مدبر
前往频道在 Telegram
208
订阅者
-124 小时
-37 天
-230 天
帖子存档
208
گپهایی ده باره ای موضوع داشتم که نگفتم (ممبرهای کانال مه هم منتظر هستن ده باره خدا بگویم که یک صفحه نوشته کنن رایی کنن ده هایدن چت... حوصله گپای مفت ندارم 🫡)
208
خب خب. کتاب کوری از آقای ساراماگو، بیشتر از اینکه واقعن درباره دوتا چشم نابینا یا بهاصطلاح کور باشد، درباره ذهنِ کور، وجدانِ کور و چشمانِ کوریست که با وجودِ دیدن، نمیتواند ببیند. آدمهایی که نمیتوانند استدلال کنند یا خوب و بد را از هم تمیز بدهند.در آخرِ کتاب خانمِ داکتر که درکل داستان به این نام خوانده شد، گفت که ما کور نشدیم، ما کور بودیم. کورهایی که میدیدند ولی کاری انجام نمیدادند.
چیزی جالبی که در کتاب متوجه شدم و این نظر خودم است و شاید اشتباه باشد، این است که در کتاب اول کور میشوند و بعدِ اینکه در سفیدی مطلق میمانند، تنها دلواپسیشان غذا است و میلِ به بقا. یعنی برای غذا یکی شهوت دارد و به دیگری تجاوز میشود، کشته میشوند و از گرفتن بار مسئولیت زندگی دیگران بخاطر حفظ زندگی خودشان، شانه خالی میکنند. نظافتشان از دست میرود و از یکی به دگر، میروند سمت فروپاشی. نظافت، خلقوخوی انسانی، قتل و اشغال حریم خصوصی دیگران، تجاوز به اموال و جسم و قدرتنمایی حتی وقتی چشمی برای دیدن ندارد. همهچیز عادی میشود. ولی مردم هنوز در میدانها موعظه میکنند که اینهم با سفید کردن چشمان مجسمهها و شمایل مقدس در کلیسا، پایان مییابد.
و بعد از اینکه همه میفهمند که شمایل مقدس هم در سفیدی مطلق فرورفته، همه دوباره بینا میشوند. کوری غیرمنتظره و بینایی غیرمنتظره.
آدمها در بدترین فجایع غرق شدند ولی هیچکس بخاطر خودش صدایش را بلند نکرد. یعنی کوری معنای نسبی دارد. گاهی جهل است. گاهی ندانستن. گاهی ندیدن و گاهی دیدن و فهمیدن و کاری نکردن. پس ما به عبارتی همه کوریم، کورهایی که در سفیدی غرق نیستند ولی در لجن نخواستن فهم و بار مسئولیت همیشه غرق هستند. آدمهایی که فقط تمدن آنها را سرپا نگهداشته؛ ولی تمدن هم تاجایی جوابگو است که بحث سمت "بقا" نرود. 🌱
208
مادام بواری یکروز [در خیالاتش] میخواست شارل را کتک بزند و روز دگر میخواست او را از پنجره پرت کند پایین. بیچاره شارل.
بعد از گذشت شش ماه از رابطه "ردلف" و "اما"؛ اما از خودش پرسید: "چرا شارل دوست ندارم؟"
208
در یک ماه اخیر، داستان شیطان و ارباب و بنده از تولستوی را خواندم که شیطان را به ارباب و بنده ترجیح میدهم. مرگِ خوش از آلبر کامو که خیلی خوشم نیامد. رمان کوری از ژوزه ساراماگو که حرفهایی به گفتن دارم دربارهاش و شاید دربارهاش چیزی بنویسم و زحمت خواندنش با شما. قلب ضعیف و بوبوک که بازهم بوبوک به مراتب بهتر از قلب ضعیف بود و نصف کتاب مردم فقیر از داستایفسکی که تا حالا کامل نشده و تا حالا منم از کتاب چندان خوشم نیامده، ولی ببینم تا آخر کتاب چه میشود. البته بستگی به سلیقه دارد و شاید شما خیلی بهمراتب بیشتر از من یکی از این رمانها و داستانها خوشتان آمده باشد.
