𝔓𝔞𝔩𝔢 𝔐𝔬𝔬𝔫
Open in Telegram
Where words fail, music speaks t.me/HidenChat_Bot?start=7312583943 IG: Veyrsha 🖤
Show more525
Subscribers
+224 hours
-27 days
+430 days
Posts Archive
525
آیا به نظر میرسد که من هنوز به زندگی دلبستگی دارم؟
برخلاف خودم، احساسات واقعیام پر از آشوب است. نگرانی فایدهای ندارد؛ هرچقدر هم که به زندگی دلبسته باشم، دلبستگی فقط همین است.
عقلم بهخوبی میداند که دیگر نباید به این زندگی ادامه بدهم. شگفتآور است که من هنوز عقل دارم. اما این عقل، بهاندازهٔ یک قلعهٔ شنی کنار ساحل که موجی بزرگ آن را میشوید و میبرد، شکننده است. با دو سه موج بزرگ دیگر، هیچ اثری از آن باقی نمیماند.
ناگهان نظرم عوض میشود و با ولع حس میکنم دوست دارم در مقابل مرگ مقاومت کنم.
اول باید جسورانه اظهار عشق کنم و اگر درخواستم را رد کرد، باید او را بکشم و طی چند روز از خوردن جسدش لذت ببرم. این فقط در حد حرف نیست؛ من باید عیناً او را در دهانم بگذارم، او را بجوم و با زبانم طعم واقعی آن را بچشم.
من قبلاً بارها و بارها خواب خوردن او را دیدهام. او را زیاد نمیپزم؛ نیمپز خوب است. او حرفگوشکن است. حتی زمانی که به گوشت تبدیل شود، لبخندش غیرقابلتوصیف میشود و طعمش چیزی بین گوشت گوساله و گوشت پرندهٔ وحشی خواهد بود و واقعاً لذیذ است.
ظاهراً علاقهٔ من به او اکنون کم شده و به اشتها تبدیل شده است.
اگر اشتهایم تا سرحد بلعیدن او زیاد شود، چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم، نمیتوانم دل از دنیا بکنم.
مرد جعبهای
— کوبو آبه
525
Repost from Der idiot
میدانستم مقبرهها حکایتی از زندگی ندارند. درختان زمزمه میبافتند و باد، تنم را میگزید. انگار که ارلکونیش باشد و من، جوانک رنجور. خاک مرا میبلعید، اما هضم نمیکرد. میدانستم زندهام، اما مردهای میان قبرها میزیست که مرا فرا میخواند. آوای لطیفش چیزی را میان استخوانهای سینهام به تپیدن وا میداشت که مقاومتی مقابلش نداشتم. همزمان که باد تنم را به نیش میکشید، صدایش را میشنیدم که حکایتی شیرین به زبانم میزد. صدایش را میشنیدم و انتهای گلویم به رعشه میافتاد. من میغریدم و او دورتر از همیشه، در آرامستانِ گور خفته بود.
525
Repost from چرا شد محو از یادِ تو نامم؟
«من تودهای از یک جنسِ حساسام؛ هیچ پوستی ندارم (جز برای نوازش).»
رولان بارت, سخن عاشق ۱۹۷۷
