en
Feedback
اتاق زیر شیروانی .

اتاق زیر شیروانی .

Open in Telegram

اتاقی زیرشیروانی با عطر چوب سوخته و قهوه؛به سبزیِ زیستنی شیرین، توأم با رنج! (برای کنار هم یاد گرفتن، به صرف یک فنجان چای) http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199 درباره ی من: @greangablesbiu

Show more
601
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
یلدای ۱۴۰۴.
+3
یلدای ۱۴۰۴.

میگفت: از وقتی به یاد دارم بلند میخندید، کافی بود کسی بگه: حالت خوبه؟ گرفته ای... تمام خودش رو به چشم به هم زدنی جمعِ خاک‌ انداز میکرد و غبار از تنش میتکوند و جواب میداد: معلومه که خوبم، چرا نباشم؟ هر صدای خنده اش به فریادی میموند تو دل غار که جلوی رسیدن هر موج صدای دیگه ای به گوش هاش رو می‌گرفت اما آدمی مگه چقدر می‌تونه به روی خودش نیاره؟ بالاخره یه جایی بین این همه تقلا و مثل اسفند بی نمک روی آتیش بالا پایین پریدن، بین همون خنده های ترش و شیرین پِقی زیر گریه میزنه و کنج شونه ای رو نم زده ازش که بپرسی چیشد، دلت از چی و کجا گرفته؟ جوابی نداره، نه که ندونه ها فقط یادش نیست که کدوم دلیل رو کدوم طرف قایم کرده با خودش میگفت این حال و احوال ناخوش که نقل و نبات نیست هم خودم بخورم و هم به خورد بقیه بدم، من اگه بشینم و غصه به جون بخرم اونی که نگاهش به منه چی! میگن که اشک نعمته و جلا میده روح رو، درست اما آدمی اگه داشته باشه کسی رو که همچین فقط با خودش بگه: کاش زودتر فردا برسه ببینمش و آروم بگیره این جونم خب دیگه چی میخواد! یوقتا قرار میگیره این قلب نامیزون به نگاهی و گوشه چشمی محبتی بی هیچ حرف و کلام اضافه ای و چه نعمتیِ داشتن این ناز دردونه ها به جای هر بودن و شلوغ کاریِ دیگرون • آنا نوشت

sticker.webp0.05 KB

taherghoreyshiofficial+Cdq2s5DohwL+2840323094443334667.mp38.06 MB

میخوای ازش فرار کنی اما نمیتونی جانم... هرچند که پروانه کوچولو های سفید و آبی رو گوشه ای نشوندی و از ترسشون جُنب نمیخورن، ولی هر دو خوب می‌دونیم که نمیشه دست و پای خیال رو بست، تا زانوی غم بغل بگیره و دم نزنه خیال از جنس جسارته، به بلندیِ گام های دخترکی به وقت دویدن و گذر تا رسیدن به ناکجاآباد های ممنوعه از خیال هم که بگذریم، با شنیدن چند هزار باره ی تیک و تاک قدم های آشنا نگاه به مسیر می‌اندازی و منتظر خشک ات میزنه و این بار که دو قدمی نزدیک تر بهت ایستاد پروانه ها پاورچین به جایگاه هاشون میرن و زیرچشمی همونطور که شاخک هاشون رو بالا آوردن، با ریتمی که ضربان قلبت میگیره به رقص و آواز درمیان و حالا ... گره از اخم هات باز میکنی و لبخند نقش میبنده روی صورتت امان از پروانه ها... این وروجک های عزیز کرده • آنا نوشت

sticker.webp0.08 KB

Voice message08:40

دیروز با یکی از دوستام صحبت داشتیم میخوام بجای یادداشت یه ویسی براتون فور بزنم موقتا، اگه دوست داشتین گوش بدین و شما هم نظرتون رو بهم بگید

