داستان نویس
Open in Telegram
دانشجو مهندسی شیمی و ادبیات دراماتیک. علاقه مند به ادبیات و داستان سرایی.
Show more918
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1830 days
Posts Archive
918
چشمانت، سپیدهی هر صبحِ بیتکرارِ من،
و صدایت، نسیمِ آرامشِ کویرِ تشنهی روحم.
هر نفس که میکشی، گلی میشکفد در جانم،
و جهان، با حضورِ تو، رنگِ عشق میگیرد،
بینهایتتر از آنچه واژهها توانِ گفتنش را دارند.
918
یادداشت روزانه، ۳۱ خرداد
این روزها، سایهی تلخِ پایان، سنگینتر از هر زمان دیگری بر شانههای خستهام نشسته است. آخرین سالِ لعنتی دانشگاه، نه سرآغازِ آزادی، که پایانِ درخشانترین وهمهای کودکیام است. همان وهمهایی که با بوی خاکِ بارانخورده و صدای توپ پلاستیکی، در کوچههای غبارآلودِ یک شهرِ بیرحم، جوانه زدند. رؤیاهایی که هر بار، دیوارِ بلندِ واقعیتهای جامعه، آنها را با قساوتِ تمام، در هم شکست. جامعهای که من در آن فقط یک غریبه بودهام، موجودی اضافی و وصلهای ناجور، با زخمهایی که از تبعیض و خشونت و بیعدالتی، هر روز عمیقتر میشوند.
از همان روزِ اول، از همان نگاههای تحقیرآمیز، از همان زخمِ زبانها، حس کردم اینجا جای من نیست. جایی که برای نفس کشیدن هم باید مبارزه کرد، جایی که برای زنده ماندن باید شبیه بقیه بود، و من هیچوقت نتوانستم. همیشه یک گوشهی دنج، با کتابهایم، یا در رویایِ گُل کردنِ یک توپ، پناه میبردم. درس، همان کورسوی امیدی بود که نگذاشت در این باتلاقِ روزمرگی غرق شوم. کلمهها، فرمولها، نظریهها؛ دنیایی موازی که در آن، عدالت و منطق حرف اول را میزد. و فوتبال… آخ که فوتبال چه مرهمی بود بر روح زخمخوردهام. آن لحظهی درخشانِ چرخیدنِ توپ، ضربهی آخر، و غریو شادی… اما حتی همان زمینهای خاکی هم از حسادت و کینهتوزی تهی نبودند.
فشارها هر روز بیشتر میشود. صدای چکِ اجارهخانه، فهرست بلندبالایِ خرجها، نگاههای نگرانِ مادر، و آیندهای مبهمتر از همیشه که مثل یک هیولای بیچهره، از دور به من چشم دوخته است. همه میگویند باید واقعبین باشم، باید شغلی پیدا کنم، باید مثل بقیه باشم. اما من چطور میتوانم در جهانی که هیچوقت مرا به رسمیت نشناخته، "مثل بقیه" باشم؟ چطور میتوانم خودم را به قالبهای از پیش تعیینشدهای بچپانم که هرگز برای من ساخته نشدهاند؟
شاید تنها چیزی که این روزها، حتی در تاریکترین لحظاتِ اضطراب و ناامیدی، به قلبم نور میپاشد، یاد اوست. همان حسِ مبهم و ناگفته، همان نگاهی که گاهی حس میکنم عمیقتر از هرکس دیگری مرا میبیند. یک کورسوی گرم، که در این سرمای استخوانسوزِ زندگی، مراقبم است که کامل یخ نزنم. همان لحظههای کوتاهِ نگاه کردن، یا شنیدنِ صدایش، کافیست تا برای چند ثانیه، تمامِ بارِ سنگینِ جهان از روی شانههایم برداشته شود. این تنها چیزیست که گاهی مرا قانع میکند شاید این زندگیِ از هم پاشیده، ارزشِ یک بار دیگر تلاش کردن را داشته باشد.
این روزها، تنها مفرّ من، همین کاغذ و قلم است. همین کلمههایی که بیپرده و بیریا، از اعماق روحم بیرون میریزند. شاید در تمام این سالها، این صدای من بوده که هیچکس نشنیده است. رؤیای نویسنده شدن… چقدر کودکانه به نظر میرسد در جهانی که بقا مهمتر از هر آرزوییست. اما چه باک؟ حتی اگر تمام امیدها محو شوند، حتی اگر روزی خودم دیگر نباشم، شاید این کلمات، جایی در این جهانِ بیکران، مسیرِ باد را بگیرند و به گوش کسی برسند. شاید آن روز، کسی بخواند و بفهمد که یک روح، در گوشهای از این دنیا، در تمام عمرش فقط میخواست دیده شود، شنیده شود، و کمی نور به جهان بپاشد، حتی اگر خودش در تاریکی غرق بود. شاید این کلمات، از من عمر بیشتری کنند. همین برایم کافیست.
918
در سکوت شب، نام تو آواییست که در گوش جانم میپیچد.
