A Cloud In Trousers
Open in Telegram
ریحان. فعلاً دانشآموز. ذاتاً "دانشجو". مینویسم. از یاد گرفتن، یاد دادن و زندگی کردن خوشم میآد. اینجا هم رسالتش همینه. زن، زندگی، آزادی.
Show more321
Subscribers
+124 hours
+187 days
+1430 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+22
in 1 channels
August '26
+23
in 1 channels
Get PRO
July '26
+19
in 1 channels
Get PRO
June '26
+35
in 3 channels
Get PRO
May '26
+30
in 4 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+4
in 2 channels
Get PRO
January '26
+1
in 2 channels
Get PRO
December '25
+17
in 1 channels
Get PRO
November '25
+62
in 4 channels
Get PRO
October '25
+76
in 5 channels
Get PRO
September '250
in 3 channels
Get PRO
August '25
+15
in 4 channels
Get PRO
July '250
in 2 channels
Get PRO
June '25
+6
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '25
+87
in 2 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '25
+60
in 2 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | 0 | |||
| 09 September | +1 | |||
| 08 September | +1 | |||
| 07 September | +2 | |||
| 06 September | +13 | |||
| 05 September | +4 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | +1 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
Repost from آقا معلم
قرار نیست هدف زندگیت رو پیدا کنی
خیلی از آدمهایی که در اتاق درمان میبینم، از یک چیز مشترک حرف میزنند: احساس میکنند گم شدهاند. بیحوصلهاند، انرژی ندارند و نمیدانند باید زندگیشان را به کدام سمت ببرند. بعضیهایشان میگویند: «دارم دنبال ستاره قطبی خودم میگردم.» سالها کار بالینی باعث شده به یک نتیجه برسم: شاید همین ایده که باید «هدف زندگیمان را پیدا کنیم»، خودش بخشی از مشکل باشد.
وقتی میگوییم باید هدفمان را «پیدا کنیم»، انگار هدف چیزی است که الان نداریم و یک جایی منتظر ماست تا کشفش کنیم؛ چیزی که قرار است ناگهان، کامل و با وضوحی خیرهکننده جلوی چشممان ظاهر شود. اگر چنین لحظهای اتفاق نیفتد، طبیعی است که احساس کنیم عقب ماندهایم یا زندگیمان مسیر درستی ندارد. از طرف دیگر، اگر فکر کنیم یک هدف مشخص را پیدا کردهایم، ممکن است تصور کنیم دیگر نباید تغییرش بدهیم. حتی مفهوم هدف هم در سالهای اخیر تا حدی وارد ادبیات کسبوکار شده: قرار است «چرایی» خودت را پیدا کنی و بعد از آن پول دربیاوری.
من ترجیح میدهم به جای «پیدا کردن» از «ساختن» یا «شکل دادن» به هدف حرف بزنم. چون در این نگاه، لازم نیست از صفر شروع کنیم. معمولاً چیزهایی همین حالا در زندگیمان وجود دارند که به ما انرژی میدهند، کنجکاومان میکنند یا باعث میشوند احساس کنیم کاری معنا دارد؛ حتی اگر خیلی کم سراغشان رفته باشیم. هدف میتواند از همین چیزهای کوچک شکل بگیرد و در طول زمان تغییر کند. ممکن است همزمان چند دلیل برای ادامه دادن داشته باشیم؛ خانواده، کار، طبیعت، یادگیری یا کمک به دیگران.
یک تمرین به نام «یک روز با هدف»؛ فرض کنید یک روز کامل وقت دارید و از کارهای اجباری و خستهکننده خبری نیست. از خودتان بپرسید: آن روز را چطور میگذرانید؟ چه چیزی آنقدر برایتان اهمیت دارد که بخواهید وقتتان را صرفش کنید؟ از کجا میفهمید روز خوبی بوده؟ و اگر میتوانستید فقط یک درصد بیشتر از آن فعالیت را وارد هفته معمولیتان کنید، دقیقاً چه کاری میکردید؟
مردی به نام فرانک سالها درگیر اداره شرکتش بود و احساس میکرد زندگیاش به مجموعهای از کارهای تکراری تبدیل شده. وقتی از او پرسیدند اگر یک روز کاملاً آزاد داشته باشد چه میکند، جوابش شغل جدید یا موفقیت بزرگ نبود. میخواست از دفتر و صفحهنمایش فاصله بگیرد و دوباره به طبیعت برگردد. بعد متوجه شد چیزی که در آن روز به او احساس زندگی میدهد، فقط پیادهروی نیست؛ ارتباط دوباره با همسر و پسرش، و حتی کمک به دیگران برای بیرون آمدن از خانه و رفتن به طبیعت هم برایش معنا دارد. تصمیم بعدیاش این بود: همان هفته خانوادهاش را به یک پارک جنگلی ببرد و درباره پیوستن به یک گروه پیادهروی محلی تحقیق کند.
