رو آورده به ورزش و تغذیه سالم(وگان و خام خواری) و به این وسیله سرطانش رو کنترل کرده.
با گذاشتن تصویر از غذاهایی که میخورده و کلا زندگیش کلی فالوئر جمع میکنه.
عجیب رشد میکنه و محبوب میشه…
فالوئرهایی که خیلیهاشون سرطان داشتن یا یکی تو خانوادهشون بود که سرطان داشته باشه یا مریضی های دیگهای داشتن که از شیمی درمانی و درمانهای عادی خسته شده بودن و حالا کسی رو جلوشون میدیدن که میگفت با عوض کردن رژیم غذاییشون و ورزش حالشون خوب میشه.
بل گیبسون خیلی سریع معروف شد و دستور غذاهاش رو تو کتاب The whole pantry توسط پنگوئن که معروفترین ناشر دنیاست چاپ کرد و بعد اپلیکیشن کتاب رو ساخت که اپل به عنوان اپلیکیشن سال ازش اسم برد.
بهترین قسمت این کارها این بود که خانم گیبسون میگفت به ازای هر دانلود اپلیکیشنش به خیریه پول میده و توی شبکههای اجتماعی مدام اعلام میکرد که قسمت اعظم درامدش رو در راههای خیر خرج میکنه.
سال ۲۰۱۵، از طریق اینستاگرام اعلام میکنه كه سرطانش به خون، طحال، کبد و رحم پخش شده و سیلی از همدردی و پیامهای محبت آمیز از طرف فالوئرهاش به طرفش سرازیر میشه.
جامعه پزشکی که همیشه به ادعاهای بل مشکوک بود، برای همین خبرنگاری سعی در کشف واقعیت میکنه و در نهایت مشخص میشه که همه این ادعاها دروغ بوده و ایشون اصلا سرطان نداشته و پولی هم به خیریه نداده. 🤯🦧
نهایتا اپل اپلیکیشن رو از اپ استور حذف میکنه، پنگوئن کتاب رو جمع میکنه و دادگاه استرالیا بیشتر از ۴۰۰ هزار دلار بل گیبسون رو برای ادعای دروغ کمک به خیریه جریمه میکنه.
همه اینها ولی جوابگوی آدمهایی نیست که درمان درست، دارو و شیمی درمانی رو کنار گذاشتن چون فکر کردن راهی که این خانم نشون میده شاید باعث بشه که حال اونها هم خوب بشه.
ادمها درمان رو رها کرده بودن….
کسانی که شاید میتونستن زمان بیشتری با خانواده داشته باشن.
عمر خیلی از آدم ها اونقدر قد نداده تا به ثمر نشستن تلاش هاشون رو ببینن.
انسان های بینظیرِ زیادی در طول تاریخ، فقط رود هایی بودن که چندی در راه درست دویدن و آخرش به دریا نرسیدن. مردمان شریفی که شونه هاشون پله هایی برای دیگران شد و لا به لای برگ های تاریخ فراموش شدن.
هر کدوم از ما وقتی قدم در مسیری میگذاریم؛ نمیدونیم در انتها، اون راه به نتیجه میرسه یا نه!
خصوصا وقتی شرایط جامعه مه آلود و پر از ابهام میشه؛ هر سرمایه گذاری برای آینده بی معنی و پوچ به نظر میرسه.
اما تا بوده همین بوده.
زور بازوی آدمیزاد هیچ وقت به کنترل سرنوشت نرسیده و نخواهد رسید.
فاصله ی پیش بینی ها تا واقعیت بسیار زیاده.
و در آخر، این آدمیزادِ تنهایی که روی چیز های بسیار زیادی، هیچ کنترلی نداره؛
همینکه، بتونه بگه من تو هر شرایطی سعی کردم در جهت درستی قدم بردارم، یعنی راهِ خودش رو به ثمر رسونده؛
هر چند که داستان زندگیش، قصه ای با پایان باز باشه...
آرام بگیر ای دل و کم گریه کن ای چشم
انگار نفهمیدی و انگار ندیدی!
ای نی، چه کشیدی مگر از خلق که هر دم
ما آه کشیدیم؛ تو فریاد کشیدی.
گیرم که به دریا نرسیدی چه غم ای رود !
خوش باش که یک چند در این راه دویدی :)
همیشه میشه یکم بهتر شد.
میشه یک قدمِ(حتی خیلی )ریز به سمتِ مسیرِ درست برداشت.
تو هر شرایطی که باشی، یه کارِ نکرده یا قدمِ برنداشته هست که میتونه ذره ای اوضاع رو بهتر کنه.
آدم تا نفس میکشه یه تصمیمی، هر چند کوچیک، وجود داره که بگیره و دُرستِ اون لحظه رو انتخاب کنه.
بالاخره اگر بگردی، یه کاری پیدا میشه که انجامش بدی، یکی رو خوشحال میکنی یا به درد کسی میخوری.
خوبیِ زندگی، دقیقا همینه!
خدا میدونه همین ویژگیِ زندگی اگر نبود تا کجا میتونستیم ادامه بدیم؟
اینکه وقتی نگاه میکنی ببینی، هنوز یک کارِ خوبِ دیگه مونده که از دستت بربیاد؛ یعنی هنوز از پسِ زندگی کردن برمیای.
یعنی هنوز شقایق هست و زندگی باید کرد.
طبق تجربه؛ شروع های کوچیک معمولا بهتر جواب میدن.
