8 403
Subscribers
+61324 hours
+6677 days
+82430 days
Posts Archive
8 407
دنیا برای من جای کوچکیست.
نه از آن جهت که وسعتی ندارد؛ از این جهت که هر طرف که میروم، انگار به دیواری میرسم که پیش از من آنجا بوده.
بعضی وقتها احساس میکنم هوا کم میآید؛ نه اینکه واقعاً نتوانم نفس بکشم، انگار چیزی در خودِ این زندگی، سهم مرا از نفس کشیدن کمتر کرده.
کاش دنیا دریچهای داشت، چیزی کوچک، جایی میان این همه دیوار؛ که میشد بازش کرد و برای چند لحظه فهمید بیرون از این اتاق چه خبر است.
شاید مشکل از دنیا نباشد؛ شاید دنیا هیچ دشمنی با من ندارد و فقط به اندازهی خودش بیاعتناست؛ جهان قرار نیست خواستههای من را بفهمد، قرار نیست راه را برایم باز کند، و قرار نیست چیزی را فقط چون من آرزویش کردهام، به من بدهد. و شاید سختترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه بفهمی هیچکس مسئول نرسیدن تو نیست.
اما این هم به این معنا نیست که باید هر پایانی را که زندگی پیش پایت گذاشت، بپذیری.
من هنوز نمیدانم قرار است به کجا برسم. نمیدانم چند بار دیگر باید به همین دیوارها بخورم، چند بار دیگر باید از نو شروع کنم و چند بار دیگر مجبور شوم چیزی را که دوست داشتهام، از خودم جدا کنم؛ فقط میدانم نمیخواهم زندگیام را با جملهای تمام کنم که از قبل برایم نوشته شده.
شاید دنیا کوچک باشد؛ شاید راهها بسته باشند؛ شاید بعضی درها هیچوقت باز نشوند؛ اما تا وقتی من ایستادهام، پایان هنوز اتفاق نیفتاده.
و اگر قرار باشد روزی این قصه تمام شود، ترجیح میدهم آخرین جملهاش را خودم بنویسم؛ حتی اگر تمام چیزی که برای نوشتنش دارم،
یک دستِ خالی و نفسی بریده باشد.
8 407
تازه فهمیدم فردا دربیه.
و عجیب بود که فهمیدنش هیچ حسی توی من ایجاد نکرد.
یادم افتاد چند سال پیش، وقتی دربی میشد، چقدر تب و تابش رو داشتیم. از چند ساعت قبل منتظر میموندیم بازی شروع شه، استرس داشتیم، کری میخوندیم، دربارهی ترکیب و بازیکنا حرف میزدیم و برای نود دقیقه، واقعاً همهچیزمون خلاصه میشد توی همون بازی.
ولی الان چی؟ انگار دیگه هیچچیزی این مردم رو تکون نمیده. یا شاید دقیقترش اینه که دیگه هیچچیزی نمیتونه حواسشون رو پرت کنه.
وقتی هر روز بیدار میشی و میبینی قیمتها دوباره بالا رفته، وقتی چیزی که دیروز میتونستی بخری امروز شده یه چیز دور از دسترس، وقتی مدام داری حساب میکنی چطور باید از این ماه به ماه بعد برسی، دیگه خیلی سخته که نتیجهی یه بازی فوتبال، حتی برای نود دقیقه، مهمترین اتفاق دنیا باشه.
شاید ما فوتبال رو از دست ندادیم؛ شاید یه تیکه از خودمون رو از دست دادیم که میتونست برای فوتبال ذوق کنه.
یه زمانی میتونستیم چند ساعت همهچیز رو فراموش کنیم. سر یه گل داد بزنیم، سر یه باخت حرص بخوریم، با رفیقمون قهر کنیم، کری بخونیم و بعد از بازی برگردیم سر زندگیمون. ولی حالا انگار زندگی اجازه نمیده چیزی رو فراموش کنیم.
انگار از بعدِ دیماه، این جامعه دیگه رخت عزا رو از تنش درنیاورده.
