en
Feedback
داستان نویس

داستان نویس

Open in Telegram

دانشجو مهندسی شیمی و ادبیات دراماتیک. علاقه مند به ادبیات و داستان سرایی.

Show more
918
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1830 days
Posts Archive
در عمقِ نگاهت، خورشیدی طلوع می‌کند که یخ‌های زمان را می‌شکند. تو همان رؤیایِ پنهانی، که در تاریک‌ترین شب‌های دل، ستاره‌ای می‌شود و راه نشان می‌دهد. بی‌تو، جهان تکرارِ یک سکوتِ محض است، و با تو، هر لحظه، آغازِ ترانه‌ایست که هرگز پایان نمی‌یابد.

در سکوت شب‌ها، نام تو، نه زمزمه، که فریادی پنهان است در اعماق جانم. هر تپش قلبم، بی‌قرارترین نجوایِ توست. تو آن موجی، که مرا به ساحل خویش می‌خواند، و من دریایی‌ام، تشنه‌ی آغوشِ بی‌پایانِ تو.

در امتداد نگاهت، خورشید هم شرمگین می‌شود. من گم شده در آبی چشمانت، آرام می‌شوم، و زندگی، تنها بهانه ای برای دوست داشتن توست. هر تپش قلبم، بیتی از یک غزل ناگفته است، که وزن آن، فقط با حضور تو موزون می‌شود. تو آمدی و عشق، همان واژه بی‌جانی که بود، اکنون تمام نفس‌های من است.

در جانِ من، تویی؛ نه آغازی، نه پایانی. هر نگاهت، یک طلوعِ بی‌مانند. هر نفست، نبضِ ابدیِ این دلِ بی‌تاب. بگذار غرق شوم در تو، در عطرِ پیراهنت، تا جهانِ دیگری، جز ما، نباشد.

در نگاهت غرق، گم می‌شوم آرام در پیچ‌و‌تاب چشمت، هر لحظه یک پیغام عشقت چو بادی، بر گیسوانم می‌زند شانه من با تو آرامم، این بهترین بهانه.

در عمق نگاه تو، خورشید، هر صبح فروزان‌تر می‌تابد. و از سکوت لبان تو، آهنگی برمی‌خیزد که روح شب را به وجد می‌آورد. تو، تمامِ شعرِ ناگفته‌ی منی در دفترِ بی‌انتهایِ عشق.

در تب نگاهت ذوب می‌شود این جان، هر "سلام" تو، صد شعر ناگفته، صد داستان. پلکی بزن، تا جهانم بهاری شود، عشق تو نبض زمان است، در این بی کران.

