4 836
Subscribers
-224 hours
+17 days
+7930 days
Posts Archive
4 837
جوهرِ تلقیِ مارکسیستیِ ماسک (یا ماسکیستیِ مارکس) بر این فرض استوار است که فناوری، فرد را مرخص میکند تا هرچه دلِ تنگش خواست بکند؛ و تنها در چنین نقطهایست که انسان برای پی گرفتنِ انواع فعالیتهای مولد، هنری، علمی و تفریحی، در هر زمان و به هر شیوهای که اراده کند، رها خواهد شد. باید دقت داشت که اینجا «آزادی» به آینده حواله داده میشود، چرا که تحققِ قلمرو آزادی منوط به پیششرطِ تسخیرِ قلمرو فراوانی است.
ماسک بیتردید از قماش راستِ افراطی نیست، اما چهبسا خطری بهمراتب مهیبتر به شمار رود. او به جای آنکه حالِ موجود را به سودِ بازگشت به گذشتهای اسطورهای به تباهی بکشد، حال را فدای پیشدستی در تسخیرِ آیندهای میکند که آن نیز اسطورهایست. مایهی تعجب است که او لاف میزند پیشبینیهایش بیش از دیگر آدمیان به ثمر مینشیند؛ حال آنکه پیشبینی در کار نیست: تاریخ از پیش مکتوب و مقدر نشده، و از این روست که پیشگویی، آینده را پیشبینی نمیکند، بلکه آینده را خلق میکند. این همان رسالتیست که ماسک برای تحققش چنگ و دندان نشان میدهد: «مهندسی مجدد زمان». برای درک عمقِ فاجعه و عواقب این رویکرد، بازخوانیِ مجموعهی «بنیاد» اثر ایزاک آسیموف واجبِ عینیست.
اگر چپگراها ماسک را (همانند دیگر غولهای فناوری) در کسوتِ «دشمنِ شماره یکِ عمومی» نشانهگذاری کردهاند، از آن روست که او در همان میدانِ تخیلیِ گفتمانِ یوتوپیک-اخلاقیِ خودِ چپ (با ریشههای مارکسیستیاش) خیمه زده است: یعنی میدانِ انحصارِ آیندهسازی. به بیان دیگر، او با چنگ زدن به یک خطِ سیرِ معین از رویدادها و تخطئه و حذف سایر سناریوها، آینده را در انحصار خود قفل میکند. از این منظر، ماسک خصمِ سرسختِ «جامعهی باز» است (جامعهای که خصلت ذاتیاش در گرو داشتنِ آیندهای گشوده و نامتعین است).
4 837
ایلان ماسک؛ منجی فردا یا دیکتاتور آینده؟ چرا چپگراها دربارهی تکبروزها اشتباه میکنند
یادداشتی بر مصاحبهی ایلان ماسک با «اکونومیست»
تحلیلهای جریان چپ پیرامون «تکبروزها» (همان فرماندهان غولهای فناوری) بنیاداً وسراپا خطاست؛ هنگامی که این بازیگران را در کادر ارتجاعِ راستِ افراطی جای میدهند.
مسألهی ایلان ماسک را بنگرید. جریان چپ یا تقریباً چیزی از ماسک نفهمیده، یا همهچیز را درست تشخیص داده است.
دیوگو دوترو اخیراً در تاریخ ۲۷ ژوئن ۲۰۲۶ در مجلهی «اطلاعات دموکراتیک» مقالهی جذابی دربارهی مصاحبهی ایلان ماسک با زانی مینتون بدوز، سردبیر ارشد «اکونومیست» منتشر کرده است. حق با اوست. امّا در همسویی با دیوگو، برداشت من از آنچه ماسک در آن مصاحبه بر زبان رانده چنین است:
ماسک نه از قماش راستِ افراطی است و نه مگا (MAGA) محسوب میشود؛ هرچند در سطح سیاستورزیِ روزمره و عملگرایانهی مقطعی، میان افکار او و ایدئولوژی سردمدارانِ ترامپیست اشتراکاتی دیده میشود (نظیر پشتیبانی از ملیگراییِ پوپولیستی جریانهای افراطی اروپا، همچون حزب AfD در آلمان).
با این وجود، او یک مرتجع نیست؛ در پی انقلابِ معکوس و بازگشت به قرن یازدهم میلادی هم نیست، بلکه میخواهد یکسره به قرن بیستوسوم پرتاب شود (همان دنیای «پیشتکستارگان» یا Star Trek کلاسیک که وقایعاش در فاصله سالهای ۲۲۵۵ تا ۲۲۹۳ میگذرد). طبیعتاً در این جهشِ بزرگ، سرنوشتِ آنان که در پسِ صحنه جا میمانند برایش پشیزی ارزش ندارد.
