𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐
Closed channel
𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦 ` @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .
Show more2 954
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-2830 days
Posts Archive
خوشحالم که کنارمونید ، و خوشحالم که زود جا نزدم و چنلو ول نکردم و تا اینجا پیش اومدم
و ممنون از هرکی طی مسیر کمکم کرده و هنوزم داره میکنه و همینطور همسر کوجولوی شیرینم
این که تا اینجا ادامه دادیم و هنوز داریم ادامه میدیم تا سناریو های متنوع تر و بهتر براتون بزاریم همش و همش به خاطر حمایت های شماست
باتم همیشه تا دیروقت توی کافه کتابی که کار میکرد میموند ، پسری آرام و درونگرا بود که کار اصلیش وقت گذروندن با قلم و کاغد بود ، اون کار خطاطی انجام میداد و گاهی سفارش های محدود میگرفت و از پشت شیشه بخار گرفته کافه به رهگذرها نگاه میکرد
یک شب بارانی وقتی باتم مشغول نوشتن یه شعر زیبا با جوهر روی یک نکه چوب بود ، تاپ وارد مغازه میشه و از پشت شیشه نم گرفته عینکش به باتم خیره میشه
تاپ یک پزشک بود که دنبال یک کتاب درباره روانشناسی بالینی میگذشت و همین انتخاب و افشای شغلش باعث میشه باتم که همیشه از آدمای پرسروصدا دوری میکرد حس کنه کسی که روبه روشه آرامش خاصی داره
از اون شب دکتر گهگاهی به کافه کتاب میومد ، اول برای کتاب ، بعد برای یک فنجان قهوه و بعد ها فقط برای شنیدن یک جمله از باتم ، باتم هم کمکم بهش اعتماد میکنه و حرفایی که هیچ وقت به کسی نمیزد رو به تاپمیگه
شبی که تاپ برای خدافظی از باتم میاد متوجه لرزش دستش میشه و یادآوری سرفه های پی در پی باتم تلنگری به تاپ میزنه ، اون شمارشو روی تک کاغدی مینویسه و به دست باتم میده و ازش میخواد یه سری به کلینیکش بزنه
و این میشه آغاز رابطه پزشک و بیمار دوست داشتنیش ، رابطه ای که ریشه هاش نه در نُسخه و دارو ، بلکه توی بارانی ترین شب سال لابه لای قفسه های کتاب بین نگاه دو آدم خسته جوانه میزنه
t.me/PixieeHallow 〞#Gay
፥ 📕 ˖ #Romance ,#Soft
نظری درباره سناریو ها دارید؟ . یا چیزی که فک میکنی کم دارن و میتونه بهش اضافه بشه
یا هرچی . میشنوم
@PixieeUnkbot
