داستان نویس
Open in Telegram
دانشجو مهندسی شیمی و ادبیات دراماتیک. علاقه مند به ادبیات و داستان سرایی.
Show more918
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1830 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
January '26
January '260
in 0 channels
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '25
+2
in 0 channels
Get PRO
October '25
+2
in 0 channels
Get PRO
September '25
+5
in 0 channels
Get PRO
August '25
+7
in 0 channels
Get PRO
July '25
+3
in 0 channels
Get PRO
June '25
+2
in 0 channels
Get PRO
May '25
+3
in 0 channels
Get PRO
April '25
+10
in 2 channels
Get PRO
March '25
+6
in 1 channels
Get PRO
February '25
+15
in 1 channels
Get PRO
January '25
+13
in 2 channels
Get PRO
December '24
+1 546
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 26 January | 0 | |||
| 25 January | 0 | |||
| 24 January | 0 | |||
| 23 January | 0 | |||
| 22 January | 0 | |||
| 21 January | 0 | |||
| 20 January | 0 | |||
| 19 January | 0 | |||
| 18 January | 0 | |||
| 17 January | 0 | |||
| 16 January | 0 | |||
| 15 January | 0 | |||
| 14 January | 0 | |||
| 13 January | 0 | |||
| 12 January | 0 | |||
| 11 January | 0 | |||
| 10 January | 0 | |||
| 09 January | 0 | |||
| 08 January | 0 | |||
| 07 January | 0 | |||
| 06 January | 0 | |||
| 05 January | 0 | |||
| 04 January | 0 | |||
| 03 January | 0 | |||
| 02 January | 0 | |||
| 01 January | 0 |
Channel Posts
| 2 | میدونی چه قدر دوستت دارم؟
اگه همه ستاره های آسمونم بشمری،
من از تعداد اونام هم بیشتر دوست دارم،
من نمیتونم بهت بگم چه قدر دوست دارم،
اما مطمئنم تو میدونی که من چه قدر دوستتتتتتت دارم....
تو همه چیز منی. | 60 |
| 3 | هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
قسمت حوالتم به خرابات میکند
هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست
بر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم | 58 |
| 4 | نه تنها او را میخواستم،
بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را لازم داشت،
فریاد میکشید که لازم دارد و آرزوی شدیدی میکردم
که با او در یک جزیره گمشدهای باشم
که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد،
آرزو میکردم که یک زمینلرزه یا طوفان و یا صاعقه آسمانی
همه این رجالهها که پشت دیوار اطاقم نفس میکشیدند،
دونگی میکردند، کیف میکردند همه را میترکانید
و فقط من و او میماندیم...
بوف کور | 61 |
| 5 | تو همان ترنم بارانی
که بر کویر خشک قلبم بارید
و جان دوباره بخشید.
من از تو مینویسم،
از عطر نفسهایت
که بوی بهار میدهد
و از چشمانت
که آینهی بیپایان عشقند.
در هر نگاهم، تویی
و در هر تپش قلبم، نام توست. | 47 |
| 6 | در چشمانت گم میشوم، جایی که عشق آغاز میشود و زمان از حرکت میایستد.
هر پلک زدنت، تپشی تازه در قلب من است، آغازی بر داستانی بیانتها.
تو معجزه هر روز منی، طلوعی که خورشید را شرمسار میکند.
کاش میشد نفسهایت را در آغوش کشید و تا ابد مست بوی تو ماند. | 43 |
| 7 | صدای نفسهایت،
آرامش این جهانِ شلوغ.
چشمهایت،
آینهی بیانتهایِ دریا.
تو که میآیی،
زمان میایستد،
و زندگی،
دوباره آغاز میشود. | 43 |
| 8 | چشمانت سلامیست بر این جان بیقرار،
که هر نگاه، شعریست نو، از عشقی ماندگار.
دلم را در هوایت رها کردهام،
تا ابد در آغوش تو آرام گیرد، بیهیچ قرار. | 43 |
| 9 | یادداشت روزانه - سهشنبه، ۸ خرداد
نفسهای آخر این سال لعنتی دانشگاه هم دارد به شماره میافتد. آخرین فصول یک کتاب نخوانده، صفحات پایانی یک داستان نیمهتمام که قرار بود قهرمان داشته باشد، اما حالا فقط سایههایی از من مانده. هر روز صبح که آفتاب زورکی خودش را از لای پردههای کهنه اتاقم میاندازد روی کتابهای انباشته، حس سنگینی یک پایان را روی سینهام حس میکنم. پایانی که نه رهایی است، نه رسیدن، فقط یک نقطه است برای شروع دغدغههایی جدید، یا شاید هم تکرار همان کهنهها در پوششی تازه.