الگوی الهامبخش او، آیندهای سرشار از وفور نعمت (و تهی از پول) است؛ درست مانند همان تصویرِ ارائهشده در Star Trek یا آنچه در مجموعهی «فرهنگ» اثر ایان م. بنکس مطالعه کرده است — روایتی از یک جامعهی بینستارهایِ پساکمیابی. برای او اهمیتی ندارد که «ناوگان ستارهای» در Star Trek نظامیست سلسلهمراتبی و فاقد هرگونه نشانهای از دموکراسی؛ چرا که ماسک به هیچ صراطی دموکرات نیست.
بدیهیست که ماسک فرسنگها با سیاست بیگانه است و از همین رو ترهای هم برای دموکراسی خرد نمیکند. در افقِ موهومی که او برای آینده ترسیم میکند، از سیاست خبری نیست؛ امری که به تعبیر هانا آرنت (حدود ۱۹۵۰) در دستنوشتههای پُستهومش دربارهی «سیاست چیست»، هولناک و ویرانگر است. به باور آرنت، این وضعیت به همان اندازه هولناک است که آرمانشهرِ مارکسیستیِ جامعهای عاری از سیاست (یعنی تهی از دموکراسی):
«آرمان سوسیالیستیِ غایتِ تکامل بشر در بندِ جامعهای بدون دولت — که نزد مارکس هممعنا با جامعهی بدون سیاست است — بهیچوجه خیالی و یوتوپیک نیست: بلکه تماماً هولناک است.»ماسک پیشرانِ آرمانشهر (یا شاید در واقع ضدآرمانشهرِ) خویش است و وقوع یک «تکینگی» را در افقِ ده سالهی آینده پیشبینی میکند؛ نقطهای که در آن هوش مصنوعیِ دیجیتال و رباتهایِ مبتنی بر هوش مصنوعیِ فیزیکی، جایگزین تمامی افعال و مناسک انسانیِ معطوف به بقا خواهند شد. نکتهی تأملبرانگیز اینجاست که این چشمانداز به طرز غریبی پهلو میزند به همان «رگه و قلمروی وفور» که کارل مارکس در سر داشت؛ مدینهی فاضلهای که در آن انسانها نه از روی ناچاری برای بقا، بلکه از آنرو به کار و فعالیت تن میدهند که عملِ آفرینش، دگرگونی طبیعت و همافزایی با همننوعان، عینِ لذت و خودشکوفایی است. در همین راستا، مارکس (۱۸۴۵-۱۸۴۶) در «ایدئولوژی آلمانی» حکم میکند:
«در جامعهی کمونیستی، جایی که هیچکس به حوزهی انحصاریِ خاصی محدود نیست، بلکه هر فرد میتواند در هر شاخهای که دلخواهش باشد به کمال برسد، این جامعه است که تولیدِ کل را سازماندهی میکند و بدینترتیب این امکان را فراهم میسازد تا من امروز کارِ خاصی کنم و فردا کاری دیگر؛ صبح به شکار بروم، بعدازظهر ماهیگیری کنم، سرِ شب گلهداری کنم و پس از شام به نقد و نظر بنوشتم، دقیقا مطابق میل و ارادهام، بدون آنکه ناگزیر شوم روزی روزگاری منحصراً صیاد، ماهیگیر، چوپان یا منتقد باقی بمانم.»
4 837
الحدث:
ابو علی العیانی، فرمانده واحد واکنش سریع حوثی ها در خط مقدم البره در پی درگیریهای سنگین در جبهه الوازعیه در استان تعز به همراه چند تن از سربازانش تسلیم شدند.