شاید نکته همینجاست: هدف زندگی لزوماً قرار نیست مثل یک جواب بزرگ از آسمان بیفتد. گاهی باید ببینیم چه چیزهایی همین حالا، هرچند کم، به زندگیمان جان میدهند و بعد برایشان جا باز کنیم. هدف بیشتر شبیه چیزی است که کمکم شکل میگیرد تا چیزی که یک روز ناگهان کشفش کنیم.
- راس وایت، روانشناس بالینی
#روانشناسی
https://psyche.co/ideas/your-purpose-isnt-something-to-find-its-something-you-form?utm_source=chatgpt.com
@TheMoalem
| 2 | چقدر هم غصه خوردم. عالی هستم جدی. | 1 |
| 3 | کم روز فوقالعادهای بود امروز، گول هم خوردم. باتشکر. | 1 |
| 4 | . | 51 |
| 5 | «من پر از وسوسههای رفتتم. رفتن و رسیدن و تازه شدن.» | 143 |
| 6 | تو رگهام بهجای خون، شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمیدم... موندنم مرگ منه. | 153 |
| 7 | https://t.me/asle_hemaar
بهترین چنل راهنمای انتخاب رشتهی آسیا و حومه. | 177 |
| 8 | نمیدونم. تهش من فقط میخوام سرم به تنم بیارزه و کارهای بزرگ بکنم. تهش فقط میخوام مثل مامان در حالی عاشق بشم و یک زندگی تشکیل بدم که با تمام مصیبتهای زندگی، به شونههای خودم عشق و اعتماد داشته باشم. مامان همیشه به شونههای خودش اعتماد داره. مرگها و ناعدالتیها و مصیبتهاییرو از نزدیک دیده که در مغز من نمیگنجه. با اینحال به من نگاه میکنه و چیزهایی بهم میگه که انگار من بزرگترین غول روی زمینم و مغزم یک مغز معمولی نیست. نمیدونم مامان. من فقط میخوام یک غول خوب باشم. یک غول عاشق. | 253 |
| 9 | من اینرو از زندگیم میخوام. اشتیاق و عشق به علمرو از زندگیم میخوام. هرروز که یک خبر تازه میآد درمورد محدودیتهای اعمالشده، یکی از دندههام نرم میشه و بیشتر خم میشم. چون میترسم. حقیقتش تا مغز استخون میترسم. میترسم که تباه شم. تباه شیم. بیشتر از این تباه شیم. میترسم هیچوقت چشمام جاهای روشنتریرو که متوجهی عشقم به یادگیری میشن نبینن. ولی بعد به خودم میگم چیکار کنم؟ الان چیکار کنم؟ هیچی. درس بخونم. فقط باید درس بخونم تا ببینم ریحانهی دو سه سال دیگه چطور قراره به در و دیوار بزنه تا بتونه فرار کنه.
فعلاً فقط درس میخونم و ناامید میشم و بیشتر درس میخونم. | 255 |
| 10 | نمیدونم مستند The thinking game رو دیدید یا نه. دنیس هاسابیس موسس آلفافولده. یکی از مهمترین شرکتهای علممحور دنیا. و دنیس اصلاً از اول به شطرنج بازی کردن فکر میکرد. یک روز توی هشت نه سالگیش، یک تورنمنت مهمرو باخت. میگه اون روز من نشستم وسط سالنی که همه شرکتکنندههای حاضر در اونجا از من بزرگتر بودن، و به این فکر کردم که دنیس! این همه مغز پویا و نابغه، درگیر چیان؟ تکون دادن چندتا مهره؟ چرا هیچکدوم به تکون دادن دنیا فکر نمیکنن؟ چی میشه اگر ما سیستمی به وجود بیاریم که این مغزهارو به هم وصل کنیم تا دنیارو تغییر بدن؟
دنیس دیگه هیچوقت شطرنج بازی نکرد. چندسال بعد، نوبل گرفت. | 246 |
| 11 | بزرگتر که شدم تصمیم گرفتم که ببین. ریحانه. ما برای کار خدماتی ساخته نشدیم. ما برای مقاله ساخته شدیم. برای محیطهای پویا ساخته شدیم. برای لانچ کردن محصولات و پروداکتهای AI based توی زمینههای علمی ساخته شدیم. برای تجارت ساخته شدیم. برای کارهایی ساخته شدیم که هیچکس بهجز ما بهشون فکر نمیکنه و بکرن و برای همین میتونیم تا جای ممکن توشون خلاق باشیم. و گفتم اوکی. من هیچوقت ته دلم قیلیویلی نمیره با ایدهی دکتر شدن یا دندانپزشک شدن. ولی عیبی نداره. بیا سعی کنیم توی همین پونصدهزار نفر تجربی، اونقدر درس بخونیم که بعدش بتونیم مدل خودمونرو توی روپوش پوشیدن پیدا کنیم. | 213 |
