اتاق زیر شیروانی .
Open in Telegram
اتاقی زیرشیروانی با عطر چوب سوخته و قهوه؛به سبزیِ زیستنی شیرین، توأم با رنج! (برای کنار هم یاد گرفتن، به صرف یک فنجان چای) http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199 درباره ی من: @greangablesbiu
Show more601
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
https://t.me/Greangables/3471
اِاااا سلامممم
فکرکردم نیستی خوب شد نرفتم
خوبییی؟
قبلا بیشتر حرف میزدی باهامون👈🏼👉🏼
همه جا دلگیر شده
راحت باشین بابا خجالت چی میگه ..
حتما
بیایید اگه هستین حرف بزنیم
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199
میگما آنا خیلی اتاق زیرشیروونیت ساکت شده ها دلمون گرفت
فور نمیزنیم من خجالت میکشم پیام بدم 🫠
Repost from With mahya 🍊
اینجا یه چت میذارم فقط و فقط به احترام کسب و کارهایی که پشت مردم ایستادن ولی دیگه زورشون بیشتر از این نمیرسه به این روزای سخت،لطفا کسب و کارتون رو معرفی کنید .امیدوارم بچه ها هم حمایت کنن و نذارن مرگ یه کسب و کار اتفاق بیوقته و زندگی تعداد زیادی از افراد تحت تاثیر قرار بگیره
نمیدانم کدام طرف جا گذاشتمش ..
کِی بود و در چه حال بودم را هم خاطرم نیست
شاید آن روز که سرشار از ذوق می دویدم از جیبم افتاده لابه لای چمنها ...
یا آن شبی که دراز کشیده بودم روی پشت بام و دنبال ستارهی بچگی هایم میگشتم آنقدر مشغول حرف زدن شدم که بین کلمات خودش را چپانده و محو شده ..
هیچ بعید هم نیست در مسیر خانه که با گربه ها هم کلام شدم، بازیگوشی کرده باشند و پیش خودشان نگه داشته باشند ..
زیر اطلسیِ طاقچه سفید و گچی مادر بزرگ !
کنج کتابخانه، کنار رمانی یکی مانده به آخر قفسه دوم از دسته ادبیات !
کمی پسِ یادداشت های شاملو و نرسیده به شعر های سهراب !
بین بند و قافیه های حافظ !
روی میز شلوغ و رنگی شمع های عطری !
دم الاکلنگی که با دختری پنج- شش ساله همبازی شده بودم !
ته استکان قهوه ی آن روز که شیر هم قاطی داشت !
شاید هم کنج نگاهی که دزدیده باشمش !
کجا جا گذاشتم این "خودم" را .. قایم باشک بازی اش گرفته !
قلمم را هم هر بار گوشه ای پنهان میکند و فکر کرده حواسم نیست ..
ای طفلکیِ خوش خیال.
• آنا نوشت
اگه خواستین صحبت کنین، گوش میدم بهتون
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199
تو از فروغ می ناب، سرخ رنگ شدی
من از نکوهش خاری و سوزش جگری
مرا به ملک حقیقت، هزار کس بخرد
چرا که در دل کان دلی، شدم گهری
قضا و حادثه، نقش من از میان نبرد کدام قطرهی خون را، بود چنین هنری درین علامت خونین، نهان دو صد دریاست ز ساحل همه، پیداست کشتی ظفری ز قید بندگی، این بستگان شوند آزاد اگر بشوق رهائی، زنند بال و پری یتیم و پیرهزن، اینقدر خون دل نخورند اگر بخانهی غارتگری فتد شرری بحکم نا حق هر سفله، خلق را نکشند اگر ز قتل پدر، پرسشی کند پسری درخت جور و ستم، هیچ برگ و بار نداشت اگر که دست مجازات، میزدش تبری ـ پروین اعتصامی
شاید هم اینطور باشد
که جانم چندی یکبار به لب می رسد
دم نمیزنم، اما ..
بیحالی دیدگان،
رمقی که ردی از آن در صدایم پیدا نیست،
لبخندی که بیش از هر وقتی نقش بر صورتم زده،
کلام های بریده و قسطی که بعد از ساعت ها فکر بر زبانم جاری می شوند،
خود گویای احوال من است ..
این درد های خود درمانده و وامانده از کدام سمت و سو جانم را هدف گرفته اند؟
کدام راه و نقشه آنان را به لب هایم می کشانند ..
لب های خشکی زده ام را
که هیچ زلال آبی، هر چند که زم زم
تر نمیکند .
گویی که سوخته و برافروخته این هیزمِ تن
به آتشی که خود نمیبینم
مضطر و منتظر ...
چشم دل دوخته ام به کدام منظر !
که دلم بهانه دیگر گرفته
روی از کدام تمنای خود برگرداندم
که قرار ندارم ..!
• آنا نوشت