4 837
سوالی پیش خواهد آمد که فتوای مشهور وهرانی (۱۵۰۴ م) فقه بقا تحت تفتیش عقاید (Inquisition) و جواز تظاهر به مسیحیت برای حفظ جان بود؛ در حالی که مهاجران مسلمان در اروپای امروز، نه تحت شکنجه و تغییر دین اجباریاند و نه در حال تقیه، آیا میشود در مقام قیاس فهمیده شود؟
4 837
Repost from تـُراث📚کانال عدنان فلّاحی
البته محتوای فقه اقلیات دستاورد فقیهان معاصر نظیر قَرَضاوی و عَلوانی نبوده و نیست. فقه اقلیات دستکم از قرن 16میلادی و با سقوط دولتهای مسلمان در اَندَلس شکل گرفته بود: اینکه به هر حال تکلیف مسلمین ساکن در دل پادشاهیهای کاتولیک (موسوم به مُدَجّنها) چیست؟ تقیه کنند و به تغییر دین اجباری ظاهرا تن بدهند یا اینکه به سرزمینهای مسلمان مهاجرت کنند؟
ضمن اینکه مفهوم "دار عهد" ربطی به مناسبات حقوقی بین شهروندان و دولت در سرزمین غیرمسلمان ندارد، بلکه دار عهد بر اساس فقه قدما به سرزمینی اصطلاحا غیر اسلامی گفته میشد که اگرچه دار الاسلام نیست اما در حالت جنگ و تخاصم با مسلمین هم به سر نمیبرد و با حکومتهای مسلمان در وضعیت صلح یا عهد و پیمان قرار دارد. ماوَردی و ابن فرّاء ـ هر دو از قاضیان دولت عباسی ـدر آثار خود به این نوع از "دار" اشاره کردهاند.
@AdnanFallahi
4 837
دموکراسی و بلای صندوق رای، عملگرایی انتخاباتی را به جلب آرای حاشیهنشینان حرکت داد.
در کنار مبانی تئوریک، ضرورتهای صندوق رأی نقشی تعیینکننده در تحکیم این اتحاد ایفا کرد. با سکونت متراکم مهاجران مسلمان در حاشیه کلانشهرهای اروپایی، احزاب چپ (نظیر «فرانسه تسلیمناپذیر» یا شاخه چپ حزب کارگر بریتانیا) پایگاه اجتماعی جدیدی یافتند. این احزاب برای جلب بلوک رأی حاشیهنشینان، گفتمان ضدتبعیض خود را تقویت کرده، از نقد سنتهای اسلامی فاصله گرفتند و مطالبات هویتی اقلیتها را به رسمیت شناختند. در نتیجه، ائتلافی عملگرایانه شکل گرفت که ضمن ورود نمایندگان مسلمان به ساختار قدرت، وزن سیاسی چپ را در مناطق چندفرهنگی تضمین کرد.
4 837
سیاست هویت، تقاطعگرایی و اسلامهراسی، حامل زبان طراز نوین و موضوع چپها شد.
چرخش چپ نو از تحلیل طبقاتی مارکسیستی به سمت سیاست هویت و چارچوب تقاطعگرایی، زمینه همبستگی نوینی را پدید آورد. در این دستگاه فکری، «اسلامهراسی» فراتر از نقد دین، به عنوان نوعی نژادپرستی فرهنگی و ساختاری علیه بدنی غیرغربی و رنگینپوست بازشناسی شد. برای مثال، زن محجبه در تقاطع چند ستم متداخل—جنسیتی، نژادی، اقتصادی و مذهبی—قرار میگیرد. از این رو، چپهای پروگرسیو وظیفه خود دیدند که در برابر هژمونی اکثریت سفیدپوست و قوانین سکولار محدودکننده (مانند ممنوعیت حجاب در فرانسه)، تمامقد از هویت و حقوق اقلیت مسلمان دفاع کنند.
4 837
نظریه پسااستعماری و محوریت مسئله فلسطین را وارد دانشگاه کرد.
ادبیات چپ نو، متأثر از نظریه «شرقشناسی» ادوارد سعید، جهان اسلام را نه تهدیدی الهیاتی، بلکه قربانی ساختار استعمار غربی و سلطهجویی نومحافظهکارانه تحلیل میکرد. بر این پایه، هویت مسلمانان به جای مذهب، به مثابه نماد فرودستی ژئوپلیتیک بازتعریف شد. در این میان، آرمان فلسطین به عنوان گرهگاه مقاومت ضدامپریالیستی، پیوندی استراتژیک میان چپهای رادیکال و جوامع اسلامی پدید آورد. این همپوشانی نظری، خیابانها و دانشگاههای غرب را به صحنه کنشگری و تظاهرات مشترک تبدیل کرد تا دفاع از خاورمیانه به پیکاری نمادین علیه غربمحوری و امپریالیسم بدل شود.
4 837
با یازده سپتامبر قضیه ایدئولوژیکتر شد. اسلامگرایان به قلب جهان سرمایهداری حمله کردند. آن را به نوعی با خطر مواجهه کردند. جنگ با افغانستان باعث شکلگیری ائتلاف توقف جنگ (Stop the War Coalition) در بریتانیا شد. این ائتلاف، نمونه برجسته همپیمانی چپ و اسلامگراها در اروپا بود؛ جایی که گروههای چپ رادیکال مستقیماً با انجمن مسلمانان بریتانیا (MAB)—که پیوندهای نزدیکی با اخوانالمسلمین داشت—ائتلاف خیابانی میلیونی تشکیل دادند.
