𝖢𝖺𝗌𝖺𝗇𝗈𝗏𝖺
Open in Telegram
211
Subscribers
-224 hours
-37 days
-830 days
Posts Archive
عزیزترینِقلبم؛
ازتونوشتنبرایمنبسیاردشواره،
چوننمیدونمچطوریبندبندِوجودتروبهکلمات
بسپارم،نمیدونمچطوریتپشهایوجودمروبا
قلممرهاکنم،نمیدونمهرلحظهخندیدنبرای
وجودتروچطوریباجملاتتفسیرکنم..
اماخوبیادگرفتمت.
تکبهتکِتارمژههات،خطلبخندت،دونهبهدونهیِ
دندونهات،عادتِخجالتکشیدنت،عروسک
بغلکردنت،خشککردنگلهایِرزت،زیرپتوقایم
شدنت،لوسشدنت،بدعادتشدنت..
منحفظشدمت،انقدرکهحبسشدمتویچالِحفر
شدهرویگونهات،انقدرکههربارانحنایگوشهلبات
نمایانمیشهزندگیمیکنمبرات.
توبهمنیاددادیزندگیکردنو،
هربارکهبارُژِرویلبتلبامرومیبوسی،روی
نوکپاتوایمستیکهدستاتودورگردنمحلقهکنی
وآرومونوازشوارانهگردنموببوسی،باذوقپاهاتو
رویکفشمبزاریوباهامبرقصی،
یاحتیبااینکهطعمِتلخدوستنداریباهام
قهوهمیخوری،بااینکهازکتابخوندنخوشت
نمیادرویپاهاممیخوابیوبهکتابخوندنمگوش
میکنی.
منعشقرووقتیازتیادگرفتمکه؛
بااشکتگریهکردم،باآخِتدردکشیدم،باخندهات
قهقههزدم،منباتویادگرفتمزندگیکنمباتوخودمو
یادگرفتم،باتوبهشیرینیدلباختم،
باتوقهوهمروشیرینخوردم،مندلباختهیِ
شیرینیتوعم،
وگرنههنوزمجنونِتلخیِقهوهمم.
دروغنیستاگربگمبعدتونهعاشقشدم،
نهدیگهحرفیزدم،
فقطنواختموزیرسایهماهباستارههارقص
مرگکردم.
تصمیمگرفتمنوشتنراجبتروتمومکنم،
امافقطهمیننبودکهدیگهبهتفکرنکنموراجبت
ننویسم،بایدصبحاقهوهروترکمیکردم،ظهرافیلمِ
موردعلاقترونگاهنمیکردم،هرروزیهشاخهرزبرای
گلدوننمیخریدم،عصرونهکوکیدرستنمیکردم،
موقعخوابباموهامورنمیرفتم،روتختیروهفتهای
یکبارعوضنمیکردم،موهاموباشامپوموردعلاقت
نمیشُستم،سیگارموبافندکیکهخریدیروشن
نمیکردم.
اماازهمونشبیکهاینتصمیمروگرفتمخوابترو
میبینم،مدامتوهممیزنمهستیوانقدرواقعیجلوه
دادهمیشهکهیادممیرهخوابم.
یهشبازشدتدلتنگیزیادخوابمبردومثلهرشب
بازماومدیتویخوابم،طوریواقعیبودکه
انگارداشتمزندگیمیکردمت..
جوریکهتوبغلتبادردگریهمیکردم،
محکمگرفتهبودمتکهنریوبلندبلندالتماست
میکردم،ازشدتترسواسترسدستمبهلباست
قفلشدهبود،وقتیبهصورتتنگاهمیکردم
قطرهقطرهاشکازچشماممیبارید،وقتی
بلندشدمبالشتمخیسازاشکامبود،مثلگیجها
تویخونهدنبالتمیگشتم،بدنملمسوانگشتام
رویتیشرتمقفلشدهبودن،جوریاونروزبراتدرد
کشیدمکهتمام۲۰۶استخونِبدنمبراتشکست؛
یهشبمامانیمینابرامیهقصهگفت؛
"خورشیدعاشقزمینبودامازمینشیفتهیِماهبود
واسههمینخورشیدیروزتصمیممیگیرهبهزمین
اعترافکنهکهدوسشدارهاماصحبتایاونروباستاره
هامیشنوهکهعاشقانهودلبرانهدارهراجبِماهحرف
میزنهبعداونشبخورشیدمیرهواززمیندورمیشه،
انقدیدورکهاکثرشهرهایِزمینخنکترینروزهارو
داشتن،امانمیتونه،دلتنگیشنمیزاره،ازاونبهبعد
هرموقعدلشخیلیبرایزمینتنگمیشهباپدیدهیِ
ماهگرفتگیبهسمتزمینمیادورفعدلتنگیمیکنه"
اینداستانبراتآشنانیستقلبِمارسی؟
با ما عاشقی کردی با خیالِ دیگری؟
لب به خنده باز کردی با خیال دیگری؟
نازنینا ما به جان خود قسم ها خوردهایم
جان ما را طرد کردی با خیال دیگری؟
ما شمع شدیم،آب شدیم ز هر نگاه تو
تو درد شدی،اشک شدی با خیال دیگری؟
واکنونبرایتومینویسمعزیزِاینمن؛
دردهایترابهجانمیخرم،
غمهایتراباخودحملمیکنم،لبخندهایترادرذهنم
قابمیکنم،چشمهایترادردلوجانحکمیکنم،
مژههایتراازدورلحظهبهلحظهمیشمارمکه
تاریازآنکمنشدهباشد،
خبرتهستمسیرخطلبخندتراحفظشدهام؟
ازبسکهشبانهروزتمامراههایخطوربهآنراطی
کردهم؟
بیوفاقراربودمرادرپیچوتابگیسوانتبهحبسابد
محکومکنیچیشدکهرهایمکردی؟
حالدیگرخالقَتهمبخاطراینکهمنتورابهتر
میشناسمبهمنغبطهمیخورد!
خالقآ،منچهاحمقانهتمامادیانترابهسخرهگرفتمو
اورامعبودگاهِخودکردم،چهاحمقانهتورافراموش
کردموهرروزوشببهاوسجدهکردم.
چهاحمقانه..