نه فقط عزای یک اتفاق؛ عزای چیزهایی که یکییکی ازمون گرفته شدن: آرامش، امنیت، امید، آینده، و حتی همون زندگی معمولیای که یه زمانی فکر میکردیم حق طبیعی ماست.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا اینه که این غم دیگه فقط توی ذهن ما نیست؛ اومده نشسته وسط زندگی روزمرهمون.
توی خرید کردن. توی اجارهی خونه. توی نگاه کردن به قیمتها. توی فکر کردن به فردا. توی حرف زدنهامون. و حتی توی چیزهایی که یه زمانی قرار بود حواسمون رو پرت کنن.
فردا دربیه.
یه زمانی میلیونها نفر برای نود دقیقه همهچیز رو فراموش میکردن. قهر میکردن، کری میخوندن، داد میزدن، میخندیدن، حرص میخوردن و بعد که بازی تموم میشد، برمیگشتن به زندگی. ولی انگار دیگه نمیشه.
انگار این روزها زندگی اونقدر سخت و سنگین شده که حتی برای فراموش کردنش هم باید توان داشته باشی.
دکتر صدر یه جملهی قشنگ داشت که میگفت: «فوتبال خیلی نجاتبخشه.»
شاید یک زمانی واقعاً همینطور بود.
فوتبال میتونست برای نود دقیقه ما رو از خودمون، از ترسهامون، از زندگیمون جدا کنه.
اما حالا فکر میکنم فوتبال دیگه برای ما نجاتبخش نیست؛ نه چون فوتبال عوض شده؛ نه چون دوستش نداریم، بلکه چون چیزی که باید ازش نجاتمون بده، آنقدر بزرگ و سنگین شده که حتی فوتبال هم از پسش برنمیاد.
شاید چند سال بعد، وقتی به این روزها نگاه کنیم، یکی از عجیبترین چیزهایی که از این دوره یادمون بمونه، همین باشه:
اینکه یک روزی دربی بود و ما دیگر هیجانش را نداشتیم. و این شاید نشونهی سادهای نباشه. تاریخ همیشه با جنگ و فروپاشی و اتفاقهای بزرگ عوض نمیشه.
گاهی خیلی بیسروصدا تغییر میکنه؛
یک روز میبینی مردم دیگه برای چیزهایی که قبلاً خوشحالشون میکرد، خوشحال نمیشن. دیگه برای چیزی منتظر نمیمونن. دیگه برای آینده ذوق نمیکنن. و حتی نمیتونن برای نود دقیقه غمشون رو زمین بذارن.
اونوقت میفهمی یک چیزی، جایی، خیلی عمیق شکسته.
فردا دربیه.
اما شاید مهمترین اتفاق فردا نتیجهی بازی نباشه. مهم اینه که ببینیم هنوز کسی هست که برای نود دقیقه یادش بره زندگی چقدر سخت شده.
و اگر نبود...
شاید باید قبول کنیم که ما فقط روزهای سختی رو زندگی نمیکنیم؛ ما داریم تبدیل میشیم به آدمهای یک روزگار سخت.
روزگاری که حتی فوتبال هم دیگر نمیتواند نجاتمان بدهد.
8 407
https://t.me/Dmethyl_tryptamine/1972
با اسمت اینکارارو میکنن ، فکر کن حالا چیز دیگه ای به اشتراک میزاشتی چکار میکردن 😂😂
8 407
یاد این افتادم که مشاور من سال کنکور منو ۲۰ تا بچه ی دیگه رو رها کرد رفت سربازی بعد ۳ ماه برگشت ما بهشنگفتیم بالای چشمت ابروعه تازه براش خوراکیمیبردیم که میخواد بره سر شیفت پادگان بخوره:)
8 407
وا مهدیه چته،
حالا شاید این مهدیه اون مهدیه نیست.
ولی دو دقیقه مهدیه ها شایعه نپراکنن ببینیم باید چیکار کنیم اصلا.