باز هم یک غروب دیگر از سال آخر. بوی کهنگی و تمام شدن می‌دهد این هوا. بوی کتاب‌های تاریخ نخوانده، آرزوهای دفن شده زیر خروارها واقعیت تلخ. این روزها، حتی سکوت هم برایم سنگین است، پر از حرف‌های ناگفته، پر از فریادهای خفه شده‌ای که ته گلویم گیر کرده‌اند. پشت پنجره می‌ایستم، خیره به خیابان‌هایی که هر روز برایم غریبه‌تر می‌شوند. این شهر، دیواری بلند از نابرابری و خشونت دور خودش کشیده، و من همیشه پشت این دیوار مانده‌ام. یک غریبه‌ام در خانه‌ی خودم. طردشده، انگار هوایی که نفس می‌کشم هم سهم من نیست. یاد آن روزهای بچگی بخیر که فکر می‌کردم می‌توانم هر کسی باشم؛ پزشک، معلم، یا حتی یک فوتبالیست مشهور. حالا حتی رویای یک زندگی ساده، یک سقف امن و یک لقمه نان بی‌منت هم برایم لوکس شده است. آن توپ پلاستیکی که تمام دنیایم بود، حالا زیر انبوهی از قبض و قسط و حرف‌های ناگفته گم شده. ضربه‌هایی که به آن توپ می‌زدم، پر از شوق بودند؛ حالا هر ضربه‌ای که زندگی به من می‌زند، دردی تازه را بیدار می‌کند، از فرصت‌هایی که هیچ‌وقت مال من نشدند. کتاب‌ها، پناهم بودند. لابلای صفحاتشان، کمتر صدای تیر و فریاد می‌آمد. کمتر نگاه‌های پر از قضاوت حس می‌شد. کمتر زخم تبعیض روحم را می‌خراشید. اما حالا، حتی همین پناهگاه هم سست شده است. درس خواندن، که روزی برایم لذت بود، حالا وظیفه‌ای سنگین است؛ مسیری که نمی‌دانم به کجا ختم می‌شود. این جامعه، این دنیایی که در آن زندگی می‌کنم، با تمام بی‌عدالتی‌ها و خشونت‌های پنهان و آشکارش، هر روز گوشه‌ای از وجودم را می‌تراشد. هر صبح که بیدار می‌شوم، سنگینی این زندگی بیشتر از دیروز است. نگاه‌های پرسشگر مردم، انتظارات خانواده، و بار سنگین مسئولیت‌هایی که زودتر از موعد روی شانه‌هایم افتاده‌اند، هر روز مرا بیشتر در خود فرو می‌برند. گاهی، ته دلم، کورسویی سوسو می‌زند. شاید نوشتن... شاید کلماتی که روی کاغذ می‌آورم، حتی بعد از من هم زنده بمانند. شاید بتوانم داستانی بنویسم از تمام این زخم‌ها، از تمام این نادیده‌گرفته شدن‌ها. داستانی که فریاد باشد، فریاد بی صداها، صدای تمام آن‌هایی که مثل من، در این چرخ‌دنده‌های بی‌رحم زندگی له شدند. می‌خواهم بنویسم، حتی اگر روزی خودم نباشم که حاصلش را ببینم. شاید در آن کلمات، زندگی دوباره‌ای پیدا کنم. و تنها نوری که در این تاریکی گاهی مرا به سمت خودش می‌خواند، یاد اوست. یاد چشمانش که تنها جایی بود که احساس غریبه بودن نمی‌کردم. تنها جایی که می‌توانستم خودم باشم، بدون نقاب، بدون ترس از قضاوت. او که بودنش، حتی در دوردست‌ترین خیال، دلخوشی مبهمی را در من زنده نگه می‌دارد. یادش، گاهی مثل یک لیوان آب خنک در میانه‌ی کویر، روح تشنه‌ام را سیراب می‌کند. او تنها امید من است، تنها دلیل برای اینکه هر صبح دوباره پلک‌هایم را باز کنم، حتی اگر فقط برای یک لبخند پنهانی باشد. سال آخر دانشگاه، پایان یک فصل نیست؛ شاید آغاز فصلِ فراموشیِ من باشد، یا آغازِ تولدِ نویسنده‌ای که هرگز دیده نشد، اما کلماتش ماندند. کلماتی که روایتگر دردهای نسلی باشند که در سایه‌ی تبعیض، خشونت و بی‌عدالتی زیستند و هرگز فرصت پرواز نیافتند. می‌خواهم بنویسم، تا شاید داستان من، داستان ناگفته‌ی هزاران نفر دیگر هم باشد. داستانی از یک غریبه‌ی امیدوار در سرزمینی که هیچ‌وقت خانه‌اش نبود، اما همیشه برایش می‌نوشت.

چشم‌هایت، شعر ناگفته‌ی هر شب من است، که با هر پلک، بیتی عاشقانه می‌سراید. و من در بزم نگاهت، غزلخوان می‌شوم، تا ابد، محو این زیبایی بی‌نهایت. صدایت، زمزمه‌ی باران بر برگ گل است، که هر نت، لالایی آرامش جانم می‌شود. و دست‌هایت، پناه آخرین آرزویم، در این دشت بی‌پایان دلتنگی‌ها.

در عطرِ گیسوانت، هزار کهکشان پیچید، چشم‌هایت، رازِ بی‌انتهایِ شب را بوسید. نبضِ هر واژه‌ام، با لمسِ خیالت جان گرفت، من، تو را از جنسِ نابِ عشق، باور کردم. بیا که این دل، جز تو، پناهی دیگر ندارد، هر نفس، در هوای تو، قصه‌ی ماندن دارد. تو طلوعِ صبحِ بعد از شبِ طولانیِ منی، ای تمامِ هستی و دلیلِ زندگانیِ منی.

در سکوت محض، هر بار که نامت بر لبانم می‌نشیند، گویی هزاران پروانه در قلبم به پرواز درمی‌آیند. تو همان نتِ پنهانِ موسیقیِ وجودمی، که هر ضربانِ قلبم، سمفونیِ عشق را می‌نوازد.