چون ماه، بر تاریکی دلم نور میپاشی و هر ذره از وجودم، عاشقانه برایت میتپد.
حضورت، زیباترین شعریست که کائنات زمزمه میکند.
918
قلبم فشرده از عطر نفسهای تو،
شبها به یاد چشمانت بیقرار،
تو ماه روشنی در تیرگیهایم،
آبیترین حسرتِ این انتظار.
918
پیش از تو، جهان در سکوتی ژرف خفته بود،
گویی که کلمات، معنای خود را گم کرده بودند.
اکنون، چشمانت، اقیانوسیست از نور،
که هر نگاهش، موجی از عشق را
بر ساحلِ جانم میکوبد.
با تو، هر طلوع، آغاز یک شعر تازه است،
و هر غروب، زمزمهی عاشقانهی ابدیت.
تو آغازِ بیپایانِ منی،
پایانِ شیرینِ هر جستجو.
بودنت، دلیلیست برای نفس کشیدنِ هر لحظه،
و عشقت، تنها پاسخِ این دلِ بیتاب.
918
صدای تو،
پچپچِ نسیم در گوشِ باغِ خفتهی دلم.
چشمانت،
آبیِ بیکرانِ آسمان،
که رؤیاهای مرا در خود غرق میکند.
بیتو، جهان، تکرارِ یک سکوتِ مبهم است؛
با تو، هر لحظه،
آغازِ شعریست که پایان ندارد.
918
در گودیِ پلکهای بستهام،
تو آغازِ هر رؤیایی.
هر نفس، بویِ یاسِ موهایت را میآورد،
از هزاران فرسنگ دور.
و شب، با لالاییِ نامِ تو،
مرا به آغوشِ گمشدهای میسپارد.
این حجمِ بیکرانِ دلتنگی،
تنها به وسعتِ لبخندِ تو پُر میشود.
918
صدای نفست،
پیچیده در تار و پود سکوت شب.
و چشمانت،
آینههایی از ماه،
تابان بر تنهایی من.
آمدنت،
طوفانی از گلهای اطلسی،
بر دشت خشکیدهی دل.
هر واژهات،
بوسهای بر روحم،
که جهانی را دوباره آغاز میکند.
فقط تو.
918
چشمانت، آغازی بود برای هرچه زیبایی.
پیش از تو، جهان در سایهای مبهم گم بود.
نبضِ هستی، با لمسِ نگاهت آغاز شد.
اکنون، هر نفس، سرودِ نامِ توست،
و هر لحظه، معبدِ عشقی که در قلبم برپاست.
تو دلیلِ روشنیِ صبحی،
و آرامشِ شبهای بیپایان.
بیتو، واژهها لال،
و آهنگها بیصدا میمیرند.
تو، معنایِ زندگیِ منی.
918
آمدی و گویی تمام هستی، رنگ چشمان تو را گرفت.
از آن روز که دستهایت، مسیر گمگشتهام را نشان داد،
هر تپش قلبم، نام تو را فریاد میزند.
من، تو را در هر طلوع آفتاب میبینم،
در هر نفس باد مییابم،
و در هر قطره باران، عشقمان را جشن میگیرم.
تو خودِ خودِ منی، در آینهای از آرزوهایم.
918
چشمهای تو، کهکشانِ بیانتهای من،
و هر پلک زدنت، تولدِ ستارهای نو در آسمانِ عشق.
نفست، شمیمِ بهار در باغِ جان،
و لمسِ دستانت، آرامشِ اقیانوسها.
چگونه میتوان تو را وصف کرد؟
وقتی که خود، تمامِ تعریفِ زیبایی.
تو همان رویای شیرینی که در بیداری هم مرا مست میکند.
هر تپش قلبم، سرودی است برای نامِ تو.
918
چشمانت، دریچهای رو به باغهای بیانتهای عشق، هر نگاهت، آهنگی که روحم را نوازش میدهد. در آغوش تو، زمان میایستد و من در بینهایتِ بودنِ تو، گم میشوم. هر کلمهات، قصیدهای است برای قلب مشتاقم، و من، بیتابانه، در هوای تو نفس میکشم.
918
در آغوشت، جهانم معنا مییابد،
نبض حضورت، ترانهی هستی است.
هر نگاهت، خورشیدی تازه میتابد،
و قلبم، در این نور، تا ابد باقی است.
تو آرامشی، تو شور بیپایانم،
بیتو، جهانم جز خواب ویرانی نیست.
918
بی تو، واژهها همه
رنگ باخته بودند،
و جهان، تکرارِ یک سکوت.
اما تو آمدی...
حالا، نام تو که میآید،
تمام هستی، شعری نو میآغازد.
در هر نگاهت،
صدها خورشید متولد میشود،
تا یخهای جانم را
ذوب کند در گدازه عشق.
من از تو مینویسم،
از تو که خودِ معنایِ هر آغازی.