208
کتاب مادام بواری را میخواندم، هنوزم میخوانم، تمام نشده. ولی بحث اینجاست که هنوز نمیفهمم در کتاب دقیقن چه به چیست... یعنی مثل جنبه اخلاقی داستان شیطان از تولستوی آدم نمیتواند (حداقل تا حالایی که کتاب تمام نشده) شخصیتِ "اما" را پاک یا پلید بداند و درباره هر یک از شخصیتها، قضاوت تا فعلن خیلی نابهجاست؛ چون تا حالا نمیشود آخر رمان را پیشبینی کرد و گفت که فلان شخصیت، فلان کار را میکند، درحالیکه شاید نکند.
208
من شعر را دوست دارم و اصولا شعر را لطیفتر از نثر میدانم. شعر آدمی را بهتر به گریه میآورد.
#مادام_بوواری
#گوستاو_فلوبر
208
من یک مذهب دارم؛ آنهم مذهب خودم است. حتی بیش از همهی اینها، با همهی تظاهرشان به دینداری و تمام حقهبازیشان، مذهب دارم. من خدا را میپرستم و معتقدم موجودی مافوق همه وجود دارد که «خالق» است؛ ولی این خالق، هر که و هر چه هست، مهم نیست.
همینقدر میدانم که او ما را به این دنیا آورده تا تکالیفمان را در برابر وطن و خانواده انجام دهیم. من لزومی نمیبینم که هر روز به کلیسا بروم و بر کتیبههای نقرهای آن بوسه بزنم و از جیب خودم یک مشت دلقک را که از ما بهتر میخورند، پروار کنم. زیرا میتوان خدا را مانند گذشتگان، در جنگل و مزرعه یا هنگام تماشای این گنبد اثیری ستایش کرد. خدای من خدای سقراط است! خدای من خدای فرانکلین و ولتر و برانژه است! ازاینرو، من به خدای احمقی که عصابهدست میگیرد و در باغچهاش گردش میکند و دوستانش را در شکم نهنگ جا میدهد، فریادزنان میمیرد و پس از سه روز دوباره زنده میشود، اعتقاد ندارم. این حرفها پوچ و بیمعنی است و مطلقاً با هیچیک از اصول فیزیک منطبق و قابلقبول نیست.
آنچه برای ما مسلم است، این است که کشیشها همیشه در گنداب جهل فرو رفتهاند و میکوشند عوام را هم با خود غرق کنند.
#مادام_بوواری
#گوستاو_فلوبر
208
گاهی سختترین کار همین ادامهدادنها است. ادامهدادن به ادامهی شب. به ادامهی روز. به ادامهی خستگی. ادامهدادن بهزیستن در اوجِ تردید برای بودن و نبودن. از خوشبخت بودن چیز کمی بهخاطر دارم. محو و دور. کورسوی ناپیدا در اوجِ شب و تاریکی. حافظهی نیمهکارهی دارم و مغزِ خسته که چیزی از گذشتهها بهخاطر نمیآورد... مگر اندکی درد برای ادامه دادن و بسیاری پریشانی برای نماندن.
بلاتکلیفم. امشب؟ میگذرد. فقط منم که غمگینم. که خوابم نمیبرد. که نمیدانم داروها بیاثرند یا دردها قویاند. که من و آن طفلکِ مقابلِ آیینه بیگانهایم و ماتومبهوت برای دریافت بهترین جواب، به هم خیره میشویم و بعد، هم را ترک میکنیم. که آدم نمیتواند به صورت خودش نگاه کند و خرسند باشد و برای داشتنِ اینچنین زندگی، سپاسگزار. همین. 🌱
