526
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-730 days
Posts Archive
Repost from १ farfalla
❕ "Han Sohee being like :
soft eyes, stubborn heart, and that dangerous mix of sensitivity
and strength and she always be my type "
#aesthetic | #myedit ❕
Repost from 、FAQ
+4
𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝒂𝒔 𝑰 𝒐𝒑𝒆𝒏 𝒎𝒚 𝒆𝒚𝒆𝒔🌟 𝑯𝒐𝒍𝒅 𝒊𝒕, 𝒇𝒐𝒄𝒖𝒔, 𝒉𝒐𝒑𝒊𝒏𝒈, 𝒕𝒂𝒌𝒆 𝒎𝒆 𝒃𝒂𝒄𝒌 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕😇 𝑰 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒚𝒐𝒖 𝒘𝒆𝒓𝒆 𝒘𝒂𝒚 𝒕𝒐𝒐 𝒃𝒓𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒇𝒐𝒓 𝒎𝒆 𝑰'𝒎 𝒉𝒐𝒑𝒆𝒍𝒆𝒔𝒔, 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏, 𝒔𝒐 𝒚𝒐𝒖 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒇𝒐𝒓 𝒎𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒌𝒚🎁 𝑩𝒓𝒐𝒘𝒏 𝒎𝒚 𝒔𝒌𝒊𝒏 𝒋𝒖𝒔𝒕 𝒓𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒀𝒐𝒖'𝒓𝒆 𝒔𝒐 𝒈𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏🌟!
Repost from ࢪُزِ سیگاࢪے.
Łast 𝐇ope
بهش می گفتن هیۄلا اما بࢪای من آخࢪین امید بۄد؛ آخࢪین طنابی که بࢪای زنده مۄندن بهش چنگ می زدم.𝓣ᴀʙ 𝒯ᴀʙ ᴛᴏ ʀᴇᴀᴅ🥀🔪 ᅠ
Repost from -𝐟𝐫𝐞𝐍𝐉୧ ⊙⊝⊜🖤
-𝘉𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝘗𝘢𝘨𝘦𝘴🤎
-𝘗𝘢𝘳𝘵 𝘍𝘰𝘶𝘳
-𝘙𝘦𝘢𝘥 𝘧𝘳𝘰𝘮 𝘩𝘦𝘳𝘦-
#BP
୨ @ITfreNJ1 ୧
شب که شد روی تخت سفیدش نشست،از پنجره به درخت گردویِ مقابل اتاقش خیره شد. شاید هیچ درختی به اندازه گردو درخت نباشد! اینطور نیست؟
به این فکر میکرد که درخت گردو با چه نیرو و اطمینانی درختبودن خودش رو به رخ میکشید. با چه پشتکاری قدبلندش رو به رخ میکشید و سخت و سنگین میشد،پشتکاری که در برگ برگش پیدا بود… درخت گردو شبیه به مرد او بود، شبیه به نامجون. هربار که زیر درخت گردو قدم میزد نامجون رو به یاد میورد،موهای تیره و مشکی رنگ مرد،چشمهای خمار و پوست گندمگونش. زیرتنه درخت نشست و زانوهاش رو در آغوش گرفت، آخرین بار کِی مردش رو دیده بود؟خب معلومه، توی اون کافهی سرد،زمانی که پوست گندمگون مرد به رنگ گچ شده بود،صداش بم شده بود و میگفت ”باید برگردم کُره سوکجین ... باید برم” باید برمیگشت؟پس سوکجین چی؟سوکجینی که همهچیزش رو فروخت و همراه با نامجون به پاریس اومد باید چیکار میکرد؟سرش رو روی زانوهاش گذاشت،برای بار اول آرزو کرد که اون مرد رو فراموش کنه،از این عشق خسته بود. سوکجین خودش رو توی گذشته غرق کرده بود،برخلاف نامجون که الان کیلومترها دور تر شاد بود! البته، نامجون که مخفیانه به درخت گردو تکیه داده بود و داشت سوکجین رو میدید با این نظریه مخالف بود.
شب که شد روی تخت سفیدش نشست،از پنجره به درخت گردویِ مقابل اتاقش خیره شد. شاید هیچ درختی به اندازه گردو درخت نباشد! اینطور نیست؟
به این فکر میکرد که درخت گردو با چه نیرو و اطمینانی درختبودن خودش رو به رخ میکشید. با چه پشتکاری قدبلندش رو به رخ میکشید و سخت و سنگین میشد،پشتکاری که در برگ برگش پیدا بود… درخت گردو شبیه به مرد او بود، شبیه به نامجون. هربار که زیر درخت گردو قدم میزد نامجون رو به یاد میورد،موهای تیره و مشکی رنگ مرد،چشمهای خمار و پوست گندمگونش. زیرتنه درخت نشست و زانوهاش رو در آغوش گرفت، آخرین بار کِی مردش رو دیده بود؟خب معلومه، توی اون کافهی سرد،زمانی که پوست گندمگون مرد به رنگ گچ شده بود،صداش بم شده بود و میگفت ”باید برگردم کُره سوکجین ... باید برم” باید برمیگشت؟پس سوکجین چی؟سوکجینی که همهچیزش رو فروخت و همراه با نامجون به پاریس اومد باید چیکار میکرد؟سرش رو روی زانوهاش گذاشت،برای بار اول آرزو کرد که اون مرد رو فراموش کنه،از این عشق خسته بود. سوکجین خودش رو توی گذشته غرق کرده بود،برخلاف نامجون که الان کیلومترها دور تر شاد بود! البته، نامجون که مخفیانه به درخت گردو تکیه داده بود و داشت سوکجین رو میدید با این نظریه مخالف بود.
سه نفری که دارید پرایوت شیر میزنید بیاید برا خودم فور بزنید باهم ذوق و غیبت کنیم این کارا چیه 😭
من اصلا اهل پز دادن نیستم، اما بچهها لطفا بزارید امروز با این موضوع که دوست دخترم تمام پستایی که تو اینستا لایک کرده بودمو سیو کرده و امروز یهو برام یه پک چهارمیلیونی از همشون فرستاده پز بدم :)
