اتاق زیر شیروانی .
Open in Telegram
اتاقی زیرشیروانی با عطر چوب سوخته و قهوه؛به سبزیِ زیستنی شیرین، توأم با رنج! (برای کنار هم یاد گرفتن، به صرف یک فنجان چای) http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199 درباره ی من: @greangablesbiu
Show more601
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
یه روزی همهی حرف های نگفته ام بهت رو مینویسم، لا به لای صفحاتش برات بابونه و نرگسی میذارم
صفحه اولش هم با خط خودم برات یادداشت میکنم: "برای لیلای شهر قصه های من .."
خدارو چه دیدی، شاید به نیمه هاش که رسیدی دستی به شال و لباست انداختی و اومدی پای قطار ... تا دستم رو بجای دستهی سرد چمدون بگیری... شاید بهم بگی که از اول همه چی رو فهمیده بودی و تقلای بیخود میکردم که نگاهم رو ازت میدزدیدم
میخوام تا اونروز صبر کنم عزیزم، هر چقدر هم سخت و طولانی، برای هر دو مون ...
• آنا نوشت
چه دانستم که این سودا
مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد
دو چشمم را کند جیحون
ـ مولانا
انگار که آدم ها خودشون رو متعلق به زمان و مکانی که درش قرار گرفتن نمیدونن و این راز همون به موقع اتفاق نیوفتن خیلی مسائله
دنبال راه میانبر و فرار به دنیای خیالشون میگردن، حالشون رو به آینده قرض دادن و از گذشته دلگیر ان
حواسشون پرتِ نشدن ها و شدن هاییِ که نمیدونن چطور باید عملی شون کرد
از طرفی، عدهی دیگه به جنگ با خودشون رسیدن یعنی مضاف بر چالش های بیرونی یه مانع درونی هم خودت، برای خودت سمبل کنی..
طوری که هر چقدر تلاش میکنن خودشون رو جدای از جمع های دیگه میدونن و میشه گفت اون خود باوری لازم رو ندارن، حالا هرچقدر هم مابقی بهشون بها بدن
تقریبا نیمی از عمرشون که گذشت تازه میبینن زندگی نکردن و حالا دو دسته میشن
یا متوجه میشن باید کمی آروم تر پیش برن و سعی کنن از وابقی راه لذت ببرن
یا ازش یه عقده میسازن برای اذیت کردن خودشون و بقیه
#یادداشت
ماجرا از این قراره که، داشتم تمرین کنترل حل میکردم و دیدم از صبح یسری کلمه همچین میان و میرن توی ذهنم برای خودشون (شایدم صرفا چندتا کلمه ساده نیستن ..)
رفتم مثل همیشه وسایلمو پهن کردم رو میز
کاغذ برداشتم که بنویسم
نوشتم، باز نوشتم، حتی بازم نوشتم ..
ولی آیا به نتیجه ای که میخواستم رسیدم؟ (نوچ)
و میرسیم به تعریف کنترلر، وظیفه اش اینه که بیاد به سیستم دینامیکی ما نظم بده
اینجا سیستم میشه مغز من، پارامتر ها میشن کلمات درهم برهم، کنترلر هم بیکلام های Martin Czerny
تا خروجی چی باشه!
#یادداشت
بازم از همتون مچکرم که هستید و لطف دارید
یکم ممکنه نوع فعالیتم متفاوت باشه
اما هستیم پیش هم به امید خدا🌱
درواقع دغدغه ی مهم تری هست برام اما خب چون همیشه میگم باید از مسیر لذت برد، اینجا برام همون مسیره هست و شما ام هم مسیر های من
مدتیه که خیلی بیشتر به خلوت از نوع خودم لازم دارم، با اینکه وسط شلوغی عجیبی ام هستم و لازمه اصلا
ولی در کل
بودن هر یک نفر شما باعث دلگرمی منه دمتون هم گرم، فقط میخوام راحت بگیرم و انرژی بابت این رفت و امدها نباشه
دلسرد هم نه اصلا، میگم اینجا یه بهونه هست برام که دوست داشتنیه
مچکرم درمورد نظر کلی شما خیلی خوشحال شدم، خیلی با ارزشه قطعا برام
درمورد این اومدنا و رفتنا .. حقیقتا دقیق نمیدونم ماجرا از چه قراره
از صرافت توسعه اینجا افتادم فعلا تا مدت نامعلومی، چون اینجا واقعا همین اتاق کوچیک و اروم زیر شیروونیه برام ...
یوقتایی پیام میاد که اره حالا خوبه چند کا نیستی که حمایت نمیکنی و ....
اینطوری نیست واقعا
اینکه بخوام تو فشار بذارم خودمو حتی برای پست گذاشتن داره اذیتم میکنه
هدفمم این نیست
سلام خداروشکر به خوبیتون
خیلی ممنونم واقعا از لطفتون که هستین پیشم ..
فکر کنم سه بار خوندم که ببینم چی باید جواب بدم و موضوعی بود که اتفاقا چه خوب که درموردش بگم که بدونید با ارزشه این همراهیتون
( ببخشید که دیر هم دیدم پیام شمارو)
سلام آنا جان حالت چطوره؟
مدتی فکرم درگیر محتوایی که میگذاری و نوشته هات شده
از این بابت که به نظرم یه شیرینی خاصی دارن آثار مربوط به خودت اما این جمعی که کنارت هستیم چطور مدام کم و زیاد میشن
با اینکه دیدم پست های حمایتی هم داری
انگار دلسرد شدی و یوقت هایی کمتر به اشتراک میذاری برامون
درکل دوست ندیده ی من امیدوارم ناامید نشی و ادامه بدی
راستش رو بخوای، بنظر من سایه ها قابل اعتماد تر از تصویر توی آیینهان
بخاطر همینه که نگاهم بیشتر به سمت پایینه
البته که گربه کوچولو ها گاها حواسم رو به خودشون جلب میکنن و راه فراری نیست
حتی یقه لباسم یا اون موی وروجکی که پیچ خورده رفته تو هوا رو همینطور
شاید بگی این مهمه که نور چقدر و از کدوم طرف میتابه، حتی اینکه شبا که دیگه نوری نیست
بحث همینه
همیشه ام نمیشه توی سایه موند،
یا نور میشی
یا تو تاریکی یه شب مهتاب نزده، گم.
• آنا نوشت