قدم های کوچیک کم کم؛ در زمان ضرب میشن و تغییرات جدی رو رقم میزنن.
بیشتر آدم های موفق وقتی از گذشتشون حرف میزنن؛ میبینی مسیر رو با تصمیم های ساده شروع کردن.
شاید ذهن های بزرگی داشتن؛ اما به قدم های کوچک بها دادن و کم کم رشد کردن.
به این میگن تواضع داشتن در رشد.
که یعنی؛ راحت بودن با قدم های کوچک.
عادی دونستن شروع های نصفه و نیمه.
تلاش برای ترمیم یک تکه از یه کُلِ مُنفعل تو زندگی؛ نه تنها کَم نیست، بلکه خیلی وقت ها بهترین کاریه که از دستمون برمیاد.
وقتی تازه علوم پایه داده بودم، با یکی از سال بالایی هام که آدم موفقی هم بود صحبت میکردم، میگفت؛ میدونی!
وقتی بچه ها میان پیشم، میتونم از روی هدف گذاری هاشون بفهمم احتمال موفق شدنشون تو آینده چه قدره.
پرسیدم چجوری؟
گفت فرض کن دو نفر میان اینجا.
اولی میگه، من میخوام رتبه یک علوم پایه بشم یا میخوام چند تا مقاله تو بهترین ژورنال های دنیا چاپ کنم.
دومی هم میاد، میگه چجوری میتونم یاد بگیرم یک مقاله ی استاندارد بنویسم یا برای امتحان تصمیم دارم یه رتبه ی قابل قبول و خوب بیارم.
من طبق تجربه ام میگم؛ احتمال موفقیت دومی بیشتره.
چون هدف های سنگین در شروعِ کار، باعث میشن قفل بشی و از برداشتن قدم های کوچیک منصرفت میکنن.
بقیه تصمیم های زندگی هم تا الان طبق تجربه ی همون سال بالاییم جلو رفته.
تو زندگیم همیشه این داستان برقرار بوده؛
هدف گذاری های واقع بینانه تر = انتظارات معقول تر = ذهن باز تر = عذاب وجدان کمتر= نتایج بهتر و گاهی نتایج فوق العاده
بهترین ها رو هدف گرفتن = اضطراب بیشتر = نارضایتی مداوم = نتایج معمولا کمتر از حد انتظار
من یه زمانی تو زندگی خیلی بابت اولویت قراردادنِ میل و شادیِ بقیه تو تصمیم گیری هام هزینه دادم.
بعد فهمیدم تو زندگی نباید از اینکه تو تصمیمگیری هامون خودمون رو در اولویت قرار بدیم شرمنده باشیم.
اینو بعد از نادیده گرفتن خودمون میفهمیم، درست اونجایی که بابت همون تصمیم هات سرزنش میشی اونم توسطِ همون کسایی که به جای خودت؛ شدن اولویتت.
یادتون باشه هیچکس مسئولیت زندگیِنکرده ی ما رو برعهده نمیگیره!
پس بذارین زندگیتون رنگ و بویِ شخصیت و افکارتون رو بگیره.
خیالتون راحت!
اونایی که واقعا به خاطر خودمون ما رو بخوان، ظهور تمام و کمال شخصیتمون در تمامِ تصمیماتمون رو میخوان!
حتی اگر این به معنای انتخاب نکردن اونها باشه :)
[ شاید با توانایی بتوانید به بالاترین جایگاه برسید؛ اما برای ماندن در آن جایگاه به شخصیت نیاز دارید ]
رولف دوبلی
روزی نیست که بیاد و بره و مجبور نشم از چند نفر خواهش کنم قوانین ساده ی ویزیت پزشک رو رعایت کنن.
مثل اینکه؛
بررسی آزمایشات چکاپ ویزیت میخواد، حتی اگر هیچ مشکلی نداشته باشن.
یا اینکه، اگر شما فقط برای خودت ویزیت گرفتی نمیتونی آزمایش بچه هات و نوشتن دارو های مادرت رو هم تو همین ویزیت جا بدی. باید برای هر نفر یک نوبت جداگانه بگیری.
و چیز های ساده ای از این دست...
حالا وقتی روزی بالای ۱۰ بار اینچیزا رو به آدم ها توضیح بدی و معمولا بعدش با پرخاش و رفتار بدی مواجه بشی؛ دیگه صبرت کم میشه.
وقتی از لطفت سوء استفاده میشه دفعه ی بعد با احتیاط و مکث بیشتری به کسی کمک میکنی.
حالا اگر یک نفر این وسط واقعا نیاز به کمک داشته باشه و محتاج همون اندک پول ویزیت باشه، میون سیل آدم های بی قانون گم میشه.
اگر قرار باشه پزشکی بدون ویزیت مریض ببینه، باید اونی باشه که واقعا نیازمنده نه اونی که بدونِ دلیل موجه، زورش میاد منتظر بمونه یا حاضر نیست برای کاری که براش انجام میشه هزینه بده.
متاسفانه بیشتر اوقات، اون صبر و حوصله ای که باید صرفِ آدم های واقعا نیازمند بشه صرفِ کلنجار رفتن با آدم های فرصت طلب و قانون شکن میشه.
بقیه چیز ها هم همینه؛
همیشه یه عده قلیل از آدم های اشتباه حق بقیه رو پایمال میکنن و مشکل درست میشه.
شعر خوب با خوانش خوب بشنویم :)
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
"حامد عسگری"
