اتاق زیر شیروانی .
Open in Telegram
اتاقی زیرشیروانی با عطر چوب سوخته و قهوه؛به سبزیِ زیستنی شیرین، توأم با رنج! (برای کنار هم یاد گرفتن، به صرف یک فنجان چای) http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199 درباره ی من: @greangablesbiu
Show more601
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
منم خوبم مرسییی
راست میگه خیلی وقته نبودی منم دیدم کلی خوشحال شدم
چخبرا
(نازنین)
من میخواستم پیام بدم بهت اتفاقا که این نوشته آخرت برای این اتفاقی چند روز اخیر نوشتیش؟
گفتم شاید ناراحت بشی ازت بپرسیم
سلام شبتون بخیر بچه ها
من یکم، شاید حالا از یکم بیشتر، ناشناسارو دیدم یکم شلوغم اصلا حواسم نبود ..
و هستم پیشتون چند دقیقه ای
حالتون چطوره؟
دوره ام کردند کاغذ های مچاله شده
دست هایم پر از جوهر اند و سرِ سنگینم بند این تن نیست
بغض خون گلویم را میفشارد اما قحطی به چشم هایم رسیده
آرزوهایم، این عزیز فرزند های جانم را کجا قایم کنم؟ خیال های شیرین شبانه ام را به که بسپارم؟ حرف های نزده و نگاه های منتظرم را چه کنم ؟
مگر یادت نیست طفلکیِ عزیز من ...
آن شب که غسل و کفن دادیم رویاهایمان را چون فرزند خود،
با وجودی تهی از هر حسی و تنی یخ زده از بهت و هراس،
خاک خانه با دست خود کندیم و جگر گوشه هایمان را سپردیم به جان خستهی خاک ..
چه حیف بودیم عزیز من برای این روزها ..
چه حیف خنده هامان خشک زد و امروزمان را به فردا بدهکار شدیم
سرما به جانم رخنه کرده و بند افکارم چون طنابی رد بر گلویم انداخته
چه خوش خیال اما هنوز
به انتظار طلوع زل زده ام به پنجره
به زردی کم رنگ و پریده ی آفتاب دل خوش کردم و چشم گرم میکنم به همین سوی کم فروغش
که زخمیِ نبرد های با خود از دست بیخودی ها ام و جانم به لب رسیده
که باز نقش امید میکشم به دیوار زندگی و به خواب فرو میروم
انگار که هیچ ندیدم و نشنیدم
که شاید چشم های دیگری وصله پینه شده به نگاه و قدم من ..
• آنا نوشت
یوقتایی لازمه به خودت استراحت بدی، یه مکث به موقع
یجورایی بهش میگم فضا و زمان دادن به خودمون
با خودت میگی آخه نمیشه اگه وایستم عقب میمونم، اگه رها کنم از دست میدم، و هزار و یک اگهی دیگه که مثل یه طناب محکم گرفتی شون، چشم هات رو بستی و با ترس فقط تکرار میکنی در صورتی که فاصلهی چندانی با زمین نداری و کافیه رها کنی ... حالا فوقش یکم خاکی بشی مگه مهمه!
همین تو، از خدا نشونه نمیخواستی که ببینی راهی که داری میری یا هر چی که از ذهنت گذر میکنه درسته یا نه؟ پس چرا یکم این شلوغی ها و صداهای اضافی رو کم نمیکنی تا ببینی و بشنوی !
این مکث و رها کردن به معنی از یاد بردن نیست، یجورایی باز کردن گره های کلاف پیچ و تاب خورده اس که اگه باز نشن شالی هم بافته نمیشه
به معنی یه سکوته که نیازش داریم، برای شنیدن صداهایی که ته نشین توی اعماق وجودمون چون یه جایی حواسمون نبوده و نادیده شون گرفتیم
فقط خواستم بهت یادآوری کنم که یکم با خودت مهربون تر باشی و آروم تر این لحظات رو سپری کنی... هیچ انتهایی وجود نداره جز ثانیه هایی که گذشتن
#یادداشت
زندگی سراسر بهانه است جانم،
وگرنه که هر روز همین آفتاب میتابه به گل های باغچه و نقش لبخندِ مهتاب میافته توی حوض و ماهی ها دوره میکنن قرص قمر رو
اما از امشب بگم برات که خوب حواس جمع کردم بین کِش مَکِش های شب و روز یک دقیقه ای ازشون قرض بگیرم، بهونه های یواشکی ام رو از جیب دربیارم تا قایم کنم شون بین دونه های انار نمک و گلپر زده، کنج کرسیِ چهل و چند تکه، کنار حبه های قند و شاخه های نبات، لا به لای برگ برگ حافظ
گفتم حافظ ... شنیدی که میگن اون زمان های دور، دلی که میداد به دلدار کسی میرفت برسه دم محراب و مناره ای یا پشت بومی که حس نزدیکی کنه به خدای خودش، فکر دریای چشم ها و موج آروم صدای دلبر که از سر پروند، از دلش میگذشت که چی هست آخر این ماجرا؟ دست به کتاب خدا میبرد و صفحه ای باز میکرد ..
تا که یلدا شبی، بلندیِ گیسوی یار و گوشه چشم نگاهی از این ماه نشان، خواب از سر دلدار پروند
که خیال پر شد از عطر نم بارون روی این ابریشم های خرمایی گره و بافت زده شده
که هر گره اش نقطه وصلیِ به زندگی ..
پس جناب حافظ دست به قلم و دوات برد و آغاز کرد به گفتن از فال و حال ما
به بهونهی
همین چند ثانیه بیشتر،
نگاه هایی که در سکوت حرف های بیشتری دارن،
بلندیِ بعضی شب هایی که بالاخره صبح میشن،
و به بهونهی تفعلی و کنار هم بودنی هر چند اندک
• آنا نوشت