| 12 | وقت ندارم روتوش بزنم روی کلماتم که بتونم توی کانال اصلی پستش کنم. خواستم فقط بعد خوندن اینها بگم که من هم تمام این هفده هجده سال، دنبال رفتن بودم. من همیشه، از همون بچگی، یک خلاقیتی در خودم احساس میکردم که هیچوقت نفهمیدم باید باهاش چیکار کنم. نوشتم که این خلاقیته ازم بزنه بیرون و ته بکشه، ته نکشید، بیشتر شد. توی دوران راهنمایی مقاله نوشتم، برای مسابقات زبان Roleplay نوشتم، سر زنگهای هنر با اپهایی که تازه پیدا کرده بودم جلد ساختم برای کتابهام، هرکاری بگید کردم، ولی این خلاقیته هیچوقت ته نکشید. | 203 |
| 13 | بعدش هم این نوشتههارو دیدم. | 175 |
| 14 | سلام. یک سر این نوشتهی هفرید رو دیدم | 170 |
| 15 | سر خودمرو گرم میکنم. دنیام در حد میزم کوچیک شده. تمامی جاهطلبیهامرو درون مغزم سرکوب میکنم و فقط به یک خشت گذاشتن فکر میکنم. ساختمون میلرزه و تمام خشتها روزی چندصدبار میریزن سرم. افسرده نیستم. افسردگی فردیای ندارم. میتونم از تخت بیرون بیام، میتونم بخونم، میتونم بخندم. افسردگی جمعی دارم. حالتی از زوال روی پوستمه که مختص من نیست و همه دارنش. احساس میکنم با یک شیب تند دارم میرم سمت نابود شدن و خودم هیچ اطلاعی ندارم و فقط دارم بیشتر و بیشتر پدالهارو دستکاری میکنم. نمیدونم. زیاد بهش فکر نمیکنم. میخوام زنده بمونم. کاش اینرو کسی بفهمه. | 251 |
| 16 | سلام. راستشرو بخوای این روزها خیلی یادم میره کجام. یادم میره این دستها برای چی دستهای منن. من اصولاً عاشق وقتهاییام که همیشه یادمه دستهام برای چی دستهای منن. عاشق وقتهاییام که حواسم جمع من بودنم هست. اینروزها دائم من بودنرو یادم میره. صبحها برای چند ثانیه وسط تخت یادم میآد که کدملیم با هفت تموم میشه و برای چندثانیه حالم از زندگیای که تمام هویتمرو تبدیل کرده به کدملیای که توی رختخواب یادم میآد، متنفر میشم. من هویتمرو به واژهها گره میزنم، به کارها، به امیدی که به زندگی دارم و به دستهام. اینروزها واژههام لختن، کارهام تکراریان، امیدی به زندگی ندارم و دستهام یادم میرن. همهی حرفها تکراریان. همهچیز گرونه. حرف زدن از امید شبیه جنایته. یک لیوان چای آسوده خوردن شبیه جنایته. از بازار رفتن متنفر شدم. از دیدن چهرههای دیگران شرمسار میشم. هیچچیزیرو نمیفهمم، سازوکارها برام قفل شدن، چرخدندههای مغزم نمیچرخن، نگرانم. نگران خودم و آیندهامم و از این نگرانی عقم میگیره چون بوی خودخواهی میده. اینروزها دستهامرو انکار میکنم و فقط خودمرو میخ میکنم پشت میزم. چون به قول اون، چه کار دیگهای از دستت برمیآد؟ درس نخونی چیکار کنی؟ | 215 |
| 17 | سلام. بات ناشناس اینجا به مشکل خورده و اجازه نمیده پاسخ پیامهاتونرو بدم. از دایرکت در ارتباط باشید. | 182 |
| 18 | "I aspire to be like you! Alive! Lover" | 210 |
| 19 | بله ساعت نه، عصره. همینه که هست از فردا همین هم نیست. اِبی گوش بده اینقدر حرف نزن. | 234 |
| 20 | مناسب عصر پنجشنبه: وقتی خونه لبریز از سکوته و از خاطره خالی. | 240 |