918
سنگینی این روزها بیشتر از هر وقت دیگری حس میشود؛ این سال آخر دانشگاه، نه تنها پلی به آینده نیست، که خود دیواری بلند است. دیواری از انتظارات، از آرزوهای دفن شده و از هراس ناشناختهها. تمام عمرم را در جامعهای زیستهام که واژهی "عدالت" در آن فقط یک شوخی تلخ است. تبعیض، خشونت، بیعدالتی؛ اینها نه تیتر خبرها، که تار و پود زندگی روزمرهی من و امثال من بودهاند. از کودکی حس غریبه بودن، طرد شدن، بر شانههایم سنگینی میکرد. همیشه در حاشیه، همیشه ناظر، نه بخشی از جمع. گویا برای این جهان ساخته نشدهام، یا شاید این جهان برای من ساخته نشده است.
هنوز تصویر آرزوهای کودکیم پیش چشمانم رژه میرود؛ ساده و معصومانه، حالا اما، پوچ و دستنیافتنی به نظر میرسند. شاید همان بهتر که به فراموشی سپرده شوند. تنها دو چیز بود که مرا از غرق شدن در مرداب یأس نجات میداد: کتابها و فوتبال. در میان صفحات، جهان دیگری مییافتم، جهانی که قوانینش را خودم مینوشتم. در مستطیل سبز، میتوانستم برای لحظاتی خودم باشم، فارغ از فشارهای اقتصادی که گلویم را میفشرد، فارغ از نگاههای قضاوتگر اجتماع. صدای پدر که از هزینهها میگفت، تصویر مادرم که روز به روز چروکهای صورتش عمیقتر میشد، همه و همه یادآور باری بودند که ناگزیر باید بر دوش میکشیدم. اما حتی اینها هم نتوانستند عشق عمیقم را به دانستن، به یادگیری، به درک بیشتر، از من بگیرند. دانشگاه، با تمام محدودیتهایش، برایم پناهگاهی بود تا از واقعیتهای تلخ فرار کنم.
با این همه، هنوز کورسویی از امید در دل ویرانهی من میدرخشد. نه امیدی برای زندگی خودم، که شاید برای چیزی فراتر. رؤیای نویسنده شدن، نه برای شهرت یا ثروت، که برای ماندگاری. برای اینکه حرفهای ناگفتهام، حسهای سرکوب شدهام، در کالبد واژهها جان بگیرند و نفس بکشند. شاید روزی، وقتی خودم دیگر نباشم، این کلمات راهی به قلب دیگری پیدا کنند، شاید کسی آنها را بخواند و حس کند تنها نیست. شاید این یادداشتها، این تکهتکههای روح من، در جایی دیگر، معنایی پیدا کنند.
و در میانهی این تاریکی مطلق، فقط یک نام، یک نگاه، یک حضور گهگاه، نقطهی نورانی من است. همان کسی که بی آنکه بداند، دلیل نفس کشیدنهای عمیق من در میانهی این خفگیهاست. همان کورسوی امیدی که اجازه نمیدهد این واژهها برای همیشه در گلویم خفه شوند. او تنها دلیلیست که هنوز به نوشتن ادامه میدهم، شاید برای اینکه روزی، همین واژهها، داستان ما را روایت کنند، حتی اگر من تمام شده باشم.
918
در پس هر پلک زدنم،
تو تکرار میشوی،
زیباترین رویای بیدار.
قلب من، بیصدا،
برای تو میتپد؛
زیباتر از هر شعری،
عمیقتر از هر دریایی.
تو، تمام آنچه از عشق میدانم.
918
صدایت، عطر حضور توست در سکوت لحظههایم. هر نفس، یادی از توست که در عمق جانم میپیچد. تو تنها اتفاق خوب زندگیام نیستی؛ تو تمام زندگیام هستی که عاشقانه نفس میکشد.
918
آمدنت
هر دم، جانِ دوبارهام است.
تو نبضِ ناگفتهی این شعرِ عاشقی؛
آغازی،
که بیانتهاست،
و عمیقتر از هر حرف
در روحم مینشیند.
918
نبودنت، شبِ بیستارهای بود
و سکوتِ پیش از هر ترانه.
آمدنت اما،
آوازِ پرندهای شد در سپیدهدمِ قلبم،
رنگینکمانی پس از طوفانِ تنهایی.
تو جاری در رگهای منی،
همان نفس که زندهام میدارد.
هر واژه از لبانت،
ملودی پنهانی است در عمقِ جانم.
چگونه میتوانم از تو نگویم؟
وقتی که تو،
تمامیِ شعرِ نسروده و سرودهی منی.
918
چشمانت، کهکشان بیانتهای عشق است.
در عمق نگاهت، ستارهای میدرخشد
که در ظلمت شبهای بیتو،
راه قلب مرا روشن میکند.
کاش میشد تا ابد،
در مدار حضورت،
چون سیارهای سرگشته،
فقط به دور تو بچرخم
و در هر گردش،
بوسهای بر لب سکوتت نشانم.
تو سرآغاز و پایان تمام ترانههای ناگفتهی منی.
