𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐
Closed channel
𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦 ` @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .
Show more2 954
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-2830 days
Posts Archive
باتم یه دختر بیست ساله ، عصر ها به میدون قدیمی شهر میومد شبیه یه جور عادت ، بعضی وقتا با چند تا پسر میخندید و گاهی سیگار میکشید و مردم با نگاه بد از کنارش رد میشدن ، تاپ اون روز برای خرید کتاب به مغازه روبه روی میدون رفت و وقتی برگشت نگاهش بی اختیار روی باتم افتاد ، باتم لحظه ای سرشو بلند کرد و همون نگاهِ پر سکوت کافی بود تا دل تاپ بلرزه
تاپ زن سی ساله ای بود که شخصیت سردی داشت و زیاد اهل حرفای اضافه نیود و سرش تو کار خودش بود ولی از وقتی اون دختر رو دیده بود همه چی تغییر کرده بود
باتم توی شهر هزارجور حرف پشتش بود ، مردم میگفتن هر.زهست ، یکی میگفت واسه همه عشوه میاد اما تاپ با چشم خودش فرقشو دیده بود که چجوری لبخندش خجالتی میشد وقتی یکی بهش محبت میکرد
تاپ قلبشو با هیچ کس شریک نمیشد ولی به وضوح میدونست اون دختر بی اجازه وارد قلبش شده
یک شب تو کوچه خلوت با چراغ نیم سوز ، باتمو ته کوچه گیر میندازه و بهش نزدیک میشه ، خیلی صحبت نمیکنن ولی تاپ یک جمله دم گوشش میگه که همون باعث شروع یک رابطه ای میشه که هیچ کس باورش نمیشد
- همه چی رو دربارت میدونم ، ولی بازم میخوامت t.me/PixieeHallow 〞#Lesbian
፥ 🍧 ˖ #Romance ,#Soft
باتم صاحبت یه کافه شیرینی پزی کوچیک بود ، سرزندگیش بیشتر شبیه بچه هایی بود که هیچوقت بزرگ نمیشن. وقتی مشتری میاومد، با هیجان میپرید سمت ویترین و با ذوق میگفت: "ببین اینا تازه از فر درومدن!" انگار نه انگار که شغلشه، بیشتر مثل یه بازی یا سرگرمی براش بود. گونههاش همیشه یه ذره سرخ بودن، مخصوصاً وقتی آرد روی صورتش مینشست و حواسش نبود ، با هر چیزی ذوق میکرد، از بوی شیرینی گرفته تا رنگ کاکائو
تاپ درست نقطهی مقابل اون پسر بود؛ همیشه یه خستگی قدیمی تو نگاهش بود، انگار هزار بار بیشتر از سنش زندگی کرده. چشمهاش بیحوصله و سرد، مثل کسی که هیچ چیز دیگهای شگفتزدهش نمیکنه. وقتی سیگار یا لیوانی دستش بود، بیشتر شبیه یه عادت کهنه بود تا لذت
باتم برای اولین بار راهش سمت بار کشیده بود ، جایی که برای امثال اون ساخته نشده بود و خیلی تصادفی نگاهش به تاپ گره میخوره و انگار دو دنیا باهم برخورد میکنه یکی تاریک و پر دود و یکی رنگی و شیرین
تاپ بدون این که چیزی بگه به باتم اشاره میکنه سر نیزش بشینه ، یه تضاد بین نگاه هاشون موج میزنه ، مثل دوتا نت مخالف که سعی میکنن باهم هماهنگ شن ولی بدون هم ناقص ان
بعد از اون شب باتم چندین بار به تاپ سر میزد و هربار شیرینی های کوچیک و بزرگ براش میاورد ، تاپ بارها با تمسخر پسش زده بود ولی کمکم ناخوداگاه دستش سمت اون رنگ ها میره و هارمونی عجیبی بین دود سیگار و طعم شکر شکل میگیره
t.me/PixieeHallow 〞#Gay
፥ 🍰 ˖ #LittleSide ,#Romance