1|6 - Taksi - Simge (320).mp35.85 MB

یکبار یکی از دوستام پرسید هدفت چیه بطور کلی؟ و من یاد سه گانه‌ی همیشگی ذهنیم افتادم که درمورد دوتاش میخوام براتون بگم  اینکه آدمی الهام بخش باشه از نظر من خیلی قشنگه اما در خودش ابعاد وسیعی از اخلاقیات رو جا میده.بنظرم همچین شخصی باید بسیار صبور، متواضع و دائما در حال یادگیری باشه.. اینطور معنی میشه که خودش رو در مسیر و حرکت قرار بده چرا که ایستادن و نشستن بیخودی کرختی جسمی و فکری میاره و از طرفی هر چقدر که پیش رفت و به مراتب بالاتری رسید خودش رو برتر از بقیه ندونه که این به خودشناسی و از طرفی باور بر دو روز بودن این دنیای عزیز هم برمیگرده چنین شخصیتی در عین صمیمیت و ارتباط گیری درست، حریم پررنگی هم داره که لازم نیست حتی به زبان بیاره که بقیه رعایت بکنن و این افراد همونایی هستن که انگار مأموریت بزرگشون در ارزش دادن و باور کردن دیگرانِ، تا این دیگران هم بتونن پتانسیل هایی که دارن رو بیدار بکنن مورد بعدی امن و قابل اعتماد بودنِ حالا چه برای پنج دقیقه طی کردن مسیر دو ایستگاه چه برای دوستی ها و روابط طولانی مدت بطور کلی این دسته افراد، همونایی ان بعد از هم صحبتی و وقت گذروندن باهاشون تنها که میشی، یه آخیش از ته دلی میگی و لذت میبری از زمانی که صرف همراهی باهاش داشتی خلاصه، امید که لایق چنین خصلت هایی باشیم. #یادداشت

بوی قورمه مامان جون با اون لیمو امانی های لواشکی خونه رو پر کرده بود، نعنا و ریحون خشک که حکم تیر آخر سالاد شیرازی های معروفش رو داشت، ریخت روی مواد و هم زد، روی ظرف نایلونی کشید و گذاشت داخل یخچال چون که اعتقاد داره هر چیزی باید کمی استراحت کنه تا جا بیوفته دامن چهارخونه سبز و قرمزی با پیرهن سبزی تنم کرده بودم موهام رو شونه کردم، تل موی مشکی باریکی که باباجون به یاد بچگی هام برام خریده بود روی موهام گذاشتم و آزاد روی لباسم ریختمشون کمربندی بستم و ساعت ظریف روی میز رو که مشخص بود چند سالیِ خوابیده به دستم بستم سرم رو از در اتاق بیرون آوردم و سعی کردم ذهنم رو از ته دیگ زعفرونی خالی کنم، پلی لیست قدیمی ای گذاشتم و صداش رو زیاد کردم رفتم اشپزخونه و محکم مامان جونم رو بغل کردم برگشت و با دیدنم صورتم رو بین دست هاش قاب گرفتم، بهم گفت چرخی بزنم و شروع کرد به ذکر گفتن و قربون صدقه رفتن - مامان جون از کلوچه های دیشب مونده باهم دوتا چای بهارنارنج بخوریم؟ خندید و شونه ای بالا انداخت، دوتا چای ریختم، برگشتم و با یه ظرف پر از کلوچه های گردویی تازه مواجه شدم پشت میز چوبی آشپزخونه نشستیم و شروع کردم از زمین و زمان براش گفتن تا نوبت به مامان جون رسید - برای خدا هیچ کار نشد نداره مادر ... از خودش بخواه وقتی طلبی از این دنیا کردی و یا دل دادی به دلداری، هر چند که مانع زیاد بود و زمزمه از نشدن ها، اول به صلاحت بکنه و بعد قسمتت. به قول بابا جونت، تب و تاب عاشقی که از سرت افتاد و دو سه چند ماهی از نگاه اول که گذشت و حتی سالی سپری شد و بعد از ب بسم الله هر صبحت خاطرت پر از کسی شد این یعنی خواستن، اونجا که دیدی خودت رو نمیشناسی از اون جهت که با دو روز قبلت فرق کردی و نگاهت به زندگی تازه شده، آرامشی به قلبت اومده و به اصطلاح ما قدیمی ها همچین خانم تر شدی و سر نخ رو گرفتی دستت تا آخر که رفتی ها... رسیدی به همون دلدارت، این یعنی درست انتخاب کردی مادر مونده به خدا که مهر بندازه به دل بنده هاش برای هم ... حالا هم پاشو سفره رو بنداز که یکم دیگه باباجونت میرسه و حتم دارم که کلی گشنه اش باشه. • آنا نوشت

