206
Subscribers
-124 hours
+17 days
-330 days
Posts Archive
206
بیشتر کسایی که مره ده تلگرام میشناسن، میگن وقتی ما تره میشناختیم خورد بودی، حالا بزرگ شدی، و ما ده طول اقدر سال که چهار پنج سالی میشه، تره میشناسیم. :) 🌱
206
چرا پس دست نوازشگر باد
خرمن زلف منو شونه نکرد
یا چرا شادی دنیای شما
تو دل غم زده ام خونه نکرد
مرجان
206
لحن کتاب تنگنا خیلی آدمه یاد کتاب یادداشتهای زیرزمینی از داستایفسکی میاندازه و البته مه وقتی ای کتاب ره خاندم فهمیدم که وقتی روایت از ذهنی فقط یک نفر باشه و ما چیزها را از دریچه ذهن او ببینیم، همهچیز دچار شک و تردید میشن و فکر کنم ای موضوع به قسمت اول کتاب یادداشتهای زیرزمینی هم صدق میکنه. و مه چون ای کتاب داستایفسکی ره کامل نخاندیم (چون یا وقت پیش نامده یا دلم نشده) پس حرف بیشتری درباریش به گفتن ندارم. 🌱
206
کتاب تنگنا، لحن خیلی روان دارد و انگار که آدم را بهپیشرو میکشد. آدم را مشتاق میکند که بخواند... کتاب "حکایت یک سرگشتگی روانی" است. دکتر کرژنتسف که دارد خواننده را متقاعد میکند که او دیوانه نیست و بعد به خواننده عرصه را بزرگ میکند و میگوید "اگر تو دیوانه بودی چه؟".
خب، درباره مردیست که (خودش میگوید) دارد نقشبازی میکند. همهی رفتارش سنجیدهشده، از پیش تعیین شده است و او بازیگریست که بهقول خودش گاهی در نقش خودش آنقدر فرو میرود که حتی خودش را گم میکند. مردی که دوستش را به تظاهر بهجنون بهقتل میرساند و بعد میگوید که تظاهر به دیوانگی کردی تا قتل را انجام بدهی، ولی در آخر واقعن دیوانه شدی. اینجا سوالی مطرح میکند که شاید پرسش کلِ داستان است، اینکه: "جنون باعث قتل میشود یا قتل باعث جنون." خواننده تا آخر به یک نتیجه نمیرسد و پرسش همچنان پرسش باقی میماند و حتی این پرسش که "آیا تظاهر کردن به چیزی، آدم را به آن تبدیل میکند؟" هم به آن اضافه میشود. در اوایل آدم وقتی دارد کتاب را میخواند، به حرفهای دکتر کرژنتسف باور میکند و او را کسی میپندارد که دائم در حال تظاهر و تمسخر دیگران است و حتی از توهین کردن به آن لذت میبرد و حتی وقتی با آنهایی که او آنها را حقیر و خوار میداند حرف میزند، طوری ترحم در وجودش احساس میکند. اما بعد از خواندن چندتا یادداشت، خواننده دگر اعتمادش را به دکتر کرژنتسف از دست میدهد و حتی تا آخر داستان نمیداند که آیا او واقعن دیوانه بود یا نه. چون ما داستان را از زبان کسی داریم که در بالا شرح دادم چه شخصیتی دارد و سخت میتوان به حرفهایش باور کرد. آندرهیف آنقدر دارد جالب یادداشت ها را شرح میدهد که خواننده حتی چندباری از خودش میپرسد که نکند خودش هم دیوانه باشد. و البته، آیا ما واقعن در دنیایی زندگی میکنیم که همهچیز چند پهلو است و هر دیدگاهی میتواند قابل احترام باشد؟
و خب، فکر نکنم حرف دیگری درباره داستان داشته باشم. اگر هم دارم یادم رفته.
206
چه اندوهبار است، ای خدايان، جهان به شب هنگامان، و چه رازگونه است مهی كه مردابها را میپوشاند. اگر پيش از مرگ رنجی فراوان برده باشی و اگر در اين وادی مهگرفته به درماندگی پرسهای زده باشی و اگر بار گران جانكاهی بر دوش، گرد جهان میگشتی، میفهميدی. و اگر خسته باشی و بیهيچ بيم و دريغی به ترك جهان و ترك مه و مرداب و رودخانههايش رضا داده باشی، میفهميدی. اگر حاضر بودی با قلبی سبك به كام مرگ فرو روی و میدانستی كه تنها مرگ مرهم زخم تو است، میفهميدی.
مرشد و مارگاریتا میخاییل بولگاکف