جهان بی‌تو، سکوت سردی بود بر بوم نقاش. رنگی نبود، جُز خاکستریِ دلتنگی. تا آمدی، پلک‌هایم پر شد از رنگین‌کمانِ عشق. هر واژه‌ات، نتِ شورانگیزِ هزاران ساز. و هر نفس در هوای تو، عاشقانه‌ترین شعرِ ناتمامِ زندگی‌ست. فقط تویی، رنگِ حیاتِ من.

با آمدنت، جهانی نو زاده شد که هر تار و پودش، از عطر تو می‌گیرد جان و هر نفس که می‌کشم، ترانه‌ی نام توست. در این بی‌کرانه‌ی دل، تنها تو فرمانروایی. تو آن نوری که تاریکی شب‌هایم را به صبحِ بوسه آلوده می‌کنی. و من، هر لحظه، در آینه‌ی چشم‌هایت، عاشقانه‌تر متولد می‌شوم.

چشم‌هایت، آغاز صبحی‌ست در بی‌کرانگی شب. نفس‌هایت، نسیم جان‌فزایی در کوچه‌های خشکیده. تو آمدی، و جهانم به رنگ عشق نقاشی شد. هر نفس بی‌تو، تاریکی‌ست و سکوت. هر لحظه با تو، شعری‌ست تازه، ترانه‌ای بی‌پایان.

در انزوای چشمانت، جهانی تازه می‌بینم هر پلک که می‌بندی، دلم را بیشتر از نو می‌چینم. تو آفتاب پنهان در پس ابرهای دلتنگی، من قطره شبنم که به شوق تو بر ساقه می‌شینم. لبانت، شعر ناگفته، نگاهت، قصه مکرر، در هر نفست، هوای عاشقی را بیشتر می‌چینم. بیا و این قفس تنگ تنهایی را بشکن، که من برای رهایی، فقط در آغوش تو بال و پر می‌چینم.

در هیاهوی تکراری روزمرگی، جایی که صدای وجدان زیر چکمه‌های بی‌تفاوتی له می‌شود. انسان، این موجود ظریف، هر روز بیشتر در باتلاق فاشیسم پنهان و آشکار جامعه دست و پا می‌زند. آیا هنوز فرصتی برای بازگشت به خویشتن خویش هست؟

دوباره پنجره، دوباره کوچه‌ی بی‌انتها، و من، تمامِ خودم را به انتظار گره زده‌ام. نیستی و هر نبضِ این شهر، فریادی‌ست بی‌پاسخ. گفته بودم که زندگی، جز یک دروغِ کهنه نیست؟ حالا تو بگو، چگونه می‌توان باز به خورشید سلام کرد؟

دوباره پنجره باز شد، و باد، مثلِ همیشه، از میانِ گیسوانم گذشت. اما دست‌ها، دیگر منتظرِ لمسی نیستند. و پرنده‌ها، دیگر نمی‌خوانند از طلوعی که نیامد. فقط سکوت است، حجابی سنگین، که بر شهر، بر قلبم می‌افتد.

شهر هر روز بیشتر در خودش فرو می‌رود. خیابان‌ها پر از سکوت‌های فریادگونه است، از چشم‌هایی که همدیگر را نمی‌بینند، از دست‌هایی که در پی فشردن گلویی هستند. انسانیت، تکه‌تکه، زیر چرخ‌های بی‌عدالتی له می‌شود. و ما تماشا می‌کنیم؛ پنجره‌ها، پرده‌ها، صفحه‌های مجازی... یک نمایش بی‌پایان از فروپاشی، آنجا که مهربانی تبدیل به ضعف می‌شود و خشم، تنها زبان مشترک. تاریخ تکرار می‌شود، با بوی سوخته‌ی انسانیت و ما هنوز در میانه‌ی همین تاریکی، دنبال نوری می‌گردیم که شاید هیچ‌وقت نبوده است.

توییت: این روزها کلمات هم بوی باروت می‌دهند. سکوت‌ها بلندتر از هر فریادی، دیوار می‌کشند میان آدم‌ها. کجا رفت آن بذر مهربانی که قرار بود جوانه بزند؟ جای دستان هم، مشت گره کرده است و چشمان پر از کینه. مبادا این "فاشیسمِ پنهان" از رگ‌های شهر، جان بگیرد و ما فقط تماشاچی باشیم. #جامعه #خشونت #نابرابری #فاشیسمپنهان #دغدغهاجتماعی