Alireza Ghorbani - Gisooye Baran.mp38.23 MB

این پیام رو به چنلتون فوروارد کنید + در چنل آنلاین شاپم جوین باشید تا به سه چنلِ رندوم کتاب و یا بسته‌ی ژورنال هدیه بدم.⭐️🌷

بوی قورمه مامان جون با اون لیمو امانی های لواشکی خونه رو پر کرده بود، نعنا و ریحون خشک که حکم تیر آخر سالاد شیرازی های معروفش رو داشت، ریخت روی مواد و هم زد، روی ظرف نایلونی کشید و گذاشت داخل یخچال چون که اعتقاد داره هر چیزی باید کمی استراحت کنه تا جا بیوفته دامن چهارخونه سبز و قرمزی با پیرهن سبزی تنم کرده بودم موهام رو شونه کردم، تل موی مشکی باریکی که باباجون به یاد بچگی هام برام خریده بود روی موهام گذاشتم و آزاد روی لباسم ریختمشون کمربندی بستم و ساعت ظریف روی میز رو که مشخص بود چند سالیِ خوابیده به دستم بستم سرم رو از در اتاق بیرون آوردم و سعی کردم ذهنم رو از ته دیگ زعفرونی خالی کنم، پلی لیست قدیمی ای گذاشتم و صداش رو زیاد کردم رفتم اشپزخونه و محکم مامان جونم رو بغل کردم برگشت و با دیدنم صورتم رو بین دست هاش قاب گرفتم، بهم گفت چرخی بزنم و شروع کرد به ذکر گفتن و قربون صدقه رفتن - مامان جون از کلوچه های دیشب مونده باهم دوتا چای بهارنارنج بخوریم؟ خندید و شونه ای بالا انداخت، دوتا چای ریختم، برگشتم و با یه ظرف پر از کلوچه های گردویی تازه مواجه شدم پشت میز چوبی آشپزخونه نشستیم و شروع کردم از زمین و زمان براش گفتن تا نوبت به مامان جون رسید - برای خدا هیچ کار نشد نداره مادر ... از خودش بخواه وقتی طلبی از این دنیا کردی و یا دل دادی به دلداری، هر چند که مانع زیاد بود و زمزمه از نشدن ها، اول به صلاحت بکنه و بعد قسمتت. به قول بابا جونت، تب و تاب عاشقی که از سرت افتاد و دو سه چند ماهی از نگاه اول که گذشت و حتی سالی سپری شد و بعد از ب بسم الله هر صبحت خاطرت پر از کسی شد این یعنی خواستن، اونجا که دیدی خودت رو نمیشناسی از اون جهت که با دو روز قبلت فرق کردی و نگاهت به زندگی تازه شده، آرامشی به قلبت اومده و به اصطلاح ما قدیمی ها همچین خانم تر شدی و سر نخ رو گرفتی دستت تا آخر که رفتی ها... رسیدی به همون دلدارت، این یعنی درست انتخاب کردی مادر مونده به خدا که مهر بندازه به دل بنده هاش برای هم ... حالا هم پاشو سفره رو بنداز که یکم دیگه باباجونت میرسه و حتم دارم که کلی گشنه اش باشه. • آنا نوشت