4 837
مسلمانان جایگزین «طبقه کارگر بومی» شدند؛ گروهی که با تبعیض ساختاری، بیکاری مزمن، دستمزدهای پایین و پیشداوری نژادی روبهرو بودند. دفاع از آنان نه از باب باور به احکام اسلام، بلکه به مثابه دفاع از «محرومان و فرودستان» (Subalterns) فهمیده و تبلیغ میشدند.
4 837
با جا به جایی «سوژه پرولتاریا» به حاشیهنشینان مهاجر، سر و کله چپها در اتحاد با مفتیها امت پیدا شد.
این مسئله با افول صنایع سنگین، تضعیف اتحادیههای کارگری سنتی در اروپای پسافوردیستی و فروپاشی بلوک شرق، احزاب و متفکرین چپ ارتودکس را با بحران مخاطب و نماینده طبقاتی مواجه کرد.
نسل جدید چپ، برای حل این بحران بهویژه با الهام از تئوریهای نئومارکسیستی، نظریه انتقادی و مطالعات پسااستعماری، دریافت که استثمارشدهترین لایه در کلانشهرهای اروپایی و حاشیه نشینان ، مهاجران مسلماناند. پس اصل جنس را یافتند.
4 837
«سوژهپرولتاریا» با حاشیهنشینان مهاجر با افول صنایع سنگین، تضعیف اتحادیههای کارگری سنتی در اروپای پسافوردیستی و فروپاشی بلوک شرق، احزاب و متفکرین چپ کلاسیک با بحران مخاطب و نماینده طبقاتی مواجه شدند
4 837
برخی جریانهای سلفی مهاجرت را وظیفهای برای «احیای خلافت» یا رساندن دعوت به سرزمین کفر تفسیر کردهاند، هرچند سلفیهای سنتی همچنان زندگی دائمی میان غیرمسلمانان را نکوهش میکنند.
4 837
جماعت اخوانالمسلمین و شبکههای مرتبط با آن نیز ساکت نبودند؛ ساختارهایی مانند اتحادیه سازمانهای اسلامی در اروپا (FIOE) چارچوبهای نظری اخوان را برای مشروعسازی نهادسازی مذهبی، تأسیس مدارس و مراکز مدنی در اروپا به کار بستند. اینجا ورق برگشت.
4 837
پس از مدتی طارق رمضان پا را فراتر گذاشت؛ وی با عبور از رویکرد انفعالی که مبتنی بر بقا مسلمان در کشور غیر مسلمان بود، نظریه «شهروندی کامل و مسلمان اروپایی» را مطرح کرد. رمضان تأکید دارد که غرب برای نسلهای جدید نه سرزمین غریبه، بلکه «خانه» (دارالشهادة) است؛ جایی که مسلمان باید به عنوان شهروندی فعال در خیر عمومی جامعه مشارکت کند.
4 837
یوسف القرضاوی و طه جابر العلوانی، دو فقیهی هستند که میتوانند از بنیانگذاران اصلی چارچوب نظری «فقه اقلیتها» نام گیرند. . آنها با تأسیس شورای اروپایی افتاء و پژوهش (ECFR)، زیستن مسلمانان در اروپا را مشروط بر حفظ دین، پایبندی به قوانین کشورهای میزبان و انجام وظیفه اخلاقی و تبلیغی کاملاً مشروع اعلام کردند.
4 837
در تاریخ فقاهت جدید در دل امت اسلام، فقهی پدید آمد با عنوان فقه اقلیتها (فقه الأقلیات المسلمة) ؛ که بر این اصل استوار شد که احکام فقهی باید با شرایط خاص اقلیتها در غرب تطبیق پیدا کند و اصل را بر بقا، حفظ هویت و مشارکت مدنی قرار دهد، نه این که به هجرت معکوس به کشورهای مبدأ باشندگان امت ایستاده باشد.
4 837
فقهای اسلام استدلال کردند که چون در غرب آزادی مذهبی و قانون حاکم است و پیمانی حقوقی میان شهروند و دولت وجود دارد، غرب «دارالعهد» (سرزمین پیمان) یا «دارالدعوه» (سرزمین رساندن پیام اسلام) محسوب میشود و اقامت در آن مباح است؛ از همین روی عذر شرعی برای مهاجرت نکردن هم وجود نداشت.
