اتاق زیر شیروانی .
Open in Telegram
اتاقی زیرشیروانی با عطر چوب سوخته و قهوه؛به سبزیِ زیستنی شیرین، توأم با رنج! (برای کنار هم یاد گرفتن، به صرف یک فنجان چای) http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199 درباره ی من: @greangablesbiu
Show more601
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
ازم میپرسی چند سالمه !
راستش نمیدونم کدوم رو باید حساب کنیم
از طرفی ما و زمین با خورشید قایم باشک بازی داریم،
ما بچرخ و اون بچرخ
مثال عاشقیِ انگار، نه میتونه اونقدری بیاد نزدیک که بسوزیم و نه دل دور موندن داره که یخ بزنیم
از طرف دیگه اگه بخواییم روزایی رو که زندگی کردیم حساب کنیم، خب یادم نمیاد ..
نه که فقط اون روزای بگو بخند زندگی باشه ها، نه
ولی خب آدم فراموشکاره، تا وقتی که از دست بده
مثلا اگه یه جوجه رنگی نازنازی داشته باشه، بعد مدتی حواسش نیست که چقدر به بودنش نیاز داره و اگه یه روزی زبونم لال دیگه جوجه رنگی پیشش نباشه، تازه میفهمه صبحای با جیک جیک اون بیدار شدن و حرف زدن وقت و بی وقت باهاش چه حالی داشت
میدونی، آدمیزاد حتی درد هاش رو هم فراموش میکنه،
اون روزی که سینه اش تنگ شده بود و حس میکرد الان صدای شکستن استخوان هاش رو میشنوه و دنبال فرصت دیگه ای برای زندگی بود، یادش میره
تا یه جا که خورد زمین و زخمی شد یادش بیوفته، البته که فقط برای شیره مالیدن سر خودش و یکم بهونه آوردن
منم ازت سوال بپرسم!
تاحالا کسی رو عزیز دونستی برای خودت؟
دیدی وقتی حرف میزنه هر صدایی در جهان به احترامش قطع میشه و دنیای اطرافش رو تیره و تار میبینی
اگه یه روز، نسبت به خودت اینطور شدی
اینکه بین شلوغیای هر روز غرق بشی تو دنیای درونت، اونارو بشمار
قول میدم اونا حساب ان
زیادی ولی خودتو درگیر این عدد رقم ها نکن
مهم روحته که چقدر رشد کرده
نه خودت، نه بقیه رو به یه عدد محدود نکن
همین.
• آنا نوشت
از جمله دلایل ادامه زندگی: این آقا کوچولو
چند شب پیش صدام یکم بیحال بود گفتم گوشی رو بده مامان، اخر سر باز گوشی رو گرفت گفت دیگه نبینم ناراحتیا نبینم اینطوری حرف بزنیا خب!
وقت گذروندن با بچه ها همیشه یه جون به جونام اضافه میکنه و هر بار به وضوح متوجه میشم که بیشتر از اونا ما یاد میگیریم
بحثایی که زود و با بهونه تموم میشن، صبری که موقع خستگی و کلافگی باید به خرج بدی، بازی های مختلف از خونه بازی و رنگ آمیزی تا کشتی گرفتن و فوتبال
خلاصه که تا یه هفته اینده انرژی و حال خوبم تامین شد .
#یادداشت
چالش هم تو ذهنم بود امشب یا فردا شب داشته باشیم
باز ایده داشتین و چیری تو ذهنتون بود بگین برام، حتما
دست هاش رو تکیه گاه کرد پشتش، پاهاش رو که چند دقیقه پیش دراز کرده بود روی هم انداخت
" من هر وقت دلم بگیره یا نیاز به خلوت داشته باشم، بساط چای رو برمیدارم میام این بالا، حالا یوقتایی توی ماشین آهنگ میزارم و همینجا که برای خودم لم دادم یا دراز کشیدم گوش میدم، یوقتایی ام شاید زیر آواز بزنم و بعضی وقت های دیگه ام گوش میدم به هیچی
صدای سوختن چوب و اون نسیم نوازشگر که انگار همچین یه لایه از دردهات رو با خودش برمیداره و میبره
با خودم میگفتم، اگه یه روز مبتلا شدم به تکرار هر روزه دوست داشتن یه آدم، با خودم میارمش اینجا؟
اگه که آره، احتمالا براش از روزایی که گذشت میگم! یا یکی دو فصل براش از کتاب مورد علاقه اش میخونم! اصلا چه اصراریِ که من اینهمه پر چونِگی کنم! میشینم یه دل هر چند ناسیر بهش نگاه میکنم و گوش میدم
میدونی چرا میگم یه تکرار؟
چون خواستن یه آدم درست مثل قهوه بدون شکر همیشگی و رول دارچینی برشته و عطر چند ساله اس که هیچ وقت برات تکراری نمیشه
همون حسی که زیرکانه حواست هست به یه عادت تبدیل نشه تا بتونی با اطمینان بیشتری بهش دل بدی
لیلا خانوم گوشِت با منه؟ کجا بودیم ."
- صفحه ای رو که تا زده بود باز کرد و ادامه داد.
• آنا نوشت
جامونده از دیشب:چند مدت کوتاهی میشه که قبل ۱۲ شب خوابم میبره( تقریبا یه ماه فکرکنم)، اما دیشب تا نزدیکای سه بیدار بودم بعد گذاشتن متن داشتم چندتا سایت کتاب فروشی رو زیر و رو میکردم تا نزدیکای ساعت ۲ و بعد تا خوابم ببره فقط فکر میکردم و پهلو به پهلو میشدم ساعت ۶:۱۵ بیدار شدم، هنوز گیج و منگ سردرد شب قبل بودم و نصف استکان چای لیمو حالمو بهتر کرد، توی مسیر رفت و برگشت هم بیشتر سعی کردم به صدای اطراف گوش بدم و پیام هامو جواب بدم حوالی ساعت شیش و نیم برای شام امشب و فردا خرید کردم و رسیدم خونه، با مامان که بهونه گرفته بود از نبودنم شوخی کردیم و غذا رو آماده کردم و ظرفارو شستم، ناگفته نمونه که چند بار صورتمو با آب سرد شستم و جا داشت با صورت برم توی یخ ( ولی سینوسام از خجالتم درمیومدن) روزای آینده هفته تقریبا به شلوغی و شیرینی امروز قراره باشن! شاید بعد براتون تعریف کنم مراقب خودتون باشین و به خودتون سخت نگیرین #روزنوشت
