𝔓𝔞𝔩𝔢 𝔐𝔬𝔬𝔫
Відкрити в Telegram
Where words fail, music speaks t.me/HidenChat_Bot?start=7312583943 IG: Veyrsha 🖤
Показати більше520
Підписники
+224 години
-27 днів
+430 днів
Архів дописів
521
Repost from Der idiot
میدانستم مقبرهها حکایتی از زندگی ندارند. درختان زمزمه میبافتند و باد، تنم را میگزید. انگار که ارلکونیش باشد و من، جوانک رنجور. خاک مرا میبلعید، اما هضم نمیکرد. میدانستم زندهام، اما مردهای میان قبرها میزیست که مرا فرا میخواند. آوای لطیفش چیزی را میان استخوانهای سینهام به تپیدن وا میداشت که مقاومتی مقابلش نداشتم. همزمان که باد تنم را به نیش میکشید، صدایش را میشنیدم که حکایتی شیرین به زبانم میزد. صدایش را میشنیدم و انتهای گلویم به رعشه میافتاد. من میغریدم و او دورتر از همیشه، در آرامستانِ گور خفته بود.
521
Repost from چرا شد محو از یادِ تو نامم؟
«من تودهای از یک جنسِ حساسام؛ هیچ پوستی ندارم (جز برای نوازش).»
رولان بارت, سخن عاشق ۱۹۷۷
521
خوابی دیدم،
که تماما خواب نبود؛...
خورشید فرو مرده بود و اخترکان
در پوچی بیکران؛ سرگردان می نمودند...
بینور
بیراه و
زمین، فِسرده و یخزده؛
کور و سیاه، در آسمانی بیماه....
سپیده دم آمد و رفت،
و باز آمد،... بیآنکه روزی به همراه آورد.
دل ها وحشت زده در خموشی؛
و اخگر آتشها تنها امیدمان؛
کاخها و کوخ ها،
شهرها،
همه در شعلههای نومیدی سوختند و خاکستر شدند...
چهرهها در نورِ لرزان آتش،
تو گویی نگاره هایی از اندوه و جنون؛
برخی گریستند، برخی خندیدند،
و برخی در سکوت،
به آسمانِ بیشفقت نگریستند.