از همان کودکی، دنیا برای من جور دیگری بود. انگار یک شیشه مات بین من و بقیه وجود داشت. میدیدمشان، میشنیدمشان، اما وصل نمیشدم. در جامعهای نفس کشیدهام که تبعیض، خشونت و بیعدالتی پیازداغ هر روزهاش بود. نژادم، اسمم، حتی طرز خندیدنم، هر کدام بهانهای بودند برای طرد شدن، برای شنیدن حرفهای گزنده، برای حس کردن نگاههای سنگین. فوتبال تنها پناهم بود، مستطیل سبز جایی بود که برای چند لحظه، قواعد دنیا عوض میشد، همه برابر بودند و تنها مهارت حرف اول را میزد. درس هم همینطور. لابلای صفحات کتابها، غرق شدن در فرمولها و تاریخها، جایی بود برای فرار از واقعیت تلخ بیرون. درسم خوب بود، شاید تنها چیزی که باعث میشد گاهی احساس کنم به چیزی تعلق دارم. رویاهای کودکیام؟ خب، آنها سالهاست که زیر خروارها خاک ناامیدی دفن شدهاند. قرار بود فضانورد شوم، یا شاید هم نقاش. حالا فقط ماندهام با یک مدرک بیارزش، و یک آینده مبهمتر از همیشه.
فشارهای اقتصادی مثل تارعنکبوت دورم تنیدهاند. کرایهخانه، شهریه دانشگاه، هزینههای زندگی... همه مثل کوه روی شانههایم سنگینی میکنند. گاهی فکر میکنم این حجم از انتظار، این بار سنگین زندگی، قرار است مرا له کند. گاهی آنقدر خستهام که فقط میخواهم چشمهایم را ببندم و دیگر باز نکنم. جامعه هم که هر روز بیشتر نشان میدهد که برای آدمهایی مثل من، جای زیادی ندارد. نه صدایمان شنیده میشود، نه دردهایمان دیده. فقط باید زنده بمانی، نفس بکشی، و بجنگی. برای چه؟ نمیدانم.
اما راستش را بخواهی، هنوز کورسوی امیدی هست. یک امید کوچک، شبیه نور ستارهای دوردست در تاریکی مطلق. امید به نوشتن. به این که کلماتم، افکارم، حتی اگر روزی خودم نباشم، بمانند. شاید یک نفر، جایی، این خطوط را بخواند و بفهمد چه بر ما گذشت، چه دردی کشیدیم، و چه آرزوهایی داشتیم که بر باد رفتند. شاید این تنها راهی باشد که بتوانم وجودم را ثابت کنم، حتی پس از مرگ. رویای نویسنده شدن، مثل یک شعله کوچک در این زمستان سرد زندگیام، هنوز میسوزد.
و بعد... بعد میرسد به او. به آن نور محو در تاریکی. اسمی ندارد اینجا، یا شاید هم نیازی نیست داشته باشد. فقط میدانم که حضورش، مثل یک نسیم خنک در گرمای طاقتفرسای این زندگی است. چشمهایش، لبخندش، حتی سکوتش... همه و همه گویی آخرین دلیل من برای ادامه دادناند. او تنها ریسمان نامرئی است که مرا به این دنیا وصل نگه داشته، تنها نقطه روشن در این همه سیاهی، تنها موسیقی دلنشینی که در این هیاهوی گوشخراش سکون و آرامش به من میدهد. با اوست که هنوز میتوانم گاهی لبخند بزنم، میتوانم برای لحظهای هم که شده، خودم باشم. اوست که گاهی به من یادآوری میکند، که شاید هنوز همه چیز تمام نشده باشد. هنوز.
شاید برای همین کورسوی امید کوچک است که من هر صبح چشمهایم را باز میکنم، با این همه خستگی و ناامیدی، هنوز قدم برمیدارم. برای نوشتن، و برای او. | 37 |
| 10 | سکوت شب را
حضورت میشکند؛
نه با فریاد،
که با ضربان قلبم،
همآوا با نفسهایت.
هر جا که میروم،
بوی تو پیچیده
در هوای من،
و جهان،
یکباره،
پر از معنا میشود.
تو دلیل تمام این زیباییها هستی. | 30 |
| 11 | در چشمانت سلامیست به ابدیت عشق،
آنجا که واژهها گنگند و دل، سرمست از تکرار نام تو.
در هر پلک زدنت، قصهای نو از دلدادگی میشکفد،
و من، تشنهی هر بار خواندن این قصهی بیانتها. | 31 |
| 12 | در سکوتِ من،
تو یک نورِ پنهانی؛
که بر دیوارِ دل میتابی،
رنگِ هر لحظهام از توست.
حتی سایهات،
جان میبخشد به شبهایِ بلندِ نبودنت.
من بی تو،
تنها یک قابِ خاکستریم
در موزهی زمان،
و با تو،
رنگی از خودِ بینهایتِ عشق.
جهان،
آنجاست که نفسهای تو میرقصند،
نه در وسعتِ بیکرانش.
قلب من،
سرسرايِ حضورِ ابدیِ توست. | 32 |
| 13 | در نگاه تو گم میشوم،
آنجا که مرزهای هستیام
به وسعت چشمانت میرسد.
تو آغاز هر شعر ناتمام منی،
پایان هر جستجوی بیقرار،
و تمام قصهی عاشقانهای
که واژه کم میآورد
برای روایتش.
قلبم، پناهگاه ابدی توست،
جایی که هیچ زمستانی
نمیتواند
لبخندت را از من بگیرد. | 26 |
| 14 | در جان و دلت خانهای از عشق بنا کن
تا در پسِ هر پلک، جهانی شیدا کنی.
نوری شو که در شبهای تنهایی،
قلبی را به آغوشِ گرمِ خود پناه دهی.
تو خودِ صبحی، پایانِ هر شبِ دلتنگی؛
آهنگِ آرامشِ هر دمِ این زندگی. | 25 |
| 15 | در پگاه چشمانت، خورشیدِ عشق طلوع میکند،
و هر غروب، من در آغوشِ رویای تو غرق میشوم.
نفسی جز عطرِ تو نیست،
ضربانی جز نامِ تو نمیشناسم.
ای تمامِ بودن و نبودنِ من،
قلبم، هر لحظه، در تمنای تو میتپد.
تو قصهٔ شیرینِ هر شبِ منی،
و حقیقتِ بیبدیلِ هر روزِ من. | 26 |
| 16 | در نگاهت، آسمانِ بیکرانِ عشقی نهفته است،
هر پلک زدنت، تپشِ قلبِ مرا هزار باره مینوازد.
کاش میشد در تاریکیِ چشمانت، ستارهای شوم،
تا شبهای بیقراریم را با نورِ حضورت روشن سازم.
تو معجزهی هر روزِ منی، شکوهِ هر آرزو،
و من، در مدارِ دوری و نزدیکیات، همواره عاشقِ تو. | 29 |
| 17 | در نگاهت گم میشوم،
آنجا که هیچ راه بازگشتی نیست،
جز غرق شدن در تو.
هر نفس، بوی عشق میدهد،
عشقی به وسعت بینهایت چشمانت.
تو آغاز منی،
و پایان تمام دلتنگیها. | 27 |
| 18 | نفسهایت،
نسیم صبحگاهیست
که غبار خستگی از روحم میروبد.
چشمانت،
آینهی بیانتهای کهکشان،
که هر ستارهاش،
قصهی بوسهای نادیده را زمزمه میکند.
تو آمدی و
جهانِ خاکستریام،
رنگِ سرخِ عشق گرفت.
هر ضربانِ قلبم،
فریادیست از تو، برای تو.
من در آغوشِ حضورِ تو،
گم میشوم،
و این زیباترین گمگشتگیِ دنیاست. | 26 |
| 19 | در این سکوت شب، نام تو آواییست
که روحم را به رقص وا میدارد.
تو همان رؤیای شیرینی که تعبیرش،
جهانم را بهشتی از عشق میسازد.
چشمانت، کهکشان بیانتهای من،
و دستانت، پناه هر بیپناهی.
با تو هر لحظه، معجزه ایستادنیست،
ای جانِ جانان، ای آرزوی هر دم. | 23 |
| 20 | در سکوتِ شب،
که ماهْ بوسهی سردش را
بر زمین میکارد،
تو حضورِ گرمِ آفتابی؛
پیچیدهای در رگهای خوابم.
و هر صبح،
پیش از آنکه خورشید
پلکهای جهان را بگشاید،
تو اولین ترانهی قلبی؛
که از ژرفای روحم برمیخیزد.
تو، همهی من،
در فراسوی هر واژهای. | 31 